ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
garfild
همهچیز از تلسکوپ دستساز عطا شروع شد. یک روز که سر کلاس فیزیک یکی از بچهها سوالی پرسید که از فهم و سواد دبیر مربوطه بیشتر بود، دبیر شروع کرد به چرت و پرت جواب دادن که عطا هم بلند شد و شروع کرد اشتباهات دبیر را تصحیح کردن. طرف کمی که ادامه داد، دید که نه، حریف قدرتر از این حرفهاست و شروع کرد به گیر دادن به عطا که تو این اطلاعات را از کجا آوردهای، که بچهها هم شروع کردند به حمایت از عطا و هر کسی چیزی گفت. یکی گفت «آقا عطا کلی واسه خودش گالیلهست» و یکی دیگر از ته کلاس داد زد که «آقا ما دیدیم، پونصد تا مجلهی خارجی تو کمدش داره» و چه و چه. این وسطها یکی از بچهها از دهنش پرید که «بله آقا، عطا یه تلسکوپ دستسازم داره.» این را که گفت، دبیر گیر داد که الا و بلا باید هفتهی دیگر تلسکوپت را برداری و بیاوری سر کلاس.
روبهروی دبیرستان ما یک آپارتمان چهارطبقه بود. خانوادهی طبقهی بالایی یک دختر دبیرستانی داشتند که دل همهی بچههای ما را برده بود. هر موقع روی ایوان میآمد، سی تا کله میرفت پشت پنجره، برای دید زدن. البته باید بگویم که طرف یک مادر گیر هم داشت، از آن حزباللهیها که نمیگذاشت دخترش جنب بخورد، از این خانممجلسیهای جانماز آبکش. دختر اما خودش مثل ما سروگوشش میجنبید. هرموقع توی کوچه با مادرش رد میشدند و ما داشتیم فوتبال بازی میکردیم، بهمحض اینکه متوجه میشد ما از بازی دست کشیدیم و خیره نگاهاش میکنیم، شروع میکرد با قر و قمیش راه رفتن و وادادن پایین چادرش، طوریکه باد بخورد تویش و بچرخواندش و دل همهی ما را یکجا با خودش ببرد. گرچه که همهی این ماجراها چند ثانیهای بیشتر طول نمیکشید و با اولین چشمغرهی مادرش، زود خودش را جمع و جور میکرد.
بالاخره عطا تلسکوپش را با خودش آورد سر کلاس فیزیک و بعد هم دبیرمان، کلی ماه را با آن تلسکوب دید زد و برای ما هم توضیحات خوابآوری داد که از آنها هیچ نفهمیدیم. پس از آن نوبت این شد که یکییکی با تلسکوپ ماه را نگاه کنیم. بابک که رفت پشت تلسکوپ، خودش را زد به خریت و برای یک لحظه آن را بهسمت آپارتمان دختر چرخاند. همین اشاره کافی بود تا ماها همهچیز دستمان بیاید. کلاس فیزیک که تمام شد و زنگ خورد، با گروهی از بچهها، پیمان را که مامور بیرون کردن دانشآموزها از کلاس بود خفت کردیم و با هزار جور وعده و وعید راضیاش کردیم اجازه بدهد ما ده نفر یکییکی برویم تو و با تلسکوپ عطا ساختمان روبهرو را دید بزنیم. قرار گذاشتیم عطا اول از همه برود پایین که مشکلی برایش درست نشود، بعد هم ما بهنوبت برویم تو و فقط هر نفر دو دقیقه دید بزنیم و نوبت را به نفر بعدی بدهیم. خود پیمان هم پشت در کشیک میداد.
باید بگویم که بعدن فهمیدیم که چون دبیرستان ما دو طبقه بود و آپارتمان دختر در طبقهی چهارم قرار داشت، هر کدام از ما که پشت تلسکوپ میایستاد، از آن بالا فقط کمر به پایینش دیده میشد. خلاصه دختر بعد از اینکه دو سه نفر از بچهها را پشت پنجره دیده و جریان را متوجه شده بود، شروع کرده بود به عشوه آمدن و لوندی، اوضاع طوری شده بود که نفرهای آخر را پیمان با لگد از کلاس بیرون میکرد تا نوبت به نفر بعدی برسد. زنگ تفریح که خورد و برگشتیم توی کلاس، همه داشتند دربارهی این موضوع حرف میزدند. ساعت بعد شیمی داشتیم، دبیر شیمی جوان باحالی بود و همیشه زودتر از بچهها سر کلاس حاضر میشد. حضور و غیاب بچهها که تمام شد، ناظم در زد و با عصبانیت تمام آمد توی کلاس. ده دقیقهای بیشتر طول نکشید که پاچهخوارهای کلاس همهچیز را لو دادند و ما ده نفر و عطا و پیمان رفتیم دفتر، وقتی رفتیم تو، تازه فهمیدیم اوضاع خرابتر از آنی است که حتا بتوانیم تصورش را بکنیم.
تا رفتیم دفتر، مدیر شروع کرد زیر و بالای ماها را با فحش یکی کردن، بعد هم تهدید که چنین و چنانتان میکنم. راستش هنوز نفهمیده بودیم چرا اینقدر عصبانی است. چند ثانیه ساکت شد و بعد بهسمت ناظم رو کرد و گفت: «بگو حاج خانم تشریف بیارن تو!»
قیافهی مادر دختر را که دیدیم، برق سهفاز از کلهی همهمان پرید، ولی باز هم نمیدانستیم دقیقن چه شده. مدیر به ماها رو کرد و گفت: «اگه خودتون نگین کار کی بوده، همهتون رو از مدرسه اخراج میکنم.»
پیمان که دید اوضاع دارد خراب میشود، گفت: «آقا ما به خدا کاری نکردیم فقط بعضی از بچهها موندن یهکم بیشتر با تلسکوپ آسمون رو نیگا کنن.»
مدیر پرید وسط حرفش که: «آسمون تولهسگ یا ناموس مردم رو؟»
در این هیر و ویر دبیر دینی که خودش را نخود هر آش میکرد هم آمد توی دفتر و دبیر شیمی هم که با رفتن ما کلاسش نیمهکاره مانده بود، سلامی کرد و به جمع اضافه شد. بابک خواست موضوع را جمع و جورش کند و گفت: «آقا! ما آسمون رو نیگا میکردیم. اگه اون وسط خونهی ایشون هم دیده شده معذرت میخوایم.»
مدیرمان که انگار یههو آمپرش زد بالا ادامه داد: «با خشتک پایین آسمون رو دید میزدین بیناموسا! ها؟»
تازه دوزاریمان افتاده بود. جریان از این قرار بود که ظاهرن یکی از بچهها که داشته با تلسکوپ دختر را دید میزده، در برابر ناز و عشوهی خانم عنان اختیار از کف داده و خشتکش را در آورده است و بقیهی ماجرا… این تو بمیری از آن تو بمیریها نبود. این بود که همه شروع کردیم به انکار کردن. مدیر که این حرفها را شنید داد زد: «بالاخره یکی از شما تولهسگا بوده دیگه.» بعد هم کمی مکث کرد و ادامه داد: «اینجوری نمیشه» بعد رو کرد به حاجخانم و گفت: «حاجخانوم! شما دخترتون مشخصاتی چیزی از اون…» به اینجای حرفش که رسید، صدایش را آورد پایین: «… عورتی که دیده یادش نیست؟»
حاجخانم رفت توی اتاق و شروع کرد با دخترش حرف زدن و بعد از چند دقیقه برگشت و درحالیکه رویش را محکمتر از قبل گرفته بود گفت: «میگه بزرگ بود عورتش.»
دبیر دینی پرید وسط حرفش و رو به مدیر گفت: «آقا! خوبیت نداره هی عورت عورت میکنیم ها، اون اتاق دختر جوون نشسته، بهتره یه چیز دیگه بگیم.» بعد مکث کرد و ادامه داد: «مثلن بگیم اردک!»
مادر دختر هم که انگار از این پیشنهاد بدش نیامده بود گفت: «بله، حاجآقا! دخترم میگه اردکش خیلیام هم بزرگ بوده.»
مادر که این را گفت، صدای همزمان پخ خندهی دخترش از آن اتاق و دبیر شیمی این طرف توی دفتر، بلند شد، ولی ما جیکمان هم در نیامد.
مدیر که تا حالا پشت میزش نشسته بود، از جایش بلند شد، بهسمت ما آمد و یکییکی ما را ورانداز کرد و رو به امیر بندهی خدا که از همه گندهتر بود گفت: «کار تو بوده پس پدرسگ، ها؟»
امیر که هم عصبانی و هم دستپاچه شده بود، سریع جواب داد: «آقا چرا فحش میدین؟ اولن اینکه دختر ایشون چطور از اون فاصله اندازهی…» آمد بگوید عورت که حرفش را خورد و گفت: «… اردک مارو دیده؟ بعدشم آقا مگه اردک آدم به هیکلشه؟» بعد رو کرد به قاسم و ادامه داد: «آقا! همین قاسم که قدش یهوجبه، یه اردک داره قد ......» ویرایش شد توسط ماهی
امیر که این را گفت، دبیر شیمیمان از زور خنده از دفتر زد بیرون، ولی مدیر بیشتر ناراحت شد و داد زد: «لودهبازی در میارید پدرسگا؟ نه اینجوری نمیشه. من اگه نفهمم کار کی بوده مرد نیستم.»
بعد رو کرد به مادر دختر و گفت: «حاجخانم! لطف کنید از دخترتون بپرسین جزییات بیشتری یادش نیست؟»
مادر دختر رفت توی اتاق کنار دفتر، چند دقیقه با دخترش پچپچ کرد و برگشت. در همین حال دبیر شیمی هم دوباره آمد توی دفتر و کنار دبیر دینی نشست.
این را که گفت، دبیر دینی از جایش بلند شد و رو به مدیر گفت: «اینجوری نمیشه قربان! روش درستش اینه که دختر ایشون یه نگاهی به اردک بچهها بندازه.»
بعد نگاهی به رنگ و روی از خجالت سرخشدهی ما کرد و بادی به غبغبش انداخت و ادامه داد: «من فکرش رو کردم که چیکار کنیم که از نظر شرعی هم مشکلی نداشته باشه. ما یه آیینه میذاریم رو به این اراذل و بعد دختر این خانم از تو اون دریچهی بین دو اتاق از توی آیینه نگاه میکنه که مشکل شرعی هم نداشته باشه.»
این حرف را که زد، بابک دیگر نتوانست تحمل کند و مثل فنری که از جاش در برود گفت: «آقا! من ماملهم رو…» بعد مکثی کرد و با عصبانیت ادامه داد: «چه میدونم… عورتم رو… اردکم رو نشون بابامم نمیدم چه برسه به دختر این خانم. من رو اخراج کنین برم!»
دبیر شیمی که تا حالا ساکت مانده بود، وارد بحث شد و مدیر را کشید کنار و شروع کرد آرام با او حرف زدن، ولی من که نفر اول صف بودم، تقریبن حرفهایش را میشنیدم: «قربان! البته بنده قصد ندارم گناه این بچهها رو بشورم ها، ولی من بهنظرم میآد که دختر این خانوم هم ریگی به کفشش بوده. بعدشم بهنظر شما درسته ما بهخاطر یه گناه کوچیک که تازه مطمئن هم نیستم اتفاق افتاده یا نه، ده تا کار زشتتر انجام بدیم؟ بیاین از هر کدوم پنج نمره انظباط کم کنین و قال قضیه رو بکنین.»
خلاصه، آن روز هر جوری که بود مدیر، زن همسایه را راضی کرد تا از شکایتش بگذرد. خرجش هم برای ما نفری بیستتا خطکش کف دست بود و کسر پنج نمرهی انضباط. سال که تمام شد، هرچه همدیگر را قسم و آیه دادیم که این کار چهکسی بوده، هیچکس زیر بار نرفت تا اینکه پیمان حدسی زد و گفت که آخرین نفر که از کلاس آمده بود بیرون، دیده است که دبیر شیمی که مثل همیشه زودتر از بچهها میآمد سر کلاس رفته است داخل. وسط تابستان که کارنامهها آمد و نمرههای شیمی هر یازده نفرمان عالی شده بود، تازه فهمیدیم جریان از چه قرار بودهاست و چرا آن روز دبیر شیمی پادرمیانی کرد. گرچه که آشش را او خورده و دهان ما سوخته بود، ولی باز هم گلی به گوشهی جمالش که ما را تنها نگذاشت.
مادر شروع کرد به صحبت: «آقای مدیر! گلاب به روتون. دخترم میگه اردکه خیلی هم پشماش، ببخشید پراش بلند بوده»
دلشاد
مگس
ملیکا
بهونه
اشکال نداره
مرسی
ماهی
نمایش یا پنهان متن
بخشی از متن رو ویرایش کردمgilas
نغمه
نمایش یا پنهان متن
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→