₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چند می فروشی؟
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



چند می فروشی؟

265 بازدید، 9 پست، نویسنده: lion1360

  • lion1360

    چند می فروشی؟

    تصویر در دسترس نیست

    مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
    یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
    در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...

    یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

    پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

    کشاورز گفت:

    خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

    کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

    کشاورز گفت:

    آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه

    8 سپاس: garfild، ماهی، تنها، gilas، mz56mz، zrnznn، دلشاد، ملیکا

  • بابک

    جالب بود ! هم خنده دار بود وهم گریه دار :104: :20:

    ولی بقییه داستان باین شکل ادامه داردکه:کشاورز پس از مدتی زن خوبی را به همسری
    میگیرد ولی قاطره خیلی عرعرو بود که یه زوز همسر کشاورز عصبانی میشه و با بوکس میزنه تو ملاج قاطره و جابجا میمیره .


    کشیش پرسید : پس مردها چه میپرسیدند ؟

    کشاورز گفت :

    آنها میخواستند بدانند که آیا ؟؟؟؟؟ را حاضرم بفروشم یا نه ؟



    848

    1 سپاس: lion1360

  • 1 سپاس: lion1360

  • 2 سپاس: بابک، lion1360

  • 1 سپاس: lion1360

  • دلشاد

    مرسی هاشم جان
    1 سپاس: lion1360

  • 1 سپاس: lion1360
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: