₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » داستان های کوتاه و خواندنی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » داستان های کوتاه و خواندنی

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



داستان های کوتاه و خواندنی

182 بازدید، 10 پست، نویسنده: lion1360

  • lion1360

    داستان های کوتاه و خواندنی

    تصویر در دسترس نیست

    بیمار تخت شماره 3

    مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!!

    عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند.

    روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد!!!





    بیا اینجا بشین کارت دارم!

    - خانوم بیا اینجا بشین کارت دارم

    - عزیزم تازه از راه رسیدی ! برو لباستو درار بعد میشینیم صحبت میکنیم!!..

    - نه..میخام الان بگم بیا اینجا کنارم بشین

    - ...خب حالا بگو! از همینجا گوش میکنم

    - خانوم باور کن سرماخوردگیم خوب شده ،دیگه نمیگیری بیا بشین!

    - نه خوب نشدی اگه خوب شده بودی می فهمیدی

    - چی رو؟!!

    - بوی جوراباتو








    قورباغه ی ناشنوا

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد.

    دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد.

    بالاخره یکی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.

    اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.

    وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟»

    معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده دیگران او را تشویق می کنند.






    دوستی نسیه

    هارون الرشید از بهلول پرسید که: دوست ترین مردم نزد تو کیست؟

    گفت: آن کس که شکم مرا سیر کند.

    گفت: اگر من شکم ترا سیر کنم، مرا دوست داری؟

    گفت: دوستی به نسیه نمی باشد.

    7 سپاس: دلشاد، maryamlondon1، garfild، gilas، mojde، zrnznn، farzane

  • دلشاد

    مرسی داش هاشم زیبا بودن
    2 سپاس: maryamlondon1، lion1360

  • maryamlondon1

    داستان اولی تکراری بود .بقیه جالب بودند :6:
    2 سپاس: zrnznn، lion1360

  • garfild

    1 سپاس: lion1360

  • gilas

    داستانای جالبی بود :1:
    1 سپاس: lion1360

  • 1 سپاس: lion1360

  • گلاره

    داستان های خیلی جالبی بودن...منون :105:
    1 سپاس: lion1360

  • zrnznn

    نقل قول: maryamlondon1
    داستان اولی تکراری بود .بقیه جالب بودند :6:

    دقیقان اومدم حرف مامان مریمو تایپ کنم که دیدم قبلان گفته شده :3:
    .
    .
    .
    تشکر :46:

    1 سپاس: lion1360

  • farzane

    مرسی هاشم جان عالی بودن :8:
    1 سپاس: lion1360

  • mahsa joon

    ممنون قشنگ بود 280 296
    1 سپاس: lion1360
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: