ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
نخبه
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید :میگویند شما فردا مرا به زمین میفرستی اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد زیادی فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود میخواهد برود یانه : اما اینجا من در بهشت هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد:فرشته ات برای تو آواز میخواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق اورا احساس خواهی کردوشادخواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور میتوانم بفهمم که مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیفهمم؟
خداوند اورا نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی که ممکن است تو بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت وصبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته دستهایت را درکنار هم قرار خواهد دادوبه تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداندو پرسید: شنیدم در زمین انسانهای بدی زندگی میکنند.چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به دلیل اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خدامند لبخند زد وگفت : فرشته ات همیشه درباره من باتو صحبت خواهد کردوبه تو راه بازگشت نزد من را خواهدآموخت گرچه همیشه من در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود. اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که وقت رفتن است.
اوبه آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه اش را نوازش کرد وپاسخ داد:
نام فرشته اهمیتی ندارد . اما تو میتوانی اورا مادر صدا کنی...
gilas
هاچو هاچو
خیلی زیبا بود فرشته خانوم
انشالله بتونی فرشته خوبی باشی
نخبه
mz56mz
هاچو هاچو
خب آره
garfild
نخبه
خب آره ولی فکر نکنم خدا همین جوابا رو بهش بده
احتمالا بهش میگه این مادر تو همه چی رو قورت میده خیلی مواظب خودت باش
farzane
الهیییییییییییییییییییییییی چقدر زیبا و قشنگ بود فرشته خانوممون مامانی شیرین هوار هوار تا بووس برای فندقی خاله که این همه سوال داره ای جاااااااااااااااااااااااااااان
هاچو هاچو
نخبه
اره حتما
Life Dream
الهي كه به سلامتي گلابي كوچولو رو دنيا بياري و چراغ خونتونو روشن كنه، خيليبراتون خوشحالم شيرين، از خدا آرزو دارم كه هميشه و هر لحظه زندگي به كامتون باشه
ماهی
شیرین جون! بهت تبریک می گم به خاطر ارتباطی که سعی کردی توی این مدت با فندقت برقرار کنی
مامان خوبی میشی . برات آرزوی خوشبختی دارم کنار فندقت و باباش
اینم احساس من وقتی مامان شدم:
از تمام خوبی ها ،
از هر آنچه زیباییست ،
از نهایت پاکی ،
از هر آنچه شیرینیست،
خدا چکیده ای بر چید
و در نهاد من پاشید........
ماه آن شب خندید
و سینه ام را بوسید........
و من پر از تردید؛
گیج و وامانده ؛ از عشق ، درمانده؛
بگو به من مهتاب !
باز باید خندید؟
درون من امشب ,
حرارتی جاریست
بگو به من مهتاب ! حرارتم از چیست ؟
عشق در قلبم نیست
دلم پر از خالیست؛
بگو به من مهتاب ! حرارتم از چیست ؟
چیست ؟ غوغا از چیست ؟ باز باید خندید؟
و ماه باز خندید !
باز سینه ام را بوسید!
او ستاره ای برچید
و بر گونه اش مالید
ترانه سر د میداد , ترانه می پاشید
« لای لایی،لایی » ، « لای لایی , لایی»
ترانه اش چرخید
و در گوش شب پیچید.
ماه ! دانستم !
درونم آهنگی روانه چون رودی است
زلال چون باران , درون من «بودی» است
مسرور باید شد.......
مغرور باید شد.......
که بودنی جاریست.....
ماه هرشب , طناز , نگاه بر من داشت....
تبسمی بر لب , نور در شب می کاشت.
و من پر از تردید! چگونه باید بود ؟
گاه می خندیدم ؛ گاه می باریدم ؛
بگو به من مهتاب !
آخر این چه احوالی است؟ چرا دلم خالیست؟
مهر آمد آن سال
و من شدم مادر....
سکوت ویران شد
و خانه جنجالی
ماه ! نیستی مادر , نمی کنی باور ، تو یک چنین حالی
ماه ! راست می گفتی باز باید خندید..
همیشه می خندم ...
اگر چه دل خالی است...
نخبه
lممنون خاله ماهی همیشه با فندقم حرف میزنم با دستم براش بوسه میفرستم خیلی دوسش دارم هر لحظه که تکون میخوره قند تو دلم اب میشه.. تو کتاب خوندم نی نی اولین صدایی که میشناسه صدای مادره دوست دارم وقتی دنیا اومد اول خودم بهش خوش امد بگم و ببوسمش
ایییییییییییییییییی خداااااااااااااااااااا کی این فندق نازم میاد ببینمش
فردا میرم دکتر احتمالا زمان زایمانم مشخص بشه
شعر زیبایی بود خاله ماهی خدا پسرت رو برات نگه داره
ماهی
کار خوبی می کنی.مطمئن باش حس می کنه.ممکنه اونایی که این پستها رو بخونن بگن اینا دیونه ان.ولی من که مطمئنم بچه ها هزار هزار برابر بیشتر آدم بزرگا می فهمن.
یه بار هنوز 3 ماهش بیشتر نبود .اولش سخته.مخصوصا که پسر من 8 ماهه به دنیا اومده بود با وزن 2 کیلو 400 گرم.شیر خودمو هم درست نمی خورد.خیلی خسته شده بودم.دلم یهو هوای شیراز و مامانمو کرد همینجور که شیر می خورد داشتم نگاش می کردم که اشکام سرازیر شد..یه دفعه از شیر خوردن دست کشید و همینجوری نگام میکرد.انگار که می فهمید.خنده م گرفت.توی بغلم فشارش دادم.دوباره شروع کرد به شیر خوردن..
زیاد عجله مکن.اولش یه خرده سختی می کشی.
نمایش یا پنهان متن
یه کمی از یه خرده بیشترنخبه
اره میدونم بچمو وقتی مبرم علوسی تا اهنگ میزارن شروع میکنه نانای نای میکنه تو شکمم.. تا باهاش حرف میزنم همه رو درک میکنه.. بهش گفتم که مواظب مامان باش و میدونم اون همیشه مراقبمه تا با هم این دوران رو سپری کنیم.. بچه خوبیه
هر چی میخرم نشونش میدم باهاش عین بچه ها حرف میزنم.. شوهرم بیشتر از اون ذوق میکنه به اون مدلی حرف زدن من ... تا خواهراشو میبینه میگه شیرین با بچهها بچگونه حرف بزن
زیاد عجله مکن.اولش یه خرده سختی می کشی
دیشب به ارش میگم اونقدر دوست دارم تو گهواره اش بزارم و نگاش کنم فرشته کوچولومو.. میدونم سختی داره ولی با همه سختیهاش عاشقشمممممممممممممممم.. مادرم دیگه چه میشه کرد
zrnznn
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
نمایش یا پنهان متن
در مورد هوش و خارق العاده بودن بچه ها هر چی بگید من قبول میکنمماهی
تو باز اومدی نمکدون؟
baron jon
مرسی شیرین جان
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→