₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » رسم عاشقی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



رسم عاشقی

264 بازدید، 8 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست

    پيرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بيابانى می‌گذشت. سالكى را بديد كه پياده بود
    پيرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟
    سالك گفت: به دهى كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنند
    پيرمرد گفت: به خوب جايى می‌روى
    سالك گفت: چرا؟
    پيرمرد گفت: من از مردم آن ديارم و ديرى است كه چشم انتظارم تا كسى بيايد و اين مردم را هدايت كند
    سالك گفت: پس آنچه گويند راست باشد؟
    پيرمرد گفت: تا راست چه باشد
    سالك گفت: آن كلام كه بر واقعيتى صدق كند
    پيرمرد گفت: در آن ديار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟
    سالك گفت: نه
    پيرمرد گفت: مردمانى چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند؟
    سالك گفت: ندانم
    پيرمرد گفت: چندى ميهمان ما باش. باغى دارم و ديرى است كه با دخترم روزگار می‌گذرانم
    سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
    پيرمرد گفت: اى كوكب هدايت شبى در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابى و هم ديگران را بازسازى
    سالك گفت: براى رسيدن شتاب دارم
    پيرمرد گفت: نقل است شيخى از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می‌زد تا هدايت شوند. ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كنى كه شيخ كرد
    سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه؟
    پيرمرد گفت: پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد. خلايق با خداى خود سرانجام به راه آيند
    پيرمرد و سالك به باغ رسيدند. از دروازه باغ كه گذر كردند
    سالك گفت: حقا كه اينجا جنت زمين است. آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش‌اند
    پيرمرد گفت: بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
    دختر با شال و دستارى سبز آمد و تنگى شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد. سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پيرمرد گفت: با آن شتابى كه براى هدايت خلق دارى پندارم كه امروز را رهسپارى
    سالك گفت: اگر مجالى باشد امروز را ميهمان تو باشم
    پيرمرد گفت: تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است. اينگونه كن
    سالك در باغ قدمى بزد و كنار چشمه برفت. پرنده‌ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود. طعامى لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت: لابد به انديشه‌اى كه رهسپار رسالت خود بشوى
    سالك چندى به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می‌دهد اما دل اطاعت نكند
    پيرمرد گفت: به فرمان دل روزى دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
    سالك روزى دگر بماند

    پيرمرد گفت: لابد امروز خواهى رفت, افسوس كه ما را تنها خواهى گذاشت
    سالك گفت: ندانم خواهم رفت يا نه, اما عقل به سرانجام رسيده است. اى پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
    پيرمرد گفت: با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گويم
    سالك گفت: بر شنيدن بی‌تابم
    پيرمرد گفت: دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطى
    سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
    پيرمرد گفت: به ده بروى و آن خلايق كج كردار را به راه راست گردانى تا خدا از تو و ما خشنود گردد
    سالك گفت: اين كار بسى دشوار باشد
    پيرمرد گفت: آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل می‌نمود
    سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می‌دادم اگر خلايق به راه راست می‌شدند, و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
    پيرمرد گفت: پس تو را رسالتى نبود و در پى كار خود بوده‌اى
    سالك گفت: آرى
    پيرمرد گفت: اينك كه با دل سخن گويى كج كردارى را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
    سالك گفت: آن يك نفر را من بر گزينم يا تو؟
    پيرمرد گفت: پيرمردى است ربا خوار كه در گذر دكان محقرى دارد و در ميان مردم كج كردار, او شهره است
    سالك گفت: پيرمردى كه عمرى بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
    پيرمرد گفت: تو براى هدايت خلقى می‌رفتى
    سالك گفت: آن زمان رسم عاشقى نبود
    پيرمرد گفت: نيك گفتى. اينك كه شرط عاشقى است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن, می‌خواهم بدانم چه ديده و چه شنيده‌ای؟
    سالك گفت: همان كنم که تو گويى
    سالك رفت, به آن ديار كه رسيد از مردى سراغ پيرمرد را گرفت
    مرد گفت: اين سوال را از كسى ديگر مپرس
    سالك گفت: چرا؟
    مرد گفت: ديرى است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغى روزگار می‌گذراند
    سالك گفت: شنيده‌ام كه مردم اين ديار كج كردارند
    مرد گفت: تازه به اين ديار آمده‌ام, آنچه تو گويى ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
    سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد. هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا. برگشت دست پيرمرد را بوسيد
    پيرمرد گفت: چه ديدی؟
    سالك گفت: خلايق سر به كار خود دارند و با خداى خود در عبادت
    پيرمرد گفت: وقتى با دلى پر عشق در مردم بنگرى آنان را آنگونه ببينى كه هستند نه آنگونه كه خود خواهى

    6 سپاس: garfild، هاچو هاچو، zrnznn، دلشاد، maryamlondon1، farzane

  • garfild

    فوق العاده بود
    :46:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • هاچو هاچو

    ممنونم :90: آخرش با هم ازدواج کردن یا نه؟
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • zrnznn

    نقل قول: کوروش فسقلی
    وقتى با دلى پر عشق در مردم بنگرى آنان را آنگونه ببينى كه هستند نه آنگونه كه خود خواهى

    کوروشییییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییی زیباااااااااا بود خیلیییییییییییییییییییییییییی
    386 386 386 386 386 386 386 386 386 386 386 386 386 386

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • maryamlondon1

    محشره جلال جان :6:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • 1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: هاچو هاچو
    آخرش با هم ازدواج کردن یا نه؟

    نه با هم به تفاهم نرسیدن :4:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: