₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » سه ماجرای خواندنی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » سه ماجرای خواندنی

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



سه ماجرای خواندنی

274 بازدید، 7 پست، نویسنده: lion1360

  • lion1360

    سه ماجرای خواندنی




    ماجرای سرزمین بهشت

    تصویر در دسترس نیست

    مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

    پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
    دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
    - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
    دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد."
    - اسب و سگم هم تشنه‌اند.
    نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
    مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

    مسافر گفت: " روز بخير!"
    مرد با سرش جواب داد.
    - ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
    مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
    مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
    مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
    مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
    - بهشت
    - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
    - آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
    مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
    - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند.

    چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند
    پس هیچ گاه دوستان و همراهان خوب خود را فراموش نکنید



    ماجرای قلیان شاهانه !

    تصویر در دسترس نیست

    نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!
    شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »
    همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»
    شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ »
    رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده­ام!»
    شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: « مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید


    ماجرای یک بام و دو هوا


    شاید برای شما جالب باشد که بدانید مثل یک بام ودو هوا از کجا آمده است .
    روزی پسر و دختر خانواده مهمان خانه پدرشان شدند و تصمیم گرفتند همگی شب را در منزل پدری به صبح برسانند.
    طبق عادتی که در زمانهای قدیمی مرسوم بود برای خواب به پشت بام رفتند بعد از چند دقیقه مادر خانواده به پشت بام رفت تا برای مهمانها یش آب ببرد .
    در یک طرف پشت بام دختر وداماد زن با فاصله از هم خوابیده بودند. مادرزن به دامادش گفت : هوا خیلی سرد دخترم را در آغوش بگیر تا گرمت بشه .
    سپس به طرف دیگر پشت بام رفت زن دید که پسرش همسرش را در آغوش گرفته .مادر شوهر به عروسش گفت :از هم فاصله بگیرید هوا گرمه گرمازده می شید .
    در این هنگام عروس که خیلی ناراحت شده بود گفت : قربون برم خدا رو یک بوم و دو هوا رو" این ور بوم تابستون "اون ور بوم زمستون

    4 سپاس: دلشاد، jaj، هاچو هاچو، gilas

  • بابک

    قربونت : سومی خیلی جالب بود :39:

    آخه من نمی فهمم یکی به این مادر زن و مادر شوهر بگه : که بابا جون ،،آخه تورو سننن . بتو چه که تو کار جنسی بچه هاتونم دخالت میکونین ؛ اصلأ شاید این ور بوم چراغ قرمزه یا اصن حالشو نداره یا حالشونو کردن ، ، ، چیکار داری .....کاسه آبو بزارو برو پائین بزار بحال خودشون باشن ، اصن برو پائین حاجی باهات کار داره
    :83: :83:

    2 سپاس: jaj، lion1360

  • mahsa joon

    مرسی هاشم جان 260 260 280
    1 سپاس: lion1360

  • دلشاد

    ممنون هاشم جان
    1 سپاس: lion1360

  • jaj

    نقل قول: بابک
    آخه من نمی فهمم یکی به این مادر زن و مادر شوهر بگه : که بابا جون ،،آخه تورو سننن . بتو چه که تو کار جنسی بچه هاتونم دخالت میکونین ؛ اصلأ شاید این ور بوم چراغ قرمزه یا اصن حالشو نداره یا حالشونو کردن ، ، ، چیکار داری .....کاسه آبو بزارو برو پائین بزار بحال خودشون باشن ، اصن برو پائین حاجی باهات کار داره

    :23: :23: :23: :23: :23: :23: :23: :23: :23: :23:

    قدیم ها به جزئیات بسیار ریز شب زفاف هم کار داشتن چه برسه به خوابیدن و . . .
    عروس که خونه مادر شوهر زندگی می کرد دزدکی باید به شوهرش حال می داد

    803 803 803 803 803 862 862 862 862 862

    848 848 848 848 848 848 848 848 848 848

    1 سپاس: lion1360

  • هاچو هاچو

    خوب بود هاشم جان :105:
    1 سپاس: lion1360

  • 1 سپاس: lion1360
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: