₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » معلم خشمگين
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



معلم خشمگين

1446 بازدید، 12 پست، نویسنده: فرشید-717

  • فرشید-717

    تصویر در دسترس نیست
    شعر نو زيبا و پرمعنايي از داستان يك معلم
    به خودم می گفتم:
    بچه ها تنبل و بد اخلاقند
    دست کم میگیرند
    درس ومشق خود را…
    باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
    و نخندم اصلا
    تا بترسند از من
    و حسابی ببرند…
    خط کشی آوردم،
    درهوا چرخاندم...
    چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
    مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

    اولی کامل بود،

    دومی بدخط بود
    بر سرش داد زدم...

    سومی می لرزید...
    خوب، گیر آوردم !!!
    صید در دام افتاد
    و به چنگ آمد زود...
    دفتر مشق حسن گم شده بود
    این طرف،
    آنطرف، نیمکتش را می گشت
    تو کجایی بچه؟؟؟
    بله آقا، اینجا
    همچنان می لرزید...
    ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
    " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
    ” ما نوشتیم آقا ”

    بازکن دستت را...
    خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
    او تقلا می کرد
    چون نگاهش کردم
    ناله سختی کرد...
    گوشه ی صورت او قرمز شد
    هق هقی کردو سپس ساکت شد...
    همچنان می گریید...
    مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

    ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
    زیر یک میز،کنار دیوار،
    دفتری پیدا کرد ……

    گفت : آقا ایناهاش،
    دفتر مشق حسن

    چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
    غرق در شرم و خجالت گشتم
    جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
    سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

    صبح فردا دیدم
    که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
    سوی من می آیند...

    خجل و دل نگران،
    منتظر ماندم من
    تا که حرفی بزنند
    شکوه ای یا گله ای،
    یا که دعوا شاید

    سخت در اندیشه ی آنان بودم
    پدرش بعدِ سلام،
    گفت : لطفی بکنید،
    و حسن را بسپارید به ما ”

    گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
    گفت : این خنگ خدا
    وقتی از مدرسه برمی گشته
    به زمین افتاده
    بچه ی سر به هوا،
    یا که دعوا کرده
    قصه ای ساخته است
    زیر ابرو وکنارچشمش،
    متورم شده است
    درد سختی دارد،
    می بریمش دکتر
    با اجازه آقا …….

    چشمم افتاد به چشم کودک...
    غرق اندوه و تاثرگشتم

    منِ شرمنده معلم بودم
    لیک آن کودک خرد وکوچک
    این چنین درس بزرگی می داد
    بی کتاب ودفتر ….

    من چه کوچک بودم
    او چه اندازه بزرگ
    به پدر نیز نگفت
    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

    عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
    من از آن روز معلم شده ام ….
    او به من یاد بداد درس زیبایی را...
    که به هنگامه ی خشم
    نه به دل تصمیمی
    نه به لب دستوری
    نه کنم تنبیهی
    ***
    یا چرا اصلا من
    عصبانی باشم
    با محبت شاید،
    گرهی بگشایم

    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...

    7 سپاس: دلشاد، zrnznn، mami، نغمه، sotude، حورا، shaparak64

  • دلشاد

    مرسی فرشید جان
    نمایش یا پنهان متنانتقالش دادم به بخش ادبیات


  • zrnznn

    آه فرشی داداشی من اینو قبلا خونده بودم ..واقعا خیلی نارحات شدم 447

  • zrnznn

    آه فرشید داداشی من اینو قبلا خونده بودم ..واقعا خیلی ناراحت شدم 447

  • mami

    نقل قول: فرشید-717
    ا خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...
    با خشونت هرگز...

    :46: :46: :46:


  • mati

    :46: مرسی
    تموم معلمام رو تا الان دوست داشتم حتی بد اخلاقاشون :8: به جز یک نفر 804


  • sotude

    966 من که دیگه حوصله ی گوش دادن به حرفهای معلم رو ندارم :62:

  • حورا


  • shaparak64

    مرسیییییییییی خیلیییییییییییی قشنگ بود
    فرشید-717,
    :46::46::46:


  • mahsa joon

    من با خشونت میونه ی خوبی ندارم .روش خوبی نیست .مرسی 280
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: