₪ انجمن بوف بوفی ₪ » روانشناسی و روابط اجتماعی » @دخترباهوش و مرد طمعکار‎@
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » روانشناسی و روابط اجتماعی » @دخترباهوش و مرد طمعکار‎@

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



@دخترباهوش و مرد طمعکار‎@

2044 بازدید، 10 پست، نویسنده: arash52

  • arash52




    در روستایی کشاورزی زندگی می کرد که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود و باید هرچه زودتر به او پس می داد .

    تصویر در دسترس نیست


    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، معامله ای پیشنهاد داد . او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد .

    تصویر در دسترس نیست


    دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد . پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم . من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم ، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون آورد .
    اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده میشود .
    اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود .
    این گفت و گو در جلوی خانه ی کشاورز انجام شد . زمین آنجا پر از سنگریزه بود .پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت . دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد که او دو سنگریزه ی سیاه از زمین برداشته است ولی چیزی نگفت !
    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون آورد . تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟
    اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:
    1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند .
    2ـ هر دو سنگریزه را در آورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
    3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون آورده با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد .
    لحظه ای به این شرایط فکر کنید .
    هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود . معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید . اگر شما بودید چه کار می کردید؟
    و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:
    دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و بدون اینکه سنگریزه دیده شود وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده . پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود . در همین لحظه دختر گفت:
    آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است درآوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاده چه رنگی بوده است....و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود پس باید طبق قرار، سنگریزه ی گم شده سفید باشد .

    تصویر در دسترس نیست


    پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است . نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود .

    1ـ همیشه یک «راه حل» برای مشکلات پیچیده وجود دارد
    2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه ی «خوب» به مسایل نگاه نمی کنیم
    3ـ همه ی شما می توانید سرشار از «افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه» باشید.


    ذهن مثل چتر نجات است ، فقط وقتی عمل می کند که باز شده باشد .

    12 سپاس: kahkeshan، hadi04، نخبه، محسن صائب، gilas، دلشاد، farzane، بندری، mz56mz، mohamad70، هاچو هاچو، maryamlondon1

  • kahkeshan

    عالییییییییییییییییییی


    کاش همه دخترا انقد با هوش بودن

    1 سپاس: arash52

  • نخبه

    تکراری انگیز ناک بید اقا جون
    2 سپاس: arash52، محسن صائب

  • gilas

    نقل قول: نخبه
    تکراری انگیز ناک بید اقا جون


    دقیقا بابا آرسام هم گذاشته بود :4:

    بزار بگردم ببینم چی می یابم :10:

    1 سپاس: arash52

  • دلشاد

    مرسی داش آرش :50:
    1 سپاس: arash52

  • ژنرال

    خیلی داستان قشنگی بود، مخصوصاً نتیجه گیری هاش...

    اما نمیدونم چرا فوت کردنم میاد ---> :50:

    1 سپاس: arash52

  • farzane

    مرسی آرش جان ممنون 1189
    1 سپاس: arash52

  • jaj

    1 سپاس: arash52

  • بندری

    جالب انگيز ناك بيد :3: لذت بردم
    2 سپاس: maryamlondon1، arash52

  • maryamlondon1

    نقل قول: بندری
    جالب انگيز ناك بيد :3: لذت بردم

    من همنطور :3:

    1 سپاس: arash52
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: