₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » قهر کردن گنجشک با خدا
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » قهر کردن گنجشک با خدا

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



قهر کردن گنجشک با خدا

198 بازدید، 8 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد.

    و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

    خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


    خلوص پیرزنی که به کلیسا می رفت اما چیزی یادش نمی ماند.
    تصویر در دسترس نیست
    یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت ...

    یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته خانم نسبتا مسن محله، داشت از کلیسا برمیگشت …

    در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

    مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

    خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

    عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!

    نوه پوزخندی زد و بهش گفت :

    تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!

    مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.

    خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

    عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

    نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه

    با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!

    رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم

    دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد

    سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

    من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

    مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

    آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!


    8 سپاس: دلشاد، mz56mz، garfild، farzane، kahkeshan، ماهی، gilas، یواش

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش زیبا بود
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • mz56mz

    آموزنده و زيبا بود كاكو :84:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • بابک

    بسیار دلنشین بود آقا کوروش . سپاس :58:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • kahkeshan

    چقدر زیبا

    واقعا که حکمت خیلی چیزا رو نمیدونیم
    و خدای مهربون
    با گرفتن
    یا خراب کردن بعضی چیزا
    ما رو حفظ میکنه

    ولی ما باز هم ......

    چقدر صبور و مهربونه :8: :48:

    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • ماهی

    خیلی خوب بود.مرسی :110:
    1 سپاس: کوروش فسقلی

  • یواش

    مرسی :46: باحال بود

    نمایش یا پنهان متنمیلیجه میدونی یعنی چی؟ :4: :7:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: