₪ انجمن بوف بوفی ₪ » عجیب ها و ترین ها » زنی که با لباس قرمز رنگش نماد عشق در تهران شد!!
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » عجیب ها و ترین ها » زنی که با لباس قرمز رنگش نماد عشق در تهران شد!!

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



زنی که با لباس قرمز رنگش نماد عشق در تهران شد!!

584 بازدید، 14 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    احتمالا هم سالان من یاقوت، زن سرخ پوش میدان فردوسی که در سال ۶۱ ناپدید شد را کاملاً به یاد بیاورند.

    آن هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ پوش اطراف میدان فردوسی را دیده اند. زنی بزک کرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه ی همیشه دردستش و این اواخر روسری و عصایش.

    تهرانی ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال ها ــ می گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود.

    چنان به اطراف میدان نگاه می کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می رسد. بیش تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) می دیدم. همان جایی که امروز پاساژی ساخته اند. به پایین میدان نگاه می کرد. همه می گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ پوش و خیابان نشین کرده بود. آدم ها را یکی یکی نگاه می کرد مگر یکی از آن ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می شد روی سکوی مغازه ها می نشست. مغازه دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می دادند. بعضی گفته اند ره گذران به او پول هم می دادند و من خود این را ندیدم، ولی می دیدم که گاهی لات ها و کودکان ول گرد و گدا سربه سرش می گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می رفت.

    اسطوره ی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمی زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومه ی خانم زمان او را به یاد تهران آورد:

    «بدان سرخ پوشی بیندیش

    که عمری مرتب به سروقت میعاد می رفت

    و معشوق او را چنان کاشت

    که اکنون درختی ست برگ و برش سرخ».

    و خواننده هایی نیز ، همان زمان، در ترانه ای از زبان او خواندند:

    «تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی

    دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی

    تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی

    تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی

    بی تو غمگینم از این فاصله ی سال و زمونا

    تا تو برگردی می شم دود و می رم تو آسمونا

    اون نگاه گرم تو یادم نمی ره

    بوسه ی بی شرم تو یادم نمی ره... ».

    فیلمی درباره اش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزن ها حرف هایی می توان شنید، ولی کم تر کسی با خود او حرف زده بود. ...

    آخرین باری که دیدمش سال های 60 یا 61 بود و گویا همان سال ها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و دیگر نیامد. اسطوره ی تهران گم شد و دیگر او را هیچ کس ندید...

    سال هاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همان طور که دیگر اسطوره هایش را فراموش نمی کند. ...

    بانوی سرخ پوش اسطوره ی عشق روزگار ما بود. ...

    ... می توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه ی عاشقان جفت جفت یا یکی یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شوند و به یاد یاقوت و همه ی عاشقان گم نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند. می توان این گونه انسانی فرهنگ سازی کرد.

    این سالم ترین اسطوره ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده...



    اضافه شد------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    (علیرضا)


    این عکس از ایشون به جا مونده:


    این هم فایل صوتی (مربوط به سال 1355) مصاحبه راديو ايران با یاقوت (بانوی سرخ پوش تهران)
    تصویر در دسترس نیست

    دانلود: Mosahebeh Ba Zan-e Sorkh-Poosh-1355 - Radio Iran






    دانلود 2.27 مگابایت

    13 سپاس: kahkeshan، jaj، بندری، دلشاد، علیرضا، هاچو هاچو، serpent، Sanaz، farzane، lion1360، levrone، mojde، نخبه

  • 3 سپاس: کوروش فسقلی، serpent، mojde

  • 2 سپاس: کوروش فسقلی، serpent

  • serpent

    ياد باد ان روزگاران یاد باد
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • 2 سپاس: کوروش فسقلی، serpent

  • بابک

    آره خوب یادمه ، زمان قبل از انقلاب بود ، حدودأ هرروز که از آنجا میگذشتم یه گوشه از میدان فردوسی می ایستاد و با خود ذم ذمه میکرد بعضی وقتها آنطرف خیابان می ایستادم نگاهش میکردم و به افکارش فکر میکردم .. گاهی هم با یکی از دوستاننم که از آنجا عبور میکردیم پیشش میرفتیم و باهاش حرف میزدیم ، گاهی دوستم بهش میگفت : بانو جان : بیاو فراموشش کن ، بیاو دلو بده به یکی دیگه , سرش را آهسته بالا میکردو با یک نگاه پر از غم که در مردمک چشمش لانه ساخته بود آهسته بچپ و راست تکان میداد . ولی هیچ وقت نتوانستم بفهمم که آیا این سر تکان دادن علامت نه بود یا اینکه چه جونای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و سپس دو سال قبل از انقلاب از ایران خارج شدم و دیگر چیزی از او نشنیدم !!!!! :12:

    بقولی شهرزاد قصه گو : عشق یه هدیه تقدیم کردنیست ، نه گرفتنی . :8:

    4 سپاس: کوروش فسقلی، علیرضا، serpent، نخبه

  • KuRoSh

    نقل قول: بابک
    آره خوب یادمه ، زمان قبل از انقلاب بود ، حدودأ هرروز که از آنجا میگذشتم یه گوشه از میدان فردوسی می ایستاد و با خود ذم ذمه میکرد بعضی وقتها آنطرف خیابان می ایستادم نگاهش میکردم و به افکارش فکر میکردم .. گاهی هم با یکی از دوستاننم که از آنجا عبور میکردیم پیشش میرفتیم و باهاش حرف میزدیم ، گاهی دوستم بهش میگفت : بانو جان : بیاو فراموشش کن ، بیاو دلو بده به یکی دیگه , سرش را آهسته بالا میکردو با یک نگاه پر از غم که در مردمک چشمش لانه ساخته بود آهسته بچپ و راست تکان میداد . ولی هیچ وقت نتوانستم بفهمم که آیا این سر تکان دادن علامت نه بود یا اینکه چه جونای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و سپس دو سال قبل از انقلاب از ایران خارج شدم و دیگر چیزی از او نشنیدم !!!!!

    :2: چیزی نمی تونم بگم در این زمینه یعنی واژه ای رو پیدا نکردم بگم بابک جان :2:

    نقل قول: بابک
    بقولی شهرزاد قصه گو : عشق یه هدیه تقدیم کردنیست ، نه گرفتنی .

    اره دقیقان همین طوره که گفته عشق رو باید تقدیم کرد نه این که از کسی طلب کنی

    1 سپاس: serpent

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش
    2 سپاس: serpent، کوروش فسقلی

  • علیرضا

    ممنون کورش جان. خیلی عالی بود مطلبت.
    3 سپاس: serpent، farzane، کوروش فسقلی

  • هاچو هاچو

    آخی :1:
    نمایش یا پنهان متناگه آبی میپوشید اینطور نمیشد :est:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • fgrpmm

    پایبندیش به عشقش ستودنی است :8:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • KuRoSh

    نقل قول: هاچو هاچو
    اگه آبی میپوشید اینطور نمیشد

    آبی پوشید اینطور شد دیگه :4:
    نقل قول: علیرضا
    ممنون کورش جان. خیلی عالی بود مطلبت.

    سپاس علیرضا جان از عکس و فایل صوتی که به تاپیک اضافه کردی
    نقل قول: fgrpmm
    پایبندیش به عشقش ستودنی است

    بله همین طوره :8:

    1 سپاس: هاچو هاچو

  • maryamlondon1

    یادش به خیر پارسال خودم گذشته بودم :65:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • mojde

    ممنون از مطلبت :12:
    1 سپاس: کوروش فسقلی
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: