ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
gilas
آن روز یکی از گرمترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکییکی از پا درمیآمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمیدادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود.
هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع میرساندند؛ خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیرهمان پر میکردیم.
اگر به زودی باران نمیبارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزهای بودم.
وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّهی ناهار برای شوهر و برادرشوهرهایم بودم “بیلی” پسر ۶ سالهام را در حالی که به سمت جنگل میرفت دیدم. او به آسودهخیالیِ یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمیداشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را میدیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه میرود و سعی میکند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقهای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام میداده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچها را درست کنم. لحظهای بعد او دوباره با قدمهایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمیداشت و بعد با عجله به سمت خانه میدوید. بالاخره کاسهی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام میدهد و نمیخواستم فکر کند او را کنترل میکنم. دستهایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از ۲ یا ۳ قاشق نبود.
هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغها و شاخههای درختان با صورت او برخورد میکردند، اما هدف او خیلی خیلی مهمتر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار میکند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آنها رفت. دلم میخواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخهایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمهای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج میبرد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند.
هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم میرفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطرهها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق میزد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطرههای آبی که به آهستگی میچکیدند، دستهای او را پر کند.
حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آببازی با شلنگ آب در هفتهی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفهجویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و میخواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: “من آب را هدر ندادم” و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی تیمار کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش میکرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگیام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطرههای اشک از صورتم به زمین میافتادند، ناگهان قطرهها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار میگریست…
بعضیها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمیتوانم با آنها بحث کنم، حتّی سعی هم نمیکنم. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچهای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد.
این خداوند است…
آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این خداوند است…! او با شما صحبت میکند.
آیا تا به حال مستاصل و تنها شدهاید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این خداوند است…! میخواهد شما با او حرف بزنید.
آیا تا به حال شده است به کسی فکر کنید که مدّتهاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این خداوند است…! نه چیزی به اسم تصادف و اتّفاق.
آیا تا به حال چیز خارقالعادهای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کردهاید درحالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشتهاید.
این خداوند است…! او از خواسته قلبی ما خبر دارد.
آیا فکر میکنید این متن را تصادفی خواندهاید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است…!
هاچو هاچو
نمایش یا پنهان متن
حورا
gilas
شکلکه هم دلش برای تو تنگ شده بود
farzane
مرسیییییییییییییییییییییییییییییی گیل گیلی جونم
عالی و آموزنده بود عزیزمممممممممممممممممممممم
mz56mz
ممنون عمو جان
نخبه
ماهی
garfild
baron jon
هاچو هاچو
بیشتر از تو؟
ملیکا
gilas
کی من ؟؟؟؟ نـــــــــــــــــــــــــــــه
malakeh
این خداوند است…! میخواهد شما با او حرف بزنید.
اوه!خداي من!
هاچو هاچو
gilas
اصلاً
هاچو هاچو
کو نگاه کن شاید یه ذره تنگ شده بود هااااا
نمایش یا پنهان متن
mahsa joon
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→