₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » &&& بـوی کباب ... / داستانک تلخ اما واقعی &&&
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » &&& بـوی کباب ... / داستانک تلخ اما واقعی &&&

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



&&& بـوی کباب ... / داستانک تلخ اما واقعی &&&

233 بازدید، 12 پست، نویسنده: دلشاد

  • دلشاد

    بـوی کباب ... / داستانک تلخ اما واقعی



    مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم. اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم.

    مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

    شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

    قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

    مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

    او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم.

    اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند. به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد.

    روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

    قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید

    گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم.




    دانلود: Hafez - Monajat

    790 790 790

    8 سپاس: garfild، soheyla، mz56mz، هاچو هاچو، حورا، ملیکا، gilas، zrnznn

  • دلشاد

    یاد دارم در غروبی سرد سرد
    می گذشت از کوچه ما دوره گرد

    داد می زد: کهنه قالی می خریم

    دسته دوم جنس عالی می خریم

    کاسه و ظرف سفالی می خریم

    گر نداری کوزه خالی می خریم

    اشک در چشمان بابا حلقه بست

    عاقبت آهی کشید بغضش شکست

    اول ماه است و نان در سفره نیست

    ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

    بوی نان تازه هوشش برده بود

    اتفاقا مادرم هم روزه بود

    خواهرم بی روسری بیرون دوید

    گفت آقا سفره خالی می خرید؟؟؟

    6 سپاس: garfild، soheyla، هاچو هاچو، ملیکا، gilas، zrnznn

  • 1 سپاس: دلشاد

  • soheyla

    سلام و سپاس :46: .
    نمیدونم چی بگم .
    واقعاً نمیدونم ...
    تنها حسی که دارم اینه که از خودم و ناشکریام متنفر شدم ...

    2 سپاس: دلشاد، zrnznn

  • 1 سپاس: دلشاد

  • دیااکو

    دنیا هیچوقت رو یک پاشنه نمی گرده، چند روز پیش یکی از پیرزنهای فامیل که سه تا پسر بیش از حد موفق داره مهمونمون بود و تعریف می کرد که بعد از مرگ شوهرش اون و سه تا پسرش می رند خونه برادرش و داخل یه تک اتاق گوشه حیاط زندگی می کردند، می گفت یک شب که خانواده برادرش تو حیاط بساط کباب راه انداخته بودند بچه هاش با حسرت داشتند نگاه می کردند اونم رفته یه قابلمه پر آب گذاشته رو چراغ و به بچه هاش گفته که داره غذا درست می کنه و به بچه ها گفته برید تو رختخواب، غذا که حاضر شد صداتون می کنم، می گفت اون شب بچه ها با رویای غذا خوابیدند، وقتی اینا رو می گفت نمی دونید چه حالی داشت.
    جالبی قضیه اینه که هر سه پسر این خانم بیش از حد موفقند و فقط یک پسرش که آمریکاست بیش از 20 میلیارد تومن ملک تو ایران داره ولی بچه های برادرش (کباب خورا) یکی معتاد شد و کنار خیابون مرد و بقیه هم زندگی از متوسط به پایین دارند.

    4 سپاس: هاچو هاچو، دلشاد، ملیکا، zrnznn

  • 1 سپاس: دلشاد

  • 1 سپاس: دلشاد

  • 1 سپاس: دلشاد

  • mahsa joon

    وااااااااااااااااااااااااای خدا چه قد ما ناشکریم .مرسی به خاطر تاپیک قشنگت :78:

  • mahsa joon

    کاش همه قدر چیزایی که داریمو بدونیمو ناشکر نباشیم 299 299 299
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: