₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چند داستان کوتاه و خواندنی...
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چند داستان کوتاه و خواندنی...

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



چند داستان کوتاه و خواندنی...

258 بازدید، 15 پست، نویسنده: ملیکا

  • ملیکا

    ” شرط عشق ”

    تصویر در دسترس نیست

    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

    نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

    چند روزی گذشت و بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

    مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و باز از درد چشم می نالید.

    موعد عروسی فرا رسید.

    زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

    همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

    ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

    مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
    همه تعجب کردند.

    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

    *************************************************************************
    گل صداقت و راستگویی

    دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
    وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
    دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
    مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
    دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
    روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم.
    هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
    دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
    سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

    بالاخره روز ملاقات فرا رسید.
    دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

    لحظه موعود فرا رسید.
    شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
    همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

    شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
    همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!

    برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

    *************************************************************************
    نبوغ

    در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
    شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است.

    بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.

    مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند : پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

    نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد : تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

    *************************************************************************
    فرعون و شیطان

    فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
    روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
    فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
    فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
    شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
    بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
    پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
    شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

    *************************************************************************
    ” اثبات وجود خدا “

    تصویر در دسترس نیست

    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
    آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
    آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

    آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
    مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
    آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
    مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
    آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
    مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

    ****************

    8 سپاس: garfild، golmangoli، دلشاد، حورا، gilas، zrnznn، mz56mz، carlos

  • 1 سپاس: ملیکا

  • دلشاد

    مرسی ملیکای عزیز
    1 سپاس: ملیکا

  • golmangoli

    نقل قول: ملیکا
    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

    :8:

    اجی ملی جونم... 786 خیلی خوووووووووب بوووووود.. 286

    1 سپاس: ملیکا

  • بندری

    1 سپاس: ملیکا

  • حورا

    1 سپاس: ملیکا

  • gilas

    داستان های خوبی بود :1:
    1 سپاس: ملیکا

  • zrnznn

    نقل قول: ملیکا
    مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

    از این مردا دیگه پیدا نمیشه......همون تو داستانهااااااااااااااااااا باید بخونیمشونننننننن...افسانه ان :32:
    نقل قول: ملیکا
    تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!

    :83: :105:
    نقل قول: ملیکا
    شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

    نقل قول: ملیکا
    خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.

    عالیییییییییییی بودن
    386

    1 سپاس: ملیکا

  • ملیکا

    golmangoli,
    حورا,
    gilas,
    بندری,
    دلشاد,
    garfild,

    مرسی از همتون 826

    نقل قول: zrnznn
    از این مردا دیگه پیدا نمیشه......همون تو داستانهااااااااااااااااااا باید بخونیمشونننننننن...افسانه ان

    نمایش یا پنهان متن 286

    280


  • mz56mz

    عالى بود عمو جون 241
    1 سپاس: ملیکا

  • ملیکا

    mz56mz,
    مرسی عمو جونم :6: 280


  • fgrpmm

    1 سپاس: ملیکا

  • carlos

    1 سپاس: ملیکا

  • mahsa joon

    کاش همه هین جوری باشن تو عشقشون .مرسی ملیکا جون زحمت کشیدی 303 303 303 280 271 273
    1 سپاس: ملیکا
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: