₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » بدیو کن سوتی آوردم براتون
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » بدیو کن سوتی آوردم براتون

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



بدیو کن سوتی آوردم براتون

405 بازدید، 20 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    با مامانو عموم اینا داشتیم در مورد ازدواج و مرد خوبو معیارای دخترا و این حرفا بحث میکردیم....مامانم گفت این ازدواج مثل توالت میمونه ما که رفتیم توش میخوایم هر جور شده بیایم بیرون شماها هل میدید درو که برید تو...به خدا تو این ازدواج هیچی نیست راحت دارید زندگیتونو میکنید بشینید سر جاتون....
    این وسط عموم صداشو انداخته تو گلوش میگه ببین مهشید جون من که خوب خوبه مردام اینم دیگه بقیه رو فک کن چی هستن....
    چپ چپ نگاش کردم گفتم اعتماد به نفست تو حلقم عمو....یه هو در کمال ناباوری بهم گفت مهشید جون میدونی که اعتماد به نفس مرد کجاشه و به چیشه....:|

    یکی از فامیلون تعریف میکرد:
    یه دوست و همکار داشتیم تو دفترمون هر وقت دور هم بودیم اینو میفرستادیم بره بستنی بگیره اینم از اونجایی که علاقه وافری به بستنی لیوانی داشت همیشه لیوانی میگرفت همیشه هم وقتی برمیگشت همه غرغر که اای بابا این یارو چرا واسه بستنیاش قاشق نمیزاره و این حرفا.
    ازین جریانات 5-6 ماه گذشت یه بار وسیله میخواستم رفتم سر کشوش دیدم 50-60تا قاشق بستنی توشه(ازونایی که پوستش کاغذیه)
    گفتم:... اینا چیه تو میزت؟!:|
    گفت:این یارو بستنی فروشه هر دفعه میرم پول خرد نداره چسب زخم میده گذاشتم اونجا یه وقت لازم میشه!!
    ما :| :)))))))))))


    يكي از دوستاي داييم بعد چندين سالي از يه شهر ديگه اومده بود واسه شام دعوتش كرده بوديم دايي گفت:اين آدم حسابيه جلغوزه بازي درنيارينا..ماهم همه گفتيم باشه
    سرشام دايي داشت همچين دولوپ دولوپ دولوپ دولوپ ميخورد هرچي هم بهش اشاره و چشمك ميكنيم انگار نه انگار..
    دوستش به دايي گفت:محسن حالا كه همه چي اينترنتي شده تو فيس بوك، ميل داري
    دايي كه همچين داشت دولوپ دولوپ ميخورد گفت:فيس بوكو كه آره دارم ولي اگه ميل نداشتم كه اينجوري مثل گاو نميخوردم
    ما همه:o :o :o :o :o :0
    دوستش اينجوري :o منظورم ايميله


    چند ساله پیش با خانواده رفتیم خونه یکی از عمه هایه ناتنیم چون ناتنی بود ما زیاد نمیدیدیمشون واسه همین چهرش درست یادم نبود وقتی رفتیم کلی ادم نشسته بودن یه خانومی که شباهته خیلی زیادی با عمم داشت اومد جلو واسه خوشامد گویی شانسه بده من اولین نفرم اومد سمته من منم به هوایه اینکه عممه دستمو بردم جلو همینکه بهم دست داد صورتمو بوردم جلو چنتا ماچه ابدار کردم صدایه بوس ها انقد بلند بود که توجه همه به ما جلب شد یه اقاهم که شوهره این خانوم بود پشته سره این خانوم واستاده بود که با دیدنه این صحنه لوپاش گل انداخته بود! برایه چند ثانیه سکوت همه جارو فرا گرفته بود که یهو عمم از اشپزخونه اومد بیرون تا دیدمش تازه فهمیدم چیکار کردم صدایه خندیه فامیل خونرو پر کرده بود داشتم از خجالت میمردم. اون خانومم دختره یکی دیگه از عمه هایه ناتنیم بود!


    اقا چارشنبه سوری امسال با داداشم و بابای ضد حالمون(مثلا میخواست مواظب ما باشه)رفته بودیم محل اتیش بازی .این داداش ما چشمش به 4 تا دختر خرده بود .جو گیر شده بود در حد تیم ملی هی خرکی از رو اتیش میپرید .که ناگهان پاش لیز خورد با کون افتاد رو هیزمای اتیش و شلوارش اتیش گرفت!!تا اینجا مشکلی نیس ولی یهو بابام وارد عمل شدو به زور میخاست شلوار داداشمو بکشه پایین!!!
    حالا داداشم بکش بالا .بابام بکش پایین ...که یهو بابام عصبانی شده میگه بکش پایین پدسگ کره خر(اخه کدوم بابایی شلوار بچشو به زور میکشه پایین)
    هیچی به زور شلوار داداشمو کشیده پایین داداشمم با کون لخت جلو این همه دختر پسر هم محله ایمون دویده سمت ماشین سوار شد.منم تا قهقه ی این بچه محلای عوضیمونو دیدم سریع پریدم تو ماشین.فعلا از خجالت 2 روز خونه بابا بزرگمون مخفی شدیم.
    رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش.
    اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید


    بچه بودم مامانم با بابام دعواش شده بود ... منم گیر داده بودم به مامانم که من پول می خوام یادم نیست واسه چی پول می خواستم مامانمم با عصبانیت گفت برو از بابات بگیر ...
    منم رفتم به بابام گفتم بابام یه سکه گذاشت کف دستم رفتم تو حیاط به مامانم گفتم مامان همین بسه ؟مامانم نگاهی به سکه کردو گفت:"همینو داااااااااااد؟برو بزنش تو سرش..."
    منم رفتم کنار نرده های ایوون بابام تو ایون نشسته بود سکه رو پرت کردم سمت بابام و خورد تو سر بابام...اونروز دل بابام شکست...6 ماه بعدش پدرم رو از دست دادم و هیچوقت فرصت نشد بزرگ شم و بفهمم چیکار کردم تا بتونم کاری کنم دلشو به دست بیارم...
    اعتراف می کنم تا اسم بابام میاد من یاد این کارم میافتم و گریه می کنم :(

    13 سپاس: بچه مثبت، arash52، نخبه، garfild، mojde، mz56mz، gilas، zrnznn، دلشاد، نغمه، بهونه، mami، shaparak64

  • بچه مثبت

    نقل قول: کوروش فسقلی
    ... تو حلقم ...
    چقدر از این جمله بدم میاد و چقدر هم رواج پیدا کرده! :32:

    چوب بستنی و چهارشنبه سوری جالب بود :4:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    3 سپاس: کوروش فسقلی، mojde، نغمه

  • نخبه

    :23: همشون باحال بود
    اخری :20:

    2 سپاس: کوروش فسقلی، mojde

  • KuRoSh

    نقل قول: بچه مثبت
    چقدر از این جمله بدم میاد و چقدر هم رواج پیدا کرده!

    امین جان چند وقت این مد میشه بعد هم یکی دیگه میاد جاش و مد میشه
    این جمله ها تو حلفم :23:

    2 سپاس: بچه مثبت، mojde

  • garfild

    جالب بود :3:
    فقط آخری خیلی حالم گرفت
    دستت درد نکنه 386

    3 سپاس: mojde، نغمه، کوروش فسقلی

  • بندری

    نقل قول: کوروش فسقلی
    اعتراف می کنم تا اسم بابام میاد من یاد این کارم میافتم و گریه می کنم

    :2:

    2 سپاس: mojde، کوروش فسقلی

  • mojde

    ممنون كوروش جان :23: اينجوري بودم كه آخريشو خوندم اينجوري :20: شدم
    2 سپاس: نغمه، کوروش فسقلی

  • gilas

    همش باحال بود :23: :23:

    آخری :79:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • mz56mz

    كاكو گلووووووووووو :4:

    بوسه بر دستان خالى و پر پدر :11:

    2 سپاس: نغمه، کوروش فسقلی

  • zrnznn

    نقل قول: کوروش فسقلی
    منم رفتم کنار نرده های ایوون بابام تو ایون نشسته بود سکه رو پرت کردم سمت بابام و خورد تو سر بابام...اونروز دل بابام شکست...6

    661

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • maryamlondon1

    نقل قول: کوروش فسقلی
    هیچی به زور شلوار داداشمو کشیده پایین داداشمم با کون لخت جلو این همه دختر پسر هم محله ایمون دویده سمت ماشین سوار شد.منم تا قهقه ی این بچه محلای عوضیمونو دیدم سریع پریدم تو ماشین.فعلا از خجالت 2 روز خونه بابا بزرگمون مخفی شدیم.
    رفیقم مسیج زده خاک بر سر داداشت با اون...کوچیکش.
    اینم شانس ماس.واسمون دعا کنید

    :23: :23:
    اخری هم قبلا خونده بودم :2:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • دلشاد

    مرسی منم اعتراف میکنم ..... :4:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • نغمه

    جالب بود فسقل جان دستت درد نکنه با چندتاش خندیدم 247 ولی این اخری همه رو از مماخم در آورد 671
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • 1 سپاس: کوروش فسقلی

  • baron jon

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • mami

    نقل قول: کوروش فسقلی
    .اونروز دل بابام شکست.

    790

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • shaparak64

    همه ش باحال بود :83: به جز آخری :17: آدم داغون میشه :79:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • Mahboob

    میگما خو قضیه ای آخریو یعنی چی چی :43:
    واقعا یعنی چی چیییییییییییییییی :43:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: Mahboob
    میگما خو قضیه ای آخریو یعنی چی چی واقعا یعنی چی چیییییییییییییییی


    نقل قول: shaparak64
    به جز آخری آدم داغون میشه

    mami,
    نقل قول: نغمه
    ولی این اخری همه رو از مماخم در آورد

    نقل قول: maryamlondon1
    اخری هم قبلا خونده بودم

    zrnznn,
    نقل قول: gilas
    آخری

    نقل قول: mojde
    آخريشو خوندم اينجوري شدم

    نقل قول: garfild
    فقط آخری خیلی حالم گرفت

    نقل قول: نخبه
    اخری

    آخری رو قرار دادم تا خندهای اولی از حلقومتون در بیاد :23:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: