₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » شب شعر ....
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



شب شعر ....

187 بازدید، 8 پست، نویسنده: lion1360

  • lion1360

    شب شعر .... در محضر خوبان و معنویان ...

    تصویر در دسترس نیست

    پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من.....سرو خرامان منی ای رونق بستان من


    چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو.....وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من


    هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم .....چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من


    تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم .....ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من


    بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا.....در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من


    از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم .....ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من


    گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو.....ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من


    یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی .....پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من


    ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها.....ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من


    چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست .....اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من


    بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من .....بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من


    ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا.....بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من


    ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من .....ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من



    مولانا


    تصویر در دسترس نیست



    آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
    ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
    آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
    آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
    آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
    گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
    گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
    اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
    اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
    آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
    پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
    گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
    تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
    آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
    و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
    در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
    وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
    این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
    گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم



    مولانا


    تصویر در دسترس نیست



    زیبا از سعدی
    ای ساربان آهسته را ،کارام جانم میرود
    وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود
    من مانده ام مهجور ازو،درمانده و رنجور ازو
    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
    گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود
    محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان،گویی روانم می رود
    او می رود دامن کشان ،من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم میرود
    با این همه بیداد او،وان عهد بی بنیاد او
    در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود
    باز آی و بر چشمم نشین ،ای دل ستان نازنین
    کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود
    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
    سعدی،فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
    طاقت نمی دارم جفا ،کار از فغانم میرود
    « سعدی»


    تصویر در دسترس نیست



    ای آتش سودای تو
    ای آتش سودای تو خون کرده جگرها
    بر باد شده در سر سودای تو سرها
    در گلشن امید به شاخ شجر من
    گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها
    ای در سر عشاق ز شور تو شغب‌ها
    وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها
    آلوده به خونابه‌ی هجر تو روان‌ها
    پالوده ز اندیشه‌ی وصل تو جگرها
    وی مهره‌ی امید مرا زخم زمانه
    در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها
    کردم خطر و بر سر کوی تو گذشتم
    بسیار کند عاشق ازین گونه خطرها
    خاقانی از آنگه که خبر یافت ز عشقت
    از بیخبری او به جهان رفت خبرها



    خاقانی


    تصویر در دسترس نیست



    ای پار دوست بوده و امسال آشنا
    وی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
    ای سفته در وصل تو الماس ناکسان
    تا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
    چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهی
    سر بر زمین خدمت یاران بیوفا
    آن را که خصم ماست شدی یار و همنفس
    با آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
    الحق سزا گزیدی و حقا که در خور است
    پیش مسیح مائده و پیش خر گیا
    بودیم گوهری به تو افتاده رایگان
    نشناختی تو قیمت ما از سر جفا
    بی‌دیده کی شناسد خورشید را هنر
    یا کوزه گر چه داند یاقوت را بها
    ما را قضای بد به هوای تو درفکند
    آری که هم قضای بلا باد بر قضا
    ای کاش آتشی ز کنار اندر آمدی
    نه حسن تو گذاشتی و نه هوای ما
    حکم قضای بود و گرنه چنین بدی
    خاقانی از کجا و هوای تو از کجا



    خاقانی


    تصویر در دسترس نیست



    بیا که قبله‌ی ما گوشه‌ی خرابات است
    بیار باده که عاشق نه مرد طامات است
    پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید
    پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شهمات است
    در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد
    چه جای دردفروشان دیر آفات است
    کسی که دیرنشین مغانست پیوسته
    چه مرد دین و چه شایسته‌ی عبادات است
    مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست
    میان ببسته به زنار در مناجات است
    ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
    برون گذر که برون زین بسی مقامات است
    اگر دمی به مقامات عاشقی برسی
    شود یقینت که جز عاشقی خرافات است
    چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق
    از آنکه لذت عاشق ورای لذات است
    مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است
    که حلقه‌ی در معشوق ما سماوات است
    بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی
    که زادراه فنا دردی خرابات است
    به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی
    که گرد دایره‌ی نفی عین اثبات است
    نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست
    هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است
    مخند از پی مستی که بر زمین افتد
    که آن سجود وی از جمله‌ی مناجات است
    اگرچه پاک‌بری مات هر گدایی شو
    که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است
    بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی
    از آنکه در ره ناماندنت مباهات است
    ز هر دو کون فنا شود درین ره ای عطار
    که باقی ره عشاق فانی ذات است


    عطار





    ای دیده ، دشتبان نگاهت به راه کیست
    در خاطرت سواری طرز نگاه کیست
    خوش پر فرح زمینی و خرم گذرگهیست
    آنجا که جلوه می‌کند و جلوه گاه کیست
    سر کرد ناز و فتنه و عالم فرو گرفت
    شاه کدام عرصه گذشت این سپاه کیست
    خوش کشوری که او علم داد می‌زند
    ای من گدای کشور او پادشاه کیست
    وحشی نهفته نیست که آن گرم رو که بود
    این آتش نهفته که زد شعله آه کیست



    شاد زی !

    9 سپاس: ماهی، gilas، mojde، arash52، دلشاد، ژنرال، نغمه، hadi04، حورا

  • mz56mz

    سپاس فراوان اقا هاشم عزيز :110:
    1 سپاس: lion1360

  • ماهی

    1 سپاس: lion1360

  • gilas

    خیلی عاالی بود 301
    1 سپاس: lion1360

  • mojde

    1 سپاس: lion1360

  • دلشاد

    بسیار زیبا بود
    1 سپاس: lion1360

  • نغمه

    1 سپاس: lion1360

  • حورا

    بینهایت زیبا :46:
    1 سپاس: lion1360
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: