یه سری عکسها هستند که گرچه مدت زیادی از زمان ثبتش نمی گذره ولی وقتی می بینیشون یه حس خاص رو برات تداعی می کنه، عکسهای زیر هم همین حس رو برام داشت، ملغمه ای از حس گذشت زمان، غم، شادی، مسخرگی و قس علیهذا بذارید قبل از دیدن عکسها ماجراشو براتون بگم بوف بوفی یه مسابقه گذاشته بود که یه بخشش عکاسی بود، منم تصمیم گرفتم شرکت کنم، اول تصمیم داشتم دوربین به دست برم تو طبیعت تا از گلی،سنبلی یا شاید شانس بیارم بلبلی و در صورت عدم اقبال حداقل از شومبولی عکسی بگیرم، ولی یهو آقای خاص از اعماق تهم نهیب زد که هی یارو تو ادعای متفاوت بودن داری و میخای یه کار معمولی انجام بدی، عکاسی از گل و بلبل رو عکاسهای معمولی National Geographic هم انجام می دند تو باید یه کار خاص انجام بدی. دیدم راست می گه به خاطر همین راه افتادم سمت کارگاه و به خاطر اینی که انگ دیوانگی بهم نخوره صبر کردم تا ساعت کاری کارگرا تموم بشه، بعد لباس فضاییم رو پوشیدم و اومدم یه گوشه دنج از کارگاه، گوشیم رو رو میز ثابت کردم و کلاه فضاییم رو سرم گذاشتم ولی متوجه شدم که داخل کلاه هوا نیست و حتمأ باید کپسول اکسیژن رو هم بیارم، با هزار بدبختی کپسول رو کشیدم تا ته کارگاه، دوباره دوربین رو ثابت کردم ولی دستکشهایی که دستم بود خیلی زمخت بود و نمی تونستم با اونا کاری انجام بدم منم که مأخوذ به حیا و حاضر نبودم حتی دستهام در معرض دید نامحرم قرار بگیره. چند بارم گوشیم رو که ثابت می کردم میفتاد به خاطر همین رفتم گیره رو از میزش با هزار بدبختی باز کردم و آوردم و گوشیم رو گذاشتم لای گیره و قس علیهذا خلاصه بعد از یک ساعت و نیم خون جگر خوردن و عرق جبین ریختن تونستم یه عکس بگیرم و داخل مسابقه شرکت کنم و برنده تمشک طلایی اون مسابقه بشم. البته گرفتن تمشک طلایی برای ما خواص یه امر عادیه چون ما خودمون رو در معرض قضاوت عوام قرار می دیم ولی من اعتقاد وافر دارم که بعد از سالها و شاید قرنها منم کشف می شم و اونوقت نوادگانمون حسرت می خورند که چرا هم عصر من نبودند تا در محضرم تلمذ کنند.
یه زمانی عادت کرده بودم که خودم رو جمع صدا کنم مثلأ میخاستم بگم من رفتم می گفتم ما رفتیم، اون موقعها سرما خوردم و رفتم دکتر، دکتره خیلی بد عنق بود، پرسید چته؟ منم گفتم آقای دکتر ما گلومون درد می کنه و سرمون هم ایذأ، دکتره برگشت گفت شما مگه چند نفرید؟ منم خواستم نمکی ریخته باشم که هم فضا رو تلطیف کنم و هم شاید با قرقره نمکم گلومم بهبود پیدا کنه پس گفتم آقای دکتر من و ناصرالدین شاه چون شخصیتمون خیلی فراتر از یک فرده خودمون رو با ضمیر جمع خطاب می کنیم. دکتره بی مزه حتی یه لبخندم نزد فقط خشمناک نگام کرد، ولی حال می کنم که تو از پس این همه البسه تونستی شخصیت فرا تک نفری منو ببینی و نگی اینو بلکه بگی اینارو
نقل قول: arash52
یادش به خیر و قس علیهذا
استاد، واقعأ چرا داریم روز به روز دریغ از دیروز می شیم؟
نقل قول: zrnznn
چه عکس های باحالی.....چه کار خوبی کردی موندی تا کارگرها رفتن
با حالی از صاحب عکسهاست، خودمم وقتی این عکسها رو دیدم فکر کردم اگه کسی اونجا بود این جون کندن منو برا گرفتن این عکسها می دید واقعأ چه فکری در موردم می کرد.
دیااکو
بذارید قبل از دیدن عکسها ماجراشو براتون بگم
بوف بوفی یه مسابقه گذاشته بود که یه بخشش عکاسی بود، منم تصمیم گرفتم شرکت کنم، اول تصمیم داشتم دوربین به دست برم تو طبیعت تا از گلی،سنبلی یا شاید شانس بیارم بلبلی و در صورت عدم اقبال حداقل از شومبولی عکسی بگیرم، ولی یهو آقای خاص از اعماق تهم نهیب زد که هی یارو تو ادعای متفاوت بودن داری و میخای یه کار معمولی انجام بدی، عکاسی از گل و بلبل رو عکاسهای معمولی National Geographic هم انجام می دند تو باید یه کار خاص انجام بدی.
دیدم راست می گه به خاطر همین راه افتادم سمت کارگاه و به خاطر اینی که انگ دیوانگی بهم نخوره صبر کردم تا ساعت کاری کارگرا تموم بشه، بعد لباس فضاییم رو پوشیدم و اومدم یه گوشه دنج از کارگاه، گوشیم رو رو میز ثابت کردم و کلاه فضاییم رو سرم گذاشتم ولی متوجه شدم که داخل کلاه هوا نیست و حتمأ باید کپسول اکسیژن رو هم بیارم، با هزار بدبختی کپسول رو کشیدم تا ته کارگاه، دوباره دوربین رو ثابت کردم ولی دستکشهایی که دستم بود خیلی زمخت بود و نمی تونستم با اونا کاری انجام بدم منم که مأخوذ به حیا و حاضر نبودم حتی دستهام در معرض دید نامحرم قرار بگیره.
چند بارم گوشیم رو که ثابت می کردم میفتاد به خاطر همین رفتم گیره رو از میزش با هزار بدبختی باز کردم و آوردم و گوشیم رو گذاشتم لای گیره و قس علیهذا
خلاصه بعد از یک ساعت و نیم خون جگر خوردن و عرق جبین ریختن تونستم یه عکس بگیرم و داخل مسابقه شرکت کنم و برنده تمشک طلایی اون مسابقه بشم.
البته گرفتن تمشک طلایی برای ما خواص یه امر عادیه چون ما خودمون رو در معرض قضاوت عوام قرار می دیم ولی من اعتقاد وافر دارم که بعد از سالها و شاید قرنها منم کشف می شم و اونوقت نوادگانمون حسرت می خورند که چرا هم عصر من نبودند تا در محضرم تلمذ کنند.
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
▧ تصویر در دسترس نیست
mz56mz
Life Dream
مرسي دياكو جان، حالا كلاه رو ميزدي كنار چي ميشد!
ماهی
farzane
gilas
یادش بخیر
farzane
arash52
zrnznn
دیااکو
باد یاد
ماه همیشه پشت ابر می مونه
خوف نکن، اونی که می بینی غزالیست در لباس گرگ
تازه اگه جالبیش بره کنار جذابیش نمایان میشه
یه زمانی عادت کرده بودم که خودم رو جمع صدا کنم مثلأ میخاستم بگم من رفتم می گفتم ما رفتیم، اون موقعها سرما خوردم و رفتم دکتر، دکتره خیلی بد عنق بود، پرسید چته؟ منم گفتم آقای دکتر ما گلومون درد می کنه و سرمون هم ایذأ، دکتره برگشت گفت شما مگه چند نفرید؟ منم خواستم نمکی ریخته باشم که هم فضا رو تلطیف کنم و هم شاید با قرقره نمکم گلومم بهبود پیدا کنه پس گفتم آقای دکتر من و ناصرالدین شاه چون شخصیتمون خیلی فراتر از یک فرده خودمون رو با ضمیر جمع خطاب می کنیم. دکتره بی مزه حتی یه لبخندم نزد فقط خشمناک نگام کرد،
ولی حال می کنم که تو از پس این همه البسه تونستی شخصیت فرا تک نفری منو ببینی و نگی اینو بلکه بگی اینارو
استاد، واقعأ چرا داریم روز به روز دریغ از دیروز می شیم؟
با حالی از صاحب عکسهاست، خودمم وقتی این عکسها رو دیدم فکر کردم اگه کسی اونجا بود این جون کندن منو برا گرفتن این عکسها می دید واقعأ چه فکری در موردم می کرد.
نخبه
اینکارو میکرد
Kishe Mehr
نخبه,
شیرین جان دلبندم روی اون فعل اونهمه جر و دعوا نکن...عیبه
garfild
خیلی حوصله داشتی..دمت گرم
بندری
shaparak64
ایضا درسته!!! و قس علیهذا
هاچو هاچو
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→