ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
خوابگاه پسران و دختران در شب قبل از امتحان!!!
تنها
شب – خوابـگاه دخــتـران – سکـانس اول:
دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.
شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.(
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد.
منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام . . .
!!!!
شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود(
شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷:۳۰بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
)در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود(.
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
)و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود(.
شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:
)در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود(
میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!
میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!
)در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد(
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!
مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!
)و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند(.
ماهی
خیلی بی انصافین..ما که اینجوری درس نخوندیم والله
مرسی تنها جون.فکر کنم اولین تاپیکت باشه..مبارکه دوست عزیز
تنها
mz56mz
سر در خوابگـاه
دلشاد
garfild
پسرا که دقیقا همینه
خودم شب امتحانم نمیخوندم
تاپیک اولت مبارک باشه
gilas
یواش
SaMaN TaJ
نخبه
نمایش یا پنهان متن
من که هیچ وقت به هیچ پسری تقلب نرسوندم میدونید چرا اخه قبل از اینکه دانشگاه قبول بشم دومادمون همیشه در مورد اینکه دخترا تو دانشگاهشون بهشون تقلب میرسوندن حرف میزد و مسخره بازی در میاورد.. منم تصمیم کبری گرفتم که از اینکارا نکنم که بعدا بچه پروهایی مثل دومادمون بهمون بخندن.. سر هر جلسه امتحانی هم دورو برم پسرا مینشستن به امید تقلب اخه سر کلاس بچه درس خون بودم و البته خود شیرینSaMaN TaJ
گدا....
حالا مثلا میرسوندی چی میشد؟؟؟
به دومادتون نمیگفتیم
نمایش یا پنهان متن
فامیل تو که بخشنده بودی...؟؟؟نخبه
حالا مثلا میرسوندی چی میشد؟؟؟
به دومادتون نمیگفتیم
نخیرم دلم نمیخاد برسونم خنگولا نمیخوندن بعد هی میاومدن سر جلسه وز وزمیکردن تمرکز ادم بهم میریخت یه عدد جا به جا میشد کل محاسباتمان میرفت رو هوا مگه ما کم الکی هستیم
تازشم یه بار سر کلاس پژوهش عملیاتی از سر دلسوزی دفترم رو دادم یکی از روش نوشت بعد که استاد اومد با کمال پروئی هی میگفت خودم حل کردم جلوی همه.. وقتی هم با تعجب بهش نگاه کردم گفت خب بیشترش رو حل کردم فقط یه قسمت رو سوال داشتم در حالیکه خودم دیدم دفترش فقط صورت مسئله توش بود بدون هیچ جوابی.. این پسرا پرو هستن نباید رو داد بهشون
تنها
خیلی ممنون عموجون
Kishe Mehr
باز این گفت حرص دادم
KuRoSh
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→