ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
lion1360
>
>گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
>
>گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
... >
>گفت: من رفتني ام!
>
>گفتم: يعني چي؟
>
>گفت: دارم ميميرم
>
>گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
>
>گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
>
>گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
>
>با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
>
>فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
>
>گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
>
>گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
>
>کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
>
>تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
>
>خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
>
>اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
>
>خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
>
>با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
>
>آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
>
>سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
>
>بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
>
>ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
>
>گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
>
>مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
>
>الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
>
>حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو
>
>قبول ميکنه؟
>
>گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
>واسه خدا عزيزه
>
>آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
>
>گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
>
>يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
>بيماريت چيه؟
>
>گفت: بيمار نيستم!
>
>گفتم: پس چي؟
>
>گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:
>نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
>
>مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد!!!
amin854
farzane
دلشاد
تنها
gilas
mahsa joon
fgrpmm
lion1360
خدا نکنه داش مهدی
ان شاالله همیشه سالم و سلامت باشی و در زندگی همشه شاد و خرم
هاشم
mahsa joon
lion1360
مهسا جون
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→