₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » رفاقت
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



رفاقت

1582 بازدید، 9 پست، نویسنده: magmag206

  • magmag206

    مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

    پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
    دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
    - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
    دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

    مسافر گفت: " روز بخير!"
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
    مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
    مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
    مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
    مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
    - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.


    چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند


    پس ما رو يادت نره

    10 سپاس: دلشاد، هاچو هاچو، farzane، mz56mz، gilas، نغمه، حورا، ماهی، یواش، javad1020

  • دلشاد

    مرسی دوست عزیز
    نمایش یا پنهان متنانتقالش دادم به بخش ادبیات :3:

    1 سپاس: ماهی

  • هاچو هاچو

    674 ایول،حاضر شو بریم بهشت :24:
    1 سپاس: engineerboy

  • farzane

    ممنون جالب بود دوست عزیز 1189
    1 سپاس: engineerboy

  • mz56mz

    جالب بود امير رضا جان :39:

  • gilas

    خیلی خوب بود :3:

  • sotude

    مرسی جالب بود :46:

  • ماهی

    1 سپاس: engineerboy
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: