ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
garfild
خانهي ما آن قدر ساكت است كه بعضي وقتها فكر ميكنم الان است كه پردهها بروند كنار و تماشاگران برايمان دست بزنند.
روي سن تئاتر خانهي ما، مادر هر روز صبح از رختخوابش تا آشپزخانه را سينهخيز ميرود و تا شب كه با تاكسي برگردد به رختخوابش، همانجا ميماند. معمولا تماشاگران موفق به ديدنش نميشوند، مگر اين كه شانس بياورند و تلفن خانه زنگ بزند. آن وقت در ميان كف حضار، پنج قدمي تا ميز تلفن راه ميرود.
به خاطر ندارم پدر هيچ وقت توي خانه از خواب بيدار شده باشد. هميشه با چشمهاي بسته ميرفت سوار سرويس اداره ميشد و معمولا بعد از اين كه كارتش را ميزد، به گفتهي شاهد عيني، چشمهايش را هم باز ميكرد. اما بعد از بازنشستگي، كمكم ياد گرفت كه توي خانه هم ميشود از خواب بيدار شد؛ و حالا بعد از يك سال، چيزهاي ديگري هم ياد گرفته است. مثلا حالا ميتواند تمام روز جلوي تلويزيون بنشيند و كانال عوض كند. بعضي وقتها براي خوشامد حضار، حين تماشاي تلويزيون، چاي هم مينوشد و وقتي سرحال باشد، با يك دست فنجان چاي را ميگيرد و با دست ديگرش سيگار و در حالي كه نفس همه در سينههايشان حبس شده، با انگشت كوچكش كانال تلويزيون را عوض ميكند.
بيشتر منتقدان تئاتر، تا آن جايي كه در روزنامهها خواندهام، بر اين عقيدهاند كه پدر خيلي خوب از پس نقش دشواري كه بر عهده دارد، برآمده. (هر روز ساعتها پاي تلويزيون نشستن و به برنامههاي مزخرف آن خيره شدن، كار سادهاي نيست. آقاي... با متانت و سنگيني يك پدر، جوري به تلويزيون نگاه ميكند كه تماشاگران از اين كه تا به حال آن قدر نسبت به تلويزيون خانهشان بيتفاوت بودهاند، احساس پشيماني ميكنند.)
همه فكر ميكنند پدر امسال جايزهي بهترين بازيگر مرد را ميبرد.
خواهرم بلد است از من پنج سال بزرگتر است و اين نقش را خيلي خوب بازي ميكند؛ مگر وقتهايي كه يادآوري ميكنم سيگار كشيدنش را ديدهام. اما معمولا اين كار را نميكنم. دلم برايش ميسوزد. فكر ميكنم حتما شكست عشقي خورده يا چيزي با همين درجهي اهميت. يا شايد دلش ميخواهد نقش اول باشد و هر وقت روي سن ظاهر ميشود همه برايش دست بزنند. اما تنبلتر از آن است كه براي خواستهاش زحمت بكشد. براي همين مدام ميخوابد و يا با چشمهاي پف كرده، زل ميزند به آيينه و در اين موقع مثل بشكهي باروت ميماند كه منتظر است يك نفر بهش دست بزند تا بمب! منفجر شود. شايد هم فرت! بادش در برود. بعضي وقتها فكر ميكنم ميخواهد با زل زدن به آيينه، توجه منتقدان را به خودش جلب كند. وقتي پدر با زل زدن به تلويزيون پيش همه عزيز است چرا او نباشد؟
من نقش دلقك دربار را بازي ميكنم. توي اتاق ميدوم و با لشكر سكوت كه خانه را محاصره كرده است، ميجنگم. اما براي جنگيدن، اسلحهي قابل ذكري ندارم. ميتوانم سوت بزنم، البته تا وقتي كه پدر حوصلهاش سر نرفته باشد يا اگر سردرد مادر شروع نشده باشد، ميتوانم موسيقي گوش بدهم، اما معمولا پدر حوصله ندارد يا مادر سردرد دارد. خواهرم به عنوان نيروي كمكي هميشه آماده است كه بگويد: هيس!
تماشاگران هم زياد از من خوششان نميآيد. هيچ وقت باعث خنده نميشوم و بيشتر منتقدان فكر ميكنند كه من توي اين تئاتر، اضافهام. اگر نوشته هم نميشدم باز هم تغييري در روند منطقي نمايشنامه، ايجاد نميشد.
اين جوري ميشود كه من مثل جنگجوي زخمي و خسته، مينشينم سر سفرهي ناهار كه پر از سالاد سكوت و خورشت سكوت و چلوي سكوت شده و درست در همين موقع است كه فكر ميكنم، الان است كه پردهها بروند كنار و تماشاگران برايمان دست بزنند.
دلشاد
نغمه
zrnznn
و فوتبال تماشا کنه.....دقیقا کاری که بابا جون بنده انجام میده
نمایش یا پنهان متن
ولی من مخالفم...همش دعوامون میشه بهش میگم مطالعه کن روزنامه بخون....برو پیش دوستاتتتت .....اینقدر تو خونه نشین....اونم همیشه میگه اخبار تلویزیونو گوش میدم...تلویزیون خودش دانشگاهههوو از این حرفا...جالب بود....و قابل تأمل
maryamlondon1
gilas
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→