ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
داستان زندگي پسری 19 ساله كه اسير عشق پوشالي شد
maryamlondon1
نتوانستم دست پدرم را بگيرم
عشق پوشالي و هيجانات كاذب، دليلي بود كه باعث شد مراد 2 سال را در زندان بگذراند. او زماني كه 19 سال بيشتر نداشت به دختري جوان كه در همسايگيشان زندگي ميكرد دل بست و به صرافت ازدواج با او افتاد اما والدين دختر به اين دليل كه مراد شغلي نداشت به خواستگاري او جواب منفي دادند. اصرارهاي مراد تمامي نداشت تااينكه دختر جوان با پسري نامزد كرد و مراد براي گرفتن انتقام با چاقو به جان آن پسر افتاد و او را به شدت مجروح كرد. مراد ميگويد: آن موقع نادان و خام بودم. 18 سال از آن ماجرا گذشته است حالا كه فكر ميكنم ميبينم خيلي اشتباه كردم. ممكن بود آن پسر كشته شود كه اگر اينطور ميشد من الان زنده نبودم. من را گرفتند و برايم حبس و ديه بريدند و تا پدرم پول ديه را جور كند 2 سال در زندان ماندم 2 سال از بهترين روزهاي عمرم را كه به هيچ قيمتي برنميگردد.
بعد از اينكه مراد به زندان افتاد پدر او مجبور شد از آن محل برود. زنداني سابق توضيح ميدهد: ديگر آبرويي براي خانوادهام نمانده بود. چارهاي نداشتند و بايد جاي ديگري ميرفتند. ما در آن خانه 11 سال مستاجر بوديم و مثل خانه خودمان شده بود اما پدرم مجبور شد آنجا را تحويل بدهد و به محل ديگري برود. او در يك هتل خدمتكار بود و درآمد زيادي نداشت. براي همين جور كردن پول ديه برايش سخت بود هيچ وقت يادم نميرود يكبار كه به ملاقاتم آمد گفت پسر بزرگ كردم كه پيري عصاي دستم شود اما تو باري از دوشم برنداشتي كه هيچ دردي هم به دردهايم اضافه كردي. هر وقت ياد اين جمله پدرم ميافتم اشك در چشمهايم جمع ميشود.
مراد بعد از آزادي از زندان سعي كرد گذشته را جبران كند براي همين دنبال كار گشت ولي هركجا كه ميرفت و معلوم ميشد سابقهدار است عذرش را ميخواستند تا اينكه پدرش براي او كاري پيدا كرد. مراد ماجرا را اينطور شرح ميدهد: يكي از مشتريان هميشگي هتلي كه پدرم در آن كار ميكرد، اهل شيراز بود و در شهر خودش شركتي داشت. او پدرم را ميشناخت و هميشه به او انعام ميداد پدرم يك بار مشكلش را با آن مرد در ميان گذاشت و آن مرد قبول كرد به من كار بدهد براي همين راهي شيراز شدم و آنجا به عنوان آبدارچي مشغول به كار شدم و شبها هم در انبار شركت ميخوابيدم.
مراد 3 سال در آن شركت ماند تا اينكه بعد از فوت پدرش به خاطر مراقبت از مادرش مجبور شد دوباره به تهران بيايد و اين بار در يك كتابفروشي كه كارش خريد و فروش كتب دست دوم و قديمي بود، مشغول به كار شد. او ميگويد: من هيچوقت در زندگي نتوانستم به پدرم كمكي بكنم و دست او را بگيرم. در اين سالها يك بار ديگر هم به فكر ازدواج افتادم اما موفق نشدم به خواستهام برسم. مادرم 3 سال قبل فوت كرد و حالا من تنها زندگي ميكنم و در همان كتابفروشي مشغول به كار هستم. تنهايي خيلي اذيتم ميكند و زندگي سختي دارم اما در همه اين سالها هيچوقت با كسي درگير نشدم و كاري نكردم كه پايم به كلانتري و زندان باز شود چون زندان تجربه خيلي تلخي برايم بود و روزهاي خيلي سختي را آنجا گذراندم و اصلا حاضر نيستم يك روز ديگر را در آن شرايط تحمل كنم.
garfild
maryamlondon1
shaparak64
باز خوبه که تونست به راه درست و زندگی برگرده اما حیف
دلشاد
مامي
ماهی
maryamlondon1
gilas
بچه مثبت
ممنون آبجی مریم
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
maryamlondon1
راست میگه امین
حورا
farzane
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→