یه بار شب بعد از اینکه خاموشی دادن ، یهو بدنم داغ شد... تا نیم ساعت بعد از خاموشی هم از بیرون آسایشگاه هر از گاهی میپائیدن که کسی جُم نخوره و هیچ صدایی از تختها نباید شنیده میشد. بعد از نیم ساعت کم کم خودشونم میرفتن میخوابیدن.
تختای اونجا هم دوطبقه بود، من طبقه بالا میخوابیدم و موقعیت تخت ما هم توی آسایشگاه طوری بود که کاملاً از ته راهروی مقابل، دیده میشد و قشنگ توی دید بودم. دیدم نمیتونم نیم ساعت صبر کنم.. نگاه کردم بیرون آسایشگاه کسی نبود.. بلند شدم که زیرپیرنمم دربیارم.
یه گروهبان داشتیم لاکردار خیلی گیر بود... زیرپیرنمو دراوردم تا اومدم دوباره دراز بکشم رو تخت، از شانس لحظه آخر این گروهبانه عین جن یهو ظاهر شد و از ته راهروی روبرو منو دید... نذاشت بخوابم... برد تو حیاط گروهان، گفت برو یه آفتابه آب کن بیار! آوردم، گفت حالا واسه این این نگهبانی بده! یک ساعت واسه یه آفتابه نگهبانی میدادم خودشم پستش بود و بیدار موند... بعد از یکساعت گفت برو گمشو بخواب!
من كلا توي سربازي چون توي يه منطقه اي بوديم كه هيچكي به هيچكي بود برا همين پست و نگاهباني نمي داديم و همه چي دست ما سرباز ها بود . ارشدشونم خودم بودم . فقط يه شب معاون حوزه مون موند و ما مجبور شديم واسه صحنه سازي اون شب رو نگهباني بديم كه نگه حوزه بي در و پيكره ولي خب حسابي باهاش دوست بودم . اون شب ساعت 2 بامداد توي حياط نشسته بوديم و با هم دوتايي حرف مي زديم كه شيطنت من گل كرد و اسپري اشك آور معاون مون رو ازش گرفتم و بهش گفتم ببين يه كار جالب دارم ببين و بخند . يواشكي رفتم توي آسايشگاه سربازها و اسپري رو به مدت 10 ثانيه اي زدم و در رو بستم و اومدم بيرون سر پستم ديديم هنوز سي ثانيه نشده يكي يكي سربازا دارن ميان بيرون و سرفه مي كنن سرو صورتشون رو ميمالونن و افتادن جلو آسايشگاه . ما رو ميگي مرده بوديم از خنده خيلي حال داد . يادش بخير . بندگان خدا تا يك ساعت نتونستن برن تو آسايشگاه
خدایی، خدمت فقط عمر آدم رو تلف میکنه به نظرم فقط 2 ماه آموزشیش لازمه و بقیش بیگاریه خودم سربازم (البته از نوع استوارش) یکی از بدترین خاطراتم هم چندروز پیش تو کلانتری اتفاق افتاد، اونموقع که افسر نگهبانمون خبر فوت پدرم رو بهم داد، این خدمت لعنتی باعث شد نتونم موقع مرگ پدرم بالاسرش باشم
قشنگ بود میسی مازی جان ولی من دوست نداشتم خدمت رو نه این که بگم خاطرات خوب نداشتم چرا داشتم خیلی ولی اصلان دوست نداشتم برم خدمت الان هم که تموم کردم بازم خوشم نمیاد
چه نگهبانی هایی دادیم تو تهران همش در خواب به سر می بردیم هیشکی نمی تونه مثل من بخوابه تو عمرم انقدر نخوابیده بودم که تو خدمت خوابیدم
Life Dream
دلشاد
ژنرال
یه بار شب بعد از اینکه خاموشی دادن ، یهو بدنم داغ شد...
تا نیم ساعت بعد از خاموشی هم از بیرون آسایشگاه هر از گاهی میپائیدن که کسی جُم نخوره و هیچ صدایی از تختها نباید شنیده میشد.
بعد از نیم ساعت کم کم خودشونم میرفتن میخوابیدن.
تختای اونجا هم دوطبقه بود، من طبقه بالا میخوابیدم و موقعیت تخت ما هم توی آسایشگاه طوری بود که کاملاً از ته راهروی مقابل، دیده میشد و قشنگ توی دید بودم.
دیدم نمیتونم نیم ساعت صبر کنم.. نگاه کردم بیرون آسایشگاه کسی نبود.. بلند شدم که زیرپیرنمم دربیارم.
یه گروهبان داشتیم لاکردار خیلی گیر بود...
زیرپیرنمو دراوردم تا اومدم دوباره دراز بکشم رو تخت، از شانس لحظه آخر این گروهبانه عین جن یهو ظاهر شد و از ته راهروی روبرو منو دید...
نذاشت بخوابم... برد تو حیاط گروهان، گفت برو یه آفتابه آب کن بیار!
آوردم، گفت حالا واسه این این نگهبانی بده!
یک ساعت واسه یه آفتابه نگهبانی میدادم
خودشم پستش بود و بیدار موند... بعد از یکساعت گفت برو گمشو بخواب!
maryamlondon1
مامي
نمایش یا پنهان متن
خدایااین سربازی رو ازاین آقایون نگیرmz56mz
من سربازها رو خيلى دوست دارم
نخبه
ژنرال,
بندری
gilas
ماهی
نغمه
hosseinhn82
sheytoon001
به نظرم فقط 2 ماه آموزشیش لازمه و بقیش بیگاریه
خودم سربازم (البته از نوع استوارش) یکی از بدترین خاطراتم هم چندروز پیش تو کلانتری اتفاق افتاد، اونموقع که افسر نگهبانمون خبر فوت پدرم رو بهم داد، این خدمت لعنتی باعث شد نتونم موقع مرگ پدرم بالاسرش باشم
Life Dream
بهتون تسليت ميگم، انشالله كه غم آخرتون باشه و خدا روح پدر گراميتونو به بهشت برين شاد كنه
KuRoSh
ولی من دوست نداشتم خدمت رو نه این که بگم خاطرات خوب نداشتم چرا داشتم خیلی ولی اصلان دوست نداشتم برم خدمت الان هم که تموم کردم بازم خوشم نمیاد
چه نگهبانی هایی دادیم تو تهران همش در خواب به سر می بردیم هیشکی نمی تونه مثل من بخوابه تو عمرم انقدر نخوابیده بودم که تو خدمت خوابیدم
baron jon
Life Dream
mahsa joon
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→