ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
KuRoSh
اين وابستگي باعث دردسرهاي زيادي براي من ميشود مادر حميد انتظار دارد او هر روز به خانهاش سر بزند و كارهاي عقبافتادهاش را انجام بدهد. در حالي كه همسر من، تنها پسر او نيست. برادرهاي بزرگتر حميد زندگي خودشان را دارند و مادرشوهرم هرگز در كارهاي آنها دخالت نميكند. فكرش را بكنيد مادر همسرم وقت و بيوقت به خانه ما زنگ ميزند و ميگويد: به حميد بگو بپره بره براي من ميوه بخره يا بپره نون بگيره و كلي خرده فرمايشات ديگر. نميدانم اين شوهر است كه من دارم يا پرنده. مادرشوهرم هرگاه كه بيكار ميشود به نوعي مرا ميچزاند. مثلا او ميداند كه من از خورش آلواسفناج و آلبالوپلو متنفرم، غيرممكن است كه يكي از اين دو نوع غذا را بپزد و مرا به خانه خود دعوت نكند. خلاصه اينكه كمكم داشتم از دست اعمال و رفتار اين زن به تنگ ميآمدم و تصميم گرفتم مشكلم را با شخص باهوشتري در ميان بگذارم. از آنجايي كه خواهرم نابغه فاميل است، نخست او را براي مشاوره برگزيدم. زيرا افكاري كه به سر خواهر من ميزند، به عقل جن و پري هم خطور نميكند به منزل او رفته و سير تا پياز ماجرا را برايش بازگو كردم. خواهرم با دقت به حرفهايم گوش داد و پس از پايان درددلهايم با حالتي موذيانه گفت:
- بايد مادرشوهرتو شوهر بدي!
فكر كردم اشتباه شنيدم: چي؟
- گفتم بايد براي مادرشوهرت شوهر پيدا كني!
- ...
- ببين، مادر حميد از بس كه تنهاست و بيكار مدام تو زندگي شما سرك ميكشه و تورو اذيت ميكنه. اگه يه همدم و يه همزبون داشته باشه سرش گرم ميشه و شمارو به حال خودتون ميذاره.
شايد حق با او بود ولي من نميدانستم دراين قحطي شوهر كه دخترهاي بيست ساله روي دست پدرو مادرانشان ماندهاند، چطور ميشود براي يك زن شصت ساله شوهر پيدا كرد؟ اين مشكل نه چندان كوچك را با خواهرم مطرح كردم و او باز نبوغ خود را به كار گرفت و پس از اندكي انديشيدن گفت: بايد به آشناها و فاميل بسپاري كه هر وقت مرد مسني رو ديدن كه خيال ازدواج داره به تو معرفيش كنن.
كمكم داشتم نگران ميشدم مبادا سازمان فرارمغزها خواهرم را بربايد. در هر صورت اين كار نابخردانه را انجام دادم. از فرداي آن روز فوج خواستگاران از طريق تلفن به سمت خانه ما هجوم آوردند و من فهميدم آن دخترهاي بيست سالهاي كه بيشوهر ماندهاند كافيست كمي صبر كنند تا شصت ساله شوند، آن گاه به راحتي ميتوانند ازدواج كنند. راست گفتهاند كه زمان، حللال مشكلات است. از آنجايي كه بسيار مسئوليتپذير و وظيفهشناس هستم با دقت هر چه تمامتر شرايط خواستگاران را پرسيده و يادداشت كردم تا از بين آنان شخص مناسبي را انتخاب كنم. اولويتهايي كه در نظر گرفته بودم از اين قرار بود:
1- طرف بايد از يك خانواده كمجمعيت باشد.
-2 داراي شغل خوب و آبرومندي بوده يا از آن شغل بازنشسته شده باشد.
3- خوشتيپ و خوش قد و بالا باشد تا مادرشوهرم او را بپسندد.
-4 به اندازه كافي مال و ثروت داشته باشد.
-5 خانوادهدوست باشد.
اما هيچ يك از خواستگاران همه اين شرايط را با هم نداشتند. من هم زياد آدم ايدهآليستي نيستم. بنابراين مرد شصت و پنج سالهاي را انتخاب كردم كه بازنشسته بود، سه فرزند داشت كه همگي متاهل بودند. قدش 175 و 85 كيلو وزن داشت و از وضعيت مالي متوسطي برخوردار بود. چون ميترسيدم مادرشوهرم يا فرزندانش به خاطر اينكار از دستم ناراحت شوند از آن خواستگار خواستم بگويد معرفشان يكي از همسايهها بوده كه خواسته است ناشناس باقي بماند. سپس شماره تلفن مادر حميد را در اختيار او گذاشتم تا با مادرشوهرم تماس بگيرد و منتظر ماندم ببينم عاقبت اين ماجرا به كجا خواهد رسيد.
ساعتي بعد آن خواستگار به من زنگ زد و گفت: مادرشوهرت گفته من قصد ازدواج ندارم. هر چه رشته بودم پنبه شد. از آن روز به بعد مادر حميد مدام براي ما كلاس ميگذاشت كه من با اين سن و سال هنوز خواستگاران زيادي دارم و هي پز ميداد. من كه ديدم كاري از پيش نبرده و فقط باعث شدهام مادرشوهرم بيش از گذشته ازخودراضي و بااعتماد به نفس شود، دلم ميخواست بروم و خواهر نابغهام را از روي كره زمين محو و نابود كنم. پس از اين كه عقل و خلاقيت با شكست مواجه شد به سراغ تجربه رفتم. يعني با مادرم حرف زدم و از ايشان راهحلي خواستم. مادر نسخهاي را كه معمولا همه افراد باتجربه براي مشكلات خانوادگي ميپيچند، پيچيد. او به دنيا آوردن يك عدد بچه تپل مپلي را تجويز كرد و گفت: اگه بچهدار بشي، حميد بيشتر احساس مسئوليت ميكنه و مادرش هم ميفهمه كه ديگه نبايد وقت و بيوقت مزاحم شما بشه، نميدانم يك نوزاد نيموجبي چه معجوني بود كه ميتوانست همه را سر عقل بياورد. با اين حال نصيحت مادرم را گوش دادم و خيلي زود بچهدار شديم. اما تولد فرزندم نه تنها مشكلات ما را از بين نبرد، بلكه مزيد بر علت هم شد. زيرا مادرشوهرم بيش از گذشته به خانه ما رفت و آمد ميكرد و حالا حتي در بزرگ كردن بچه نيز دخالت ميكرد. او معتقد بود كه از يكماهگي بايد به بچه غذا داد. در حالي كه تمام پزشكان متفقالقول، ميگويند نوزاد نبايد تا قبل از شش ماهگي چيزي بجز شيرمادر بخورد. اما مگر من حريف اين زن ميشدم. او دائما در حلق بچه قندآب ميريخت. او اصرار داشت طفلك بيچاره را قنداقپيچ كند و هر چه ميگفتم اين كارها قديمي شده است و ديگر كسي بچه را قنداق نميكند به خرجش نميرفت.
وقتي ديدم پاي مرگ و زندگي فرزندم در ميان است يك بار براي هميشه تصميم گرفتم مقابل او بايستم و با لحني بسيار جدي و محكم به مادرشوهرم گفتم: لطفا تو كارهاي من دخالت نكنيد! انگار تاثير اين جمله از شوهر دادن او و بچهدار شدن من بيشتر بود. زيرا از آن پس دخالتها و اظهار فضلهايش كمتر وكمتر شد.
mojde
محسن صائب
هر چند با بعضی از مواردش و مخصوصا پایانش اصلا موافق نبودم
دلشاد
ملیکا
KuRoSh
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→