₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » راه هوشمندانه ی طلاق گرفتن.....
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » راه هوشمندانه ی طلاق گرفتن.....

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



راه هوشمندانه ی طلاق گرفتن.....

1494 بازدید، 11 پست، نویسنده: Kishe Mehr

  • Kishe Mehr



    داستان آموزنده “پسر تنبل”

    مردی پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمی‌رفت و همه چیز را به شوخی می‌گرفت. روزی او را نزد حکیم آورد و گفت: “از شما می‌خواهم به این پسر من چیزی بگویید که دست از این تنبلی و بی‌تفاوتی‌اش بردارد و مثل بقیه بچه‌های این مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد.”

    حکیم با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: “پسرم اگر تو همین باشی که پدرت می‌گوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را می‌دانی؟”

    پسر تنبل شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: “مهم نیست؟”

    حکیم با تبسم گفت: “آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفاً همینی که می‌گویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی میهمان ما باش.”

    صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند حکیم به آشپز گفت که برای پسر تنبل غذای بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه دارد.

    پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد حکیم آمد و به اعتراض گفت: “این آشپز مدرسه شما برای من غذای بسیار کمی ریخت!”

    حکیم بی آن که حرفی بزند به نوشته‌ای که شب قبل پسر روی تخته نوشته بود اشاره کرد و گفت: “این نوشته را با صدای بلند بخوان! حرفی است که خودت نوشته‌ای!”

    روی تخته نوشته شده بود: “مهم نیست!” و این برای پسر تنبل بسیار گران تمام شد. ظهر که شد دوباره موقع ناهار غذای کمی تحویل پسر تنبل شد. این بار پسر با اعتراض همراه پدرش نزد حکیم آمد و گفت: “من اگر همین‌طوری کم غذا بخورم که خواهم مرد.”

    حکیم دوباره به تخته اشاره کرد و گفت: “جواب تو همین است که خودت همیشه می‌گویی!”

    روز سوم پسر تنبل زار و نحیف نزد حکیم آمد و گفت: “لطفاً به من بگویید اگر بخواهم غذای کافی به دست آورم چه کار کنم؟”

    حکیم به آشپزخانه رفت و گفت: “هر چه را آشپز می‌گوید تا ظهر انجام بده!”

    پسر تنبل تا ظهر در آشپزخانه کار کرد و ظهر به اندازه کافی غذا خورد. او خوشحال و خندان نزد حکیم آمد و گفت: “چه خوب شد راهی برای نجات از گرسنگی پیدا کردم!” و بعد خوشحال و خندان برای تأمین شام خود به آشپزخانه برگشت.

    پدر پسر تنبل با تعجب به حکیم نگاه کرد و از او پرسید: “راز این به کار افتادن فرزندم چه بود؟”

    حکیم با خنده گفت: “او حق داشت بگوید مهم نیست! چون چیزی که برای شما مهم بود و برای حفظ اهمیتش حاضر بودید تلاش کنید، او به خاطر تنبلی‌اش و این که همیشه شما بار کار او را بر دوش می‌گرفتید دلیلی برای نامهم شمردنش پیدا می‌کرد. اما وقتی موضوع به گرسنگی خودش برگشت فهمید که اوضاع جدی است و این‌جا دیگر جای بازی نیست معنی مهم بودن را فهمید و به خود تکانی داد. شما هم از این به بعد عواقب کار و نظر او را مستقیم به خودش برگردانید و بی‌جهت بار تنبلی او را خودتان به تنهایی به دوش نکشید. خواهید دید که وقتی ببیند نتیجه اعمال ناپسندش مستقیم متوجه خودش می‌شود اعمال درست برای او مهم می‌شوند و دیگر همه چیز عالم برایش نامهم نمی‌شوند.”



    **********************************



    داستان طلاق از پیش برنامه ریزی شده....


    با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
    شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
    از زن اصرار و از شوهر انکار.
    در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
    زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
    تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
    زن با کمال میل می‌پذیرد.
    در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
    زن می‌پذیرد.
    “چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
    زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
    مرد با آرامی گفت :آری .
    زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
    مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
    زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
    خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
    نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
    برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
    تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
    پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
    صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !

    11 سپاس: یواش، هاچو هاچو، دلشاد، mz56mz، نغمه، soheyla، gilas، mojde، farzane، baron jon، arash52

  • دلشاد

    چه داستانهای جالب و باحالی بودن :4:
    1 سپاس: Kishe Mehr

  • mz56mz

    داستان اولى عالى بود داستان دوم هم عالى بود :15:
    1 سپاس: Kishe Mehr

  • نغمه

    نقل قول: Kishe Mehr
    راه هوشمندانه ی طلاق گرفتن


    ممنون داداشم زحمت شد براتوناااااا
    :43:

    826

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • soheyla

    سلام و سپاس :46: .
    خیلی جالب بودن :72: .
    مخصوصاً دومی .

    نقل قول: Kishe Mehr
    زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.


    چقدر بدبخت بوده .
    به نظر من همسرم صادقترین ، زیباترین ، خوش قدو بالاترین ، خوش اخلاقترین و در کل مردترین مرد روی زمینه .
    حاضر نیستم یه نگاهش و با دنیا عوض کنم .

    2 سپاس: نغمه، Kishe Mehr

  • gilas

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • farzane

    چه جالب و باحال 245 250
    میسی میسی خسته نباشین واقعا

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • baron jon

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • مامي

    نقل قول: soheyla
    به نظر من همسرم صادقترین ، زیباترین ، خوش قدو بالاترین ، خوش اخلاقترین و در کل مردترین مرد روی زمینه .

    یکی منو بگیررررررررررررررررررررررره301

    ممنون مجتبی جان حکایت های جالبی بود:46:

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • arash52

    يه كم قديمي بود ولي مهم نيست :4:
    1 سپاس: Kishe Mehr
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: