₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » دختر نابينا
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



دختر نابينا

1774 بازدید، 5 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    دختر نابينايى بود که به خاطر اين عيب از خودش متنفر بود.
    او از همه بدش می‌آمد، بجز دوست پسرش که در طول اين سال‌ها هميشه در کنارش مانده بود.
    او به دوست پسرش گفت اگر بتوانم بينائيم را به دست آورم با تو ازدواج خواهم کرد.
    يکروز، يکنفر دو چشمش را به آن دختر اهدا کرد. چند روز بعد از عمل جراحى، هنگامى که باندها را از روى چشم دختر باز کردند، او براى نخستين بار توانست همه چيز را ببيند، حتى دوست پسرش را.
    پسر به او گفت: اکنون که بينائيت را به دست آورده‌اى با من ازدواج می‌کنی؟
    دختر به دوست پسرش نگاه کرد و متوجه شد که او هم نابيناست. چشمهاى بسته پسر شوک زيادى به او وارد کرد. اصلاً انتظارش را نداشت.
    با خود فکر کرد نمی‌تواند تا آخر عمر با او با اين شرايط زندگى کند و بدين خاطر، پيشنهاد پسر را رد کرد.
    پسر در حالى که اشک ديدگانش را پر کرده بود از کنار تخت او رفت و بعداً اين يادداشت را براى دختر فرستاد: «عزيزم، از چشمانت خوب محافظت کن، چون قبل از اين که مال تو باشند، مال من بودند.»
    مغز انسان معمولاً هنگامى که شرايط عوض می‌شوند همين گونه عمل می‌کند.
    تنها عده کمى هستند که به ياد می‌آورند که زندگى پيش از اين چگونه بود و چه کسى همواره در شرايط بحرانى در کنارشان بود.
    زندگى يک هديه است!
    امروز، پيش از آن که حرف ناخوشايندى به زبان بياوريد به کسانى فکر کنيد که قادر به صحبت کردن نيستند.
    پيش از آن که از مزه غذا شکايت کنيد، به کسانى فکر کنيد که چيزى براى خوردن ندارند.
    امروز، پيش از آن که از زندگى شکايت کنيد، به کسانى فکر کنيد که خيلى زود از اين دنيا رفتند.
    پيش از آن که از دورى راهى که با ماشين طى می‌کنيد شکايت کنيد به کسانى که فکر کنيد که همين فاصله را با پاى پياده طى می‌کنند.
    هنگامى که از سختى کار خود خسته و شاکى شديد به بيکاران، معلولان و کسانى فکر کنيد که در آرزوى داشتن کار شما هستند.
    و هنگامى که افکار افسردگی‌آور به سراغتان آمد، لبخندى به لب آوريد و به اين فکر کنيد که هنوز زنده هستيد و می‌توانيد از بسيارى از نعمت‌ها برخوردار باشيد.

    2 سپاس: farzane، garfild

  • farzane

    من اگه جای اون دختر بودم عمرا این کارو نمیکردم :79: حتی اگه نمیفهمیدم که چشمای اون پسر ماله من شده :12:
    واااااااااااااااااااااااااااااااااااای 685
    مرسی کوروشی واقعا آموزنده و خیلی زیبا بود این داستان و پند های آخرش 671


  • garfild

    بعد چندین باری این داستان از خیلی وقت پیش ها خونده بودم بازم برام جالب بود و خوندم
    مرسی کوروش جان :46:


  • mahsa joon

    این فقط تو داستاناس الان دیگه هیچ کس به کسی رحم نمیکنه دنیای بدیه 299 299 299 299 299 391 391 391
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: