₪ انجمن بوف بوفی ₪ » دانستنیها » داستان آموزنده از ناپلئون
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » دانستنیها » داستان آموزنده از ناپلئون

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



داستان آموزنده از ناپلئون

2286 بازدید، 9 پست، نویسنده: ملیکا

  • ملیکا

    تصویر در دسترس نیست


    به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

    گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

    پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

    پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

    ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

    محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

    سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

    با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

    سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

    6 سپاس: Mahdi.Rahmati، mojde، soheyla، دلشاد، garfild، levrone

  • mahsa joon

    اول ........... 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 256 243 243 مرسی قشنگ بود
    1 سپاس: ملیکا

  • mojde

    حالا نيازي نيست هميشه با اين خشــــــــانت جواب سوال مردمو داد
    اما در هر حال جالب بود

    1 سپاس: ملیکا

  • soheyla

    سلام و سپاس :46: .
    بنده ی خدا دیده حس مرگ و هیچطوری نمیتونه توضیح بده :99: ، با خودش گفته حالا چی کار کنم :37: ؟
    عملی نشون بدم هم خودم و خلاص کنم هم اون و ...

    1 سپاس: ملیکا

  • دلشاد

    مرسی جالب بود
    1 سپاس: ملیکا

  • garfild

    واااااااااااااااااااای
    چقد سخت شرایط توضیح میداده

    ممنون ملیکا خانوم قشنگ بود :46:

    1 سپاس: ملیکا

  • levrone

    مرسی.
    ناپلئونو بیش ازحد بزرگش کردن، همونطور که در مورد اسکندر اینکارو کردن.

    1 سپاس: ملیکا

  • KuRoSh

    نقل قول: levrone
    ناپلئونو بیش ازحد بزرگش کردن، همونطور که در مورد اسکندر اینکارو کردن.

    موافقم ولی اسکندر دروغی بیش نبود که خودشون رو نسبت به ایرانیان برتر بدونند و این دروغ روزی اثبات میشه

    1 سپاس: ملیکا

  • baron jon

    1 سپاس: ملیکا
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: