صفحه اصلی
انجمن بوف بوفی
قوانین انجمن
پستهای جدید
اشتراکهای شما
تاپیکهای شما
پستهای شما
کیبورد فارسی
آپلود سنتر
جستجوی دقیق
₪ انجمن بوف بوفی ₪
»
هنر و ادبیات
» الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
₪ انجمن بوف بوفی ₪
»
هنر و ادبیات
» الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
لطفاً چند لحظه منتظر بمانید..!
جستجوی دقیق
آپلود سنتر
کیبورد فارسی
پستهای شما
تاپیکهای شما
اشتراکهای شما
پستهای جدید
قوانین انجمن
انجمن بوف بوفی
صفحه اصلی
₪ انجمن بوف بوفی ₪
»
هنر و ادبیات
» الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
43 صفحه قبل
1
2
3
...
41
42
43
صفحه بعد
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
224 بازدید، 6 پست، نویسنده: آدم برفي
0
سوابق امتیازات
آدم برفي
۳۰ مرداد ۱۳۹۱
1
▧
تصویر در دسترس نیست
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد وگفت:
خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه
فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند
تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
↑ بالا
گزارش
5 سپاس: دلشاد، garfild، هاچو هاچو، بندری، gilas
+41
سوابق امتیازات
دلشاد
۳۰ مرداد ۱۳۹۱
2
مرسی دوست عزیز
↑ بالا
گزارش
+2
سوابق امتیازات
garfild
۳۰ مرداد ۱۳۹۱
3
↑ بالا
گزارش
0
سوابق امتیازات
گلاره
۳۰ مرداد ۱۳۹۱
4
↑ بالا
گزارش
+4
سوابق امتیازات
هاچو هاچو
۳۱ مرداد ۱۳۹۱
5
ممنونم
↑ بالا
گزارش
+1
سوابق امتیازات
gilas
۳۱ مرداد ۱۳۹۱
6
↑ بالا
گزارش
اطلاعات
کاربراني که در گروه کاربري
ميهمان
قرار دارند، نمي توانند پستي در اين انجمن ارسال کنند.!
ورود به سایت
ثبت نام
انتقال به گروه کاربری پیشرفته
43 صفحه قبل
1
2
3
...
41
42
43
صفحه بعد
اشتراک گذاری این مطلب
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر:
ورود
نام کاربری:
کلمه عبور:
کلمه عبورم را فراموش کرده ام
ورود
ثبت نام
آدم برفي
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :
اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد وگفت:
خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه
فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند
تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
دلشاد
garfild
گلاره
هاچو هاچو
gilas
آخرین ورود:
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→