ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
بدیو کن سوتی آوردم براتون
KuRoSh
این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن....
چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو....یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:|
یکی از فامیلون تعریف میکرد:
یه دوست و همکار داشتیم تو دفترمون هر وقت دور هم بودیم اینو میفرستادیم بره بستنی بگیره اینم از اونجایی که علاقه وافری به بستنی لیوانی داشت همیشه لیوانی میگرفت همیشه هم وقتی برمیگشت همه غرغر که اای بابا این یارو چرا واسه بستنیاش قاشق نمیزاره و این حرفا.
ازین جریانات 5-6 ماه گذشت یه بار وسیله میخواستم رفتم سر کشوش دیدم 50-60تا قاشق بستنی توشه(ازونایی که پوستش کاغذیه)
گفتم:... اینا چیه تو میزت؟!:|
گفت:این یارو بستنی فروشه هر دفعه میرم پول خرد نداره چسب زخم میده گذاشتم اونجا یه وقت لازم میشه!!
ما :| :)))))))))))
يكي از دوستاي داييم بعد چندين سالي از يه شهر ديگه اومده بود واسه شام دعوتش كرده بوديم دايي گفت:اين آدم حسابيه جلغوزه بازي درنيارينا..ماهم همه گفتيم باشه
سرشام دايي داشت همچين دولوپ دولوپ دولوپ دولوپ ميخورد هرچي هم بهش اشاره و چشمك ميكنيم انگار نه انگار..
دوستش به دايي گفت:محسن حالا كه همه چي اينترنتي شده تو فيس بوك، ميل داري
دايي كه همچين داشت دولوپ دولوپ ميخورد گفت:فيس بوكو كه آره دارم ولي اگه ميل نداشتم كه اينجوري مثل گاو نميخوردم
ما همه:o :o :o :o :o :0
دوستش اينجوري :o منظورم ايميله
چند ساله پیش با خانواده رفتیم خونه یکی از عمه هایه ناتنیم چون ناتنی بود ما زیاد نمیدیدیمشون واسه همین چهرش درست یادم نبود وقتی رفتیم کلی ادم نشسته بودن یه خانومی که شباهته خیلی زیادی با عمم داشت اومد جلو واسه خوشامد گویی شانسه بده من اولین نفرم اومد سمته من منم به هوایه اینکه عممه دستمو بردم جلو همینکه بهم دست داد صورتمو بوردم جلو چنتا ماچه ابدار کردم صدایه بوس ها انقد بلند بود که توجه همه به ما جلب شد یه اقاهم که شوهره این خانوم بود پشته سره این خانوم واستاده بود که با دیدنه این صحنه لوپاش گل انداخته بود! برایه چند ثانیه سکوت همه جارو فرا گرفته بود که یهو عمم از اشپزخونه اومد بیرون تا دیدمش تازه فهمیدم چیکار کردم صدایه خندیه فامیل خونرو پر کرده بود داشتم از خجالت میمردم. اون خانومم دختره یکی دیگه از عمه هایه ناتنیم بود!
اقا چارشنبه سوری امسال با داداشم و بابای ضد حالمون(مثلا میخواست مواظب ما باشه)رفته بودیم محل اتیش بازی .این داداش ما چشمش به 4 تا دختر خرده بود .جو گیر شده بود در حد تیم ملی هی خرکی از رو اتیش میپرید .که ناگهان پاش لیز خورد با کون افتاد رو هیزمای اتیش و شلوارش اتیش گرفت!!تا اینجا مشکلی نیس ولی یهو بابام وارد عمل شدو به زور میخاست شلوار داداشمو بکشه پایین!!!
حالا داداشم بکش بالا .بابام بکش پایین ...که یهو بابام عصبانی شده میگه بکش پایین پدسگ کره خر(اخه کدوم بابایی شلوار بچشو به زور میکشه پایین)
هیچی به زور شلوار داداشمو کشیده پایین داداشمم با کون لخت جلو این همه دختر پسر هم محله ایمون دویده سمت ماشین سوار شد.منم تا قهقه ی این بچه محلای عوضیمونو دیدم سریع پریدم تو ماشین.فعلا از خجالت 2 روز خونه بابا بزرگمون مخفی شدیم.
رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش.
اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید
بچه بودم مامانم با بابام دعواش شده بود ... منم گیر داده بودم به مامانم که من پول می خوام یادم نیست واسه چی پول می خواستم مامانمم با عصبانیت گفت برو از بابات بگیر ...
منم رفتم به بابام گفتم بابام یه سکه گذاشت کف دستم رفتم تو حیاط به مامانم گفتم مامان همین بسه ؟مامانم نگاهی به سکه کردو گفت:"همینو داااااااااااد؟برو بزنش تو سرش..."
منم رفتم کنار نرده های ایوون بابام تو ایون نشسته بود سکه رو پرت کردم سمت بابام و خورد تو سر بابام...اونروز دل بابام شکست...6 ماه بعدش پدرم رو از دست دادم و هیچوقت فرصت نشد بزرگ شم و بفهمم چیکار کردم تا بتونم کاری کنم دلشو به دست بیارم...
اعتراف می کنم تا اسم بابام میاد من یاد این کارم میافتم و گریه می کنم :(
بچه مثبت
چوب بستنی و چهارشنبه سوری جالب بود
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
نخبه
اخری
KuRoSh
امین جان چند وقت این مد میشه بعد هم یکی دیگه میاد جاش و مد میشه
این جمله ها تو حلفم
garfild
فقط آخری خیلی حالم گرفت
دستت درد نکنه
بندری
mojde
gilas
آخری
mz56mz
بوسه بر دستان خالى و پر پدر
zrnznn
maryamlondon1
رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش.
اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید
اخری هم قبلا خونده بودم
دلشاد
نغمه
بهونه
baron jon
mami
shaparak64
Mahboob
واقعا یعنی چی چیییییییییییییییی
KuRoSh
mami,
zrnznn,
آخری رو قرار دادم تا خندهای اولی از حلقومتون در بیاد
ماهی
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→