₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » تـــــوبـــــه نــــصـــوح
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » تـــــوبـــــه نــــصـــوح

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



تـــــوبـــــه نــــصـــوح

1436 بازدید، 11 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    نَصوح مردى بود شبیه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد.
    او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت.
    گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى
    از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزكارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف
    دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به میان آمد.
    دختر شاه مایل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببیند.
    نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق
    نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد .
    از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده
    و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه كارگران را تفتیش كنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.
    طبق این دستور مأمورین ، كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین كه نوبت به نصوح رسید
    با اینكه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نـشد كه وى را تفتیش ‍ كنند،
    لذا به هر طرفى كه مى رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او سوء ظن دزدى
    را در مورد او تقویت مى كرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى كردند.
    نصوح هم تنها راه نجات را در این دید كه خود را در میان خزینه حمام پنهان كند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین
    كه دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى
    متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته
    خدا راطلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان
    تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست كه از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
    به مجرد این كه نصوح توبه كرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید كه گوهر پیدا شد.
    پس از او دست برداشتند. و نصوح، خسته و نالان شكر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

    او در این واقعه عیناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌ قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
    چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد،
    ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی ومشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

    هر مقدار مالى كه از راه گناه تحصیل كرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند،
    دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج
    و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

    اتفاقاً شبى در خواب دید كسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست
    تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه كنى كه گوشتهاى حرام از بدنت بریزد . »
    همین كه از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و به این ترتیب
    گوشتهاى حرام تنش را آب كند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى كرد تا در یكى از روزها همانطورى
    كه مشغول به كار بود، چشمش به میشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد. از این امر به فكر فرو رفت كه این میش
    از كجا آمده و از كیست؟ تا عاقبت با خود اندیشید كه این میش قطعاً از شبانى فرار كرده و به اینجا آمده است،
    بایستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم .
    لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد، به آن حیوان نیز مى داد
    و مواظبت مى كرد كه گرسنه نماند.
    خلاصه میش زاد ولد كرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام كاروانى كه راه را گم كرده بود
    و مردمش از تشنگى مشرف به هلاكت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین كه نصوح را دیدند از او آب خواستند
    و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى كه همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
    وى راهى نزدیك را به آنها نشان داده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند و او در آنجا قلعه اى
    بنا كرده و چاه آبى حفر نمود و كم كم در آنجا منازلى ساخته و شهركى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده
    و رحل اقامت افكندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختیار كردند،
    همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
    رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید كه پدر آن دختر بود.
    از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند.
    همین كه دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من كارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
    مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن
    نزد ما حاضر نیست ما مى رویم كه او را و شهرك نوبنیاد او را ببینیم.
    پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حركت كرد، همین كه به آن محل رسید به عزرائیل امر شد
    كه جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سكته كرد و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود،
    در مراسم تشییع او شركت و آنجا ماند تا او را به خاك سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت،
    اركان دولت مصلحت دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
    چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانیده
    و بعد با همان دختر پادشاه كه ذكرش رفت، ازدواج كرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود
    كه ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو یافته ام،
    مالم را به من رد كن . نصوح گفت : چنین است.
    دستور داد تا میش را به او رد كنند، گفت چون میش مرا نگهبانى كرده اى هرچه از منافع آن استفاده كرده اى،
    بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف كنى .
    گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف كنند.
    آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن، میش است بلكه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم.
    تمام این ملك و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود كه بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند.

    انسانها زمانی نا امید می شوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده است

    8 سپاس: garfild، maryamlondon1، gilas، هاچو هاچو، دلشاد، zrnznn، farzane، ملیکا

  • garfild

    بسیار آموزنده بود
    مرسی :72:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • maryamlondon1

    خیلی زیبا لذت بردم :65:
    حافظ نیز این گونه داد سخن داده است:




       هاتفی از گوشه ی میخانه دوش              گفت ببخشند گنه می بنوش




       لطف خدا بیشتر از جرم ماست                نکته ی سر بسته چو دانی خموش!
    "

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • gilas

    داستان خیلی جالبی بود :39:

    فقط :37:

    نمایش یا پنهان متننفهمیدم کجاش طنز بود که تو بخش طنز گذاشته بودی :4:


    نمایش یا پنهان متنمنتقبش کردم به بخش ادبیات :3:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • هاچو هاچو

    خیلی خیلی زیبا بود :24:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • دلشاد

    نقل قول: کوروش فسقلی
    انسانها زمانی نا امید می شوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده است

    مرسی داش کوروش

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • zrnznn

    داستان توبه نصوح رو فکر کنم دوران راهنمایی بودم که یکی از دبیرهای مدرسه برامون تعریف کرد :9: ولی فقط نصف اولش رو تا جایی که گوهره پیدا میشه :5: الان یاد اون دوران برام خاطره انگیز بود که چقدر مسخره بازی در اوردیم سر این داستان :65: بقیه داستان هم خیلی جالب بود....تشکرررررررررررررررررر 386

  • KuRoSh

    نقل قول: gilas
    نفهمیدم کجاش طنز بود که تو بخش طنز گذاشته بودی

    می خواستم یه مطلب طنز بزنم ولی این رو جاش گذاشتم بخاطر همین اشتباه شد مکانش
    نقل قول: gilas
    منتقبش کردم به بخش ادبیات

    کار خوبی کردی :1:
    نقل قول: zrnznn
    داستان توبه نصوح رو فکر کنم دوران راهنمایی بودم که یکی از دبیرهای مدرسه برامون تعریف کرد ولی فقط نصف اولش رو تا جایی که گوهره پیدا میشه الان یاد اون دوران برام خاطره انگیز بود که چقدر مسخره بازی در اوردیم سر این داستان بقیه داستان هم خیلی جالب بود....تشکرررررررررررررررررر

    جدی خوبه دیگه خاطرات گذشته رو برات زنده کردم
    نقل قول: دلشاد
    مرسی داش کوروش

    سپاس بهروز جان از نظرت
    نقل قول: maryamlondon1
    حافظ نیز این گونه داد سخن داده است:

    ریبا بود سپاس مامی جان


  • 1 سپاس: کوروش فسقلی

  • ملیکا

    داستان قشنگی بود نشنیده بودم مرسی280
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: ملیکا
    داستان قشنگی بود نشنیده بودم مرسی

    خوشحالم خوشت اومده ملی جان
    سپاس فرزون جان

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: