₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » درخت بخشنده

بدون عکس

درخت بخشنده

4408 بازدید، 16 پست، نویسنده: sotude

  • sotude

    تصویر در دسترس نیست


    روزی روزگاری درختی بود ...
    و او پسرک کوچکی را دوست می‌داشت.
    پسرک هر روز می‌آمد و برگ‌هایش را جمع می‌کرد، از آنها تاج می‌ساخت و شاه جنگل می‌شد.
    از تنه‌اش بالا می‌رفت، از شاخه‌هایش می‌آویخت و تاب می‌خورد و سیب می‌خورد.
    با همدیگر قایم باشک بازی می‌کردند و پسرک هرگاه خسته می‌شد، زیر سایه‌اش می‌خوابید.
    پسرک، درخت را دوست می‌داشت... خیلی زیاد. و درخت خوشحال بود.

    اما زمان می‌گذشت.
    پسرک بزرگ می‌شد و درخت اغلب تنها بود.
    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد.
    درخت گفت: بیا، پسر، از تنه‌ام بالا بیا و با شاخه‌هایم تاب بخور، سیب بخور و در سایه‌ام بازی کن و خوشحال باش
    پسرک گفت: من دیگر بزگ شده‌ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. می‌خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم، می‌توانی کمی پول به من دهی؟...
    درخت گفت: من تنها برگ و سیب دارم. سیب‌هایم را به شهر ببر بفروش. آنوقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد. ...و درخت خوشحال بود.

    پسرک گفت: زن و بچه می‌خواهم و به خانه احتیاج دارم. می‌توانی به من خانه ای بدهی؟
    درخت گفت: من خانه‌ای ندارم، خانه ی من جنگل است، ولی تو می‌توانی شاخه‌هایم را ببُری و برای خود خانه‌‌ای بسازی و خوشحال باشی.
    آنوفت، پسرک شاخه‌هایش را برید و برد تا برای خود خانه‌ای بسازد. و درخت خوشحال بود.

    اما پسرک دیگر تا مدتها باز نگشت.
    و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد.
    با اینهمه به زحمت و زمزمه کنان گفت: بیا، پسر، بیا و بازی کن.
    پسرک گفت: دیگر آنقدر پیر و افسرده شده‌ام که نمی‌توانم بازی کنم. قایقی می‌‌خواهم که مرا از اینجا به جایی بسیار دور ببرد. می‌توانی به من قایقی بدهی؟
    درخت گفت: تنه‌ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز، آنوقت می‌توانی با قایقت از اینجا دور شوی... و خوشحال باشی.
    پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد. و درخت خوشحال بود...اما نه به راستی.

    پس از زمانی دراز، پسرک بار دیگر بازگشت.
    درخت گفت: پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم... دیگر سیبی برایم نمانده.
    پسرک گفت: دندانهای من دیگر به درد سیب خوردن نمی‌خورد.
    درخت گفت: شاخه‌ای ندارم که با آن تاب بخوری...
    پسرک گفت: آنقدر پیر شده‌ام که نمی‌توانم با شاخه‌هایت تاب بخورم.
    درخت گفت: دیگر تنه‌ای ندارم که از آن بالا بروی...
    پسرک گفت: آنقدر خسته‌ام که نمی‌توانم بالا بروم.
    درخت آهی کشید و گفت: افسوس! ای کاش می‌توانستم چیزی به تو بدهم... اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کُنده ی پیرم و بس. متأسفم...
    پسرک گفت: من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته‌ام فقط جایی برای نشستن و آسودن می‌خواهم. همین.
    درخت گفت: بسیار خوب، و تا آنجا که می‌توانست خود را بالا کشید. بسیار خوب. یک کُنده ی پیر به درد نشستن و آسودن که می‌خورد. بیا، پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن.
    و درخت خوشحال بود.


    تصویر در دسترس نیست


    تصویر در دسترس نیست








    نمایش یا پنهان متن

    شل سیلورستاین با نام کامل شلدون آلن سیلورستاین Sheldon Alan Silverstein شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست و خواننده ی آمریکایی در ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۰ در شیکاگو متولد شد و در ۱۰ می ۱۹۹۹ بر اثر حمله قلبی درگذشت.

    تصویر در دسترس نیست


    تصویر در دسترس نیست


    تصویر در دسترس نیست

    13 سپاس: مامي، دلشاد، نغمه، ماهی، mati، arash52، mz56mz، نخبه، gilas، malakeh، baron jon، حورا، lion1360

  • مامي

    1 سپاس: sotude

  • دلشاد

    چه داستان زیبایی
    1 سپاس: sotude

  • نغمه

    1 سپاس: sotude

  • ماهی

    1 سپاس: sotude

  • mati

    چه قشنگ ولی غمگین بود :2: مرسی :46:
    1 سپاس: sotude

  • sotude

    مامي,
    دلشاد,
    نغمه,
    ماهی,
    mati,
    ممنونم از همتون :6:


  • arash52

    كتابش رو دارم
    اين كتاب باعث آشنايي من و شل شد :4:

    1 سپاس: sotude

  • mz56mz

    بسيار زيبا بود عمو جان :39:

  • نخبه

    اخی چه درخت مهربونی
    1 سپاس: sotude

  • gilas

    ای جووونم قصه عمو شلی 1153 :8:

  • malakeh

    نمایش یا پنهان متنارزش دوباره خوندن داشت.بچه بودم کتابشو داشتم.دلم می گرفت از خوندنش :17:
    معنی واقعیش رو الان می فهمم .

    مرسی ستوده جان انتخاب قشنگی بود. :24:

    1 سپاس: sotude

  • baron jon

    خیلی داستان خوبی بود
    مرسی :90:

    1 سپاس: sotude

  • حورا

    مرسی ستوده خانم :46:
    1 سپاس: sotude

  • sotude

    arash52,
    :46: :1:
    mz56mz,
    :46: :11:
    نخبه,
    :6:
    gilas,
    :6:
    malakeh,
    :11:
    baron jon,
    :6:
    حورا,
    :6:

    1 سپاس: malakeh

  • lion1360

    داستان زیبایی بود :39:
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: