ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
جدایی نادر از سیمین را از اینجا ببینید تا متوجه شوید چرا هیچ مسئول نظا
بابک
جدایی نادر از سیمین را از این زاویه ببینید تا متوجه شوید چرا هیچ کدام از مسئولین نظام تبریک نگفتند ، احتمالا زمانیکه فیلمنامه و متعاقب اون ساخت فیلم مجوز و پروانه گرفت از لایه های زیرین سناریو مطلع نبودند و بعد که فیلم اکران شد و نقدها بیرون آمد دیگه دیر شده بود و احتمالا برای همین بود که زمزمه ارسال فیلم دیگری مثل یه حبه قند به اسکار مطرح شده بود .... باور کنید که افکار عمومی بی تاثیر نیست حتی در نظام ما
همایون خیری، وبلاگنویس، نگاهی دارد به فیلم جدایی نادر از سیمین. ساخته اصغر فرهادی.
فیلم «جدایی نادر از سیمین» را دیدم. پیشنهادم را مینویسم که اگر فرصت کردید ببینیدش یا خواستید دوباره ببینیدش از این زاویه هم به آن نگاه کنید.
کی نماینده چه چیزیست؟ فهرست اینکه چه کسی دارد چه گروه یا تفکر در جامعه ایرانی را نمایندگی میکند اینطوریست:
▧ تصویر در دسترس نیست
> نادر- نادر دارد جامعه ایرانی را نمایندگی میکند که از یک طرف با سنت دست به گریبان است و از یک طرف با مدرنیته.
> پدربزرگ- پدربزرگ نماینده سنت در جامعه ایران است. آلزایمرش هم همان حافظه تاریخی ماست. نه قابل صرفنظر کردن است و نه بدون جامعه قدرت سرپا نگه داشتن خودش را دارد.
▧ تصویر در دسترس نیست
> سیمین- سیمین مدرنیته ایرانی را نمایندگی میکند. کسیست که به نادر (جامعه) قبولانده که باید مهاجرت کند. معلم است و دانستههایش از باقی بازیگران صحنه بیشتر است و بلد است مذاکره کند.
▧ تصویر در دسترس نیست
> زن باردار- زن باردار نماینده مذهب در جامعه ایرانیست. میخواهد به سنت (پدربزرگ) کمک کند که باری از روی دوش جامعه (نادر) بردارد اما از فرط نجس و پاکی و محدودیت شرعیات خودش هم تبدیل میشود به معضل تازه برای جامعه. ختم آبستنی او یعنی همین وضعی که الان در جامعه ایران میبینید و حکومت مذهبی قادر به نوزایی نیست. همین چیزی که به آن میگوییم اصلاحناپذیری حکومت.
> شوهر- شوهر نماینده روحانیت در جامعه است. رضا میرکریمی روحانیت را با همین شمایل ورشکسته و مقروض به عالم و آدم در «زیر نور ماه» روایت کرده. شوهر (روحانیت) زبان زن باردارد (مذهب) است. همین مذهب است که او را به درآمد تازه میرساند و بهانه برای او تولید میکند تا از جامعه پول بگیرد، چه در شکل ارائه خدمات به جامعه (نگهداری از سنت یعنی پدربزرگ) و چه در شکل جبران خسارت (دیه).
▧ تصویر در دسترس نیست
> ترمه- ترمه دختر نادر و سیمین نماینده آینده است. موضوعی که در کشمکش میان جامعه، مدرنیته، سنت و مذهب گرفتار است و قادر به انتخاب میان آنها نیست و فیلم هم با این عدم انتخاب او تمام میشود. در سن بلوغ است و این بهترین نشانه آیندهٔ در حال وقوع است.
▧ تصویر در دسترس نیست
> دختر کوچک- دختر کوچک نماینده زمان حال است. کوچکتر از همه و گزارشگر (نقاش) وقایع. کوچکی او نشانهایست از نادیده گرفته شدن زمان حال در جامعه ایرانی. یکی از بهترین نشانههای نمایندگی او (زمان حال) وقتیست که دارد شیر سیلندر اکسیژن پدربزرگ (سنت) را کم و زیاد میکند. درست شبیه به آهنگهای تازه مثل نامجو.
> با این پیشنهاد میتوانید روابط میان جنبههای مختلف زندگی ایرانی را ببینید. چند تا مثالش را مینویسم:
> سیمین (مدرنیته)، زن باردار (مذهب)، ترمه (آینده) و دختر کوچک (حال) از یک جنساند و همهشان قدرت زادآوری دارند. منتها همهشان نیاز به یک عامل دیگر برای باروری دارند. محصول حاصل از پیوند زادآوران و فاعلان از همه جالبتر است. مثلا آینده محصول جامعه و مدرنیته است و این اوضاع را همیشه میتوانید ببینید. وجود ترمه یعنی جامعه (نادر) و مدرنیته (سیمین) توانستهاند آینده را خلق کنند. همیشه هم همینطور است و دنیای فعلی با مظاهر جدیدش محصول توافق هر جامعهایست با نوآوریهایش. منتها وقتی به محصول روحانیت (مرد) و مذهب (زن باردار) میرسید متوجه میشوید یک محصولشان وضع فعلیست (دختر کوچک) که فقط ناظر ماجراهاست و کارهای نیست جز گزارشگر وقایع اما تلاش روحانیت و مذهب برای خلق مجدد در شکل بارداری زن با برخورد شدید جامعه روبرو میشود و ناکام میماند.
▧ تصویر در دسترس نیست
> نکته جالب این است که این برخورد دفعی جامعه (نادر) نسبت به مذهب نیست که از سر تلاش برای حفظ سنت منجر به ختم نوزایی مذهب میشود بلکه این سنت (پدربزرگ) است که مذهب (زن باردار) را به دنبال خودش میکشد و بارداری او را خاتمه میدهد. وقتی زن باردار (مذهب) میرود تا پدربزرگ (سنت) را پیدا کند میبیند پدربزرگ (سنت) کنار دکه روزنامهفروشیست و دکه روزنامهفروشی همان جاییست که همیشه حرفش با پدربزرگ هست و روزنامههایی که نادر (جامعه) برای او میآورد و یا دربارهشان با او حرف میزند محل علاقمندی پدربزرگ (سنت) است. خوب به جای دکه روزنامهفروشی بگذارید جشن نوروز و چهارشنبهسوری تا متوجه بشوید چقدر دقیق است.
▧ تصویر در دسترس نیست
> زن باردار (مذهب) به دنبال پدربزرگ (سنت) میرود و او را در کنار دکه روزنامهفروشی (نوروز و چهارشنبهسوری) میبینید. میرود تا او را برگرداند اما آن آخر فیلم متوجه میشویم که ماشین به او زده و منجر به سقط شدن نوزادش شده. یعنی این جامعه نبوده که مذهب را کنار زده بلکه این واقعیات دنیای بیرونیست که مذهب را از نوزایی درآورده.
> دو تا موقعیت ویژه میان جامعه (نادر) و مذهب (زن باردار) با سنت (پدربزرگ) هست. هر دو در حمام رخ میدهد. نادر پدرش را حمام میدهد و از فرط گرفتاریهای او به گریه میافتد. زن باردار هم لباس پدربزرگ را در همان حمام عوض میکند. نادر برای حمام دادن پدرش او را با دستکش لیف میزند و زن باردار هم برای تعویض لباسهای پدربزرگ از دستکش استفاده میکند. فرق دستکشها را که ببینید متوجه میشوید دستکش نادر خود او را هم خیس میکند ولی دستکش زن باردار مانع خیس شدنش میشود.
▧ تصویر در دسترس نیست
> عصبیت شوهر زن باردار (مرد: روحانیت) و پرخاشهای او که ما هم آدمیم و قرض بالا آوردنها و از کار بیکار شدنش همه نشانههای عاملان حکومت مذهبیست. یک چیز خیلی جالبی هم توی فیلم هست که به نظرم طعنهٔ فرهادیست به وقایع بعد از انتخابات و همراهی روحانیت با اوباش. خیلی خیلی جالب بود.
> نادر و سیمین و ترمه از خانه زن باردار میآیند بیرون و نگاهشان میافتد به ماشینشان. شوهر زن (روحانیت) از سر عصبانیت حل نشدن ماجرا و وصول نشدن پول و بیجواب ماندن طلبکارها با عصبانیت از خانه رفته است بیرون. بعد که ماشین در حال حرکت است شیشه جلوی آن را میبینیم که خرد شده.
> باتومهای بسیج و پلیس در جریان اعتراضات را یادتان هست؟ فیلمهایی که بسیجیها و پلیس با باتوم به شیشههای ماشینها میکوبیدند را یادتان هست. رهبران مذهبی ایران وقتی نتوانستند از جامعه جواب بگیرند با اوباش کنار آمدند و معروفترین نمونه این همکاری عبارت بود از خرد کردن شیشههای ماشینها. توی فیلم از نازایی مذهب و ناکارآمدی روحانیت به خرابکاریشان میرسیم.
▧ تصویر در دسترس نیست
> فرهادی میگوید دعوای جامعه ایرانی بر سر حفظ سنتهای جامعه در مقابل مدرنیته است و این مذهب است که برای نجات درماندگی روحانیت خودش را میاندازد توی کاری که دست آخر او را هم نازا میکند. وقتی ترمه (آینده) دارد با درماندگی درباره انتخابش برای ماندن با جامعه و سنت (نادر و پدربزرگ) یا مدرنیته (سیمین) تصمیم میگیرد تنها خبری که از مذهب (زن باردار) و روحانیت (مرد) داریم این است که یکی نازا شده و دیگری در زندان طلبکارها.
با این احتساب این آخرین فیلمی بود که فرهادی در ایران ساخت و دیگه نمی تونه مجوز بگیره
حالا ببینید
فیلم لحظه تاریخی دریافت اسکار توسط اصغر فرهادی
▧ تصویر در دسترس نیست
نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی/ اصغر فرهادی عزیز خیلی چاكریم!
▧ تصویر در دسترس نیست
اصغر فرهادی عزیز
از زمان بازگشتم از مراسم گلدنگلوب و حلقه منتقدان لسآنجلس که همراه با تو و فیلممان در آن حاضر بودم، میخواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی کاجها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت. در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را میگرفت، یاد تو افتادم. تو که همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمینمان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. بهخصوص که کمتر از ۱۰روز دیگر به برپایی مراسم اسکار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست. یکی از خطاهای دید آدمی، این است که وقتی چیزی را از نزدیک تجربه میکند، متوجه عظمت آن نمیشود. سفر و تجربههای اخیری که با دیدن و شنیدن واکنشهای مختلف نسبت به «جدایی نادر از سیمین» در کنارت داشتم، به تلاشم برای اینکه دچار این خطای دید نشوم، بسیار کمک کرد. مطمئنم خیلی از مردم ایران از خواندن این واکنشها شادمان خواهند شد. خصوصا در روزهایی که عدهای تلاش دارند، موفقیتهای این فیلم را به دلایل واهی به سیاست ربط دهند و همین انگیزه برای من کافی است تا این نامه را بنویسم و منتشر کنم. واکنشهای دیگری هم که پیش میآید، ممکن است حرفهایی را در پی داشته باشد که چندان اهمیتی ندارد. از قدیم میگفتند همیشه بدتر از اینکه پشت سرت حرف بزنند، این است که پشت سرت هیچ حرفی نزنند! همان اوایل سفر اخیر، وقتی محمود کلاری که در شرق آمریکا و در تجربه تحسین شدن فیلم در حلقه منتقدان نیویورک همراهت بود، در تماس تلفنی به من گفت که تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است، به قدر کافی تعجب کردم.
کلاری میگفت نکته اساسی این است که ما با سینما زندگی کردهایم و سالهای سال فیلم و مراسم سینمایی را دیدهایم؛ و حالا به خودمان میگوییم قرار است بعضی از نامهای بزرگ را در اینگونه مراسم ببینیم، در حالی که این بار در کمال تعجب، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلمهای بزرگ است. تجربههای قبلی البته میزان تعجب یا هیجان آدم را از این واکنشها کمتر میکند. اما هرگز آن را از بین نمیبرد. حس پشت حرف کلاری را بعدا ذرهذره لمس کردم.
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی وودی آلن که همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود که طبق معمول نمیتواند – یا نمیخواهد – به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورک ما را ملاقات و درباره فیلم صحبت کند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت: آلن گفته بود سالها بود نهتنها از سینمای ما، بلکه بهطور کلی از سینما انتظار نداشته که در این دوران بتواند چیزی بیافریند که چنین تاثیری روی او بگذارد!
وقتی توماس لانگمن پسر کلود بری، کارگردان و تهیهکننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی که خودش تهیهکننده فیلم آرتیست و برنده انبوهی جایزه است، میگفت همه دارند از محصول من تعریف میکنند اما وقتی فیلم تو را دیدم، آرزو کردم که کاش من آن را تهیه کرده بودم، همه چیز داشت معنای کاملتری پیدا میکرد.
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی براد پیت میگفت شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدنگلوب، دیویدی جدایی نادر از سیمین را در دستگاه گذاشتهاند و در میانههای همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی فیلم را نگه داشته، متاثر شده، فاصلهای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا را ادامه دادهاند،
اطمینانم بیشتر شد وقتی آنجلینا جولی درباره کار بعدیات پرسید و ساده و راحت درخواست کرد که در فیلمت بازی کند و در پاسخ حرفت که گفتی شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و گفت تا آن تاریخ میتواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم.
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی مریل استریپ درباره جزییات کارگردانی یا بازی صحنههای مختلف فیلم میپرسید و با اشتیاق گفت دوست دارد با تو کار کند،
وقتی استیون اسپیلبرگ گفته بود که اعتقاد دارد جدایی نادر از سیمین با فاصله زیاد بهترین فیلم امسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیمساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند و نظرهایش را بگوید،
وقتی چند سینماگر سرشناس میگفتند که فیلم را ندیدهاند اما تعریفهای زیاد فرانسیس فورد کوپولا را درباره آن شنیدهاند و خیلی کنجکاوند،
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی الکساندر پین که خودش گلدنگلوب فیلم و کارگردانی را گرفت فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یکی از نزدیکترین دوستان هم صحبتات بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدنگلوب و حلقه منتقدان لسآنجلس میگفت در طول حرفهایت روی صحنه سعی میکرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد.
▧ تصویر در دسترس نیست
وقتی دیگرانی که مجاز نیستم نامشان را بیاورم، از فیلمت به عنوان یکی از محبوبترینهای فهرست شخصیشان در دو، سه سال اخیر یاد میکردند، تازه درست دستگیرم شد که فیلم در دل آدمهایی که سالی دهها فیلم بزرگ و تاثیرگذار میبینند یا یکی، دوتایش را هر سال میسازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قلههایی را فتح کرده است.
در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریکا (Critics’ Choice Award) که باب دیلن بزرگ قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا کرد، ما از لذت شنیدن و دیدن اجرایش حرف میزدیم و به ما گفتند اگر میدانستید خود باب درباره فیلمتان با چه لذتی حرف میزد، چه میگویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است که من شنیدم و دیدم. باقیاش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو که امیدوارم آقای کلاری روزی تعریفش کند.
اصغر فرهادی عزیز،
در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدنگلوب، یکی از چهار، پنج باری که حاضران به شکلی استثنایی در میان حرفهای تو دست زدند، در جواب سوالی بود که میپرسید چطور با محدودیتهای توی ایران چنین فیلمی ساختهای. گفتی هیچکس مرا مجبور نکرده بود آنجا با وجود محدودیتها فیلم بسازم، خواست خودم و قصهای که داشتم، طوری بود که باید همانجا و با همان شرایط ساخته میشد و برای ساخت این فیلم شما فکر کنید همه چیز همانطور که من دلم میخواسته فراهم بوده است.
گفتی نمیخواهم بگویم شرایط فیلمسازی در کشورم آرمانی است، اما تصویری هم که شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست. این حرفهایت وقتی یادم آمد که لابهلای حرفها و کارها و مصاحبههای مختلف، به من راجع به طرحی میگفتی که قرار است در آینده در تهران بسازی و آن را خیلی دوست داری. حرف دیگرت که باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود که گفتی تفاوتهای مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار کمتر از شباهتهایشان است، اما به نفع سیاست است که تفاوتها و فاصلهها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاکید کند.
این روزها که در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل میکند و از جمله، گاهی حتی طیفهایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وامیدارد که به طور معمول هیچ کاری به اتفاقهای هنری نداشتند، این روزها که تبریکهای هر همکار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیمار اتاقهای بیمارستانی که برای بستری کردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم، امید را در دل آدم میکارد و میپروراند، یاد همان حرفت میافتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساسهای انسانیشان، تفاوتها ناچیز است. اما آن نفعی که گفتی، آنقدر همه جا رخنه کرده که همین مردم این روزها در گذر و خیابان از من میپرسند وقتی از آمریکا برگشتی، کاری با تو نداشتند؟
در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیونها ایرانی حرفهایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا که چشم میانداختی، میدیدی همه بزرگان سینما که عمری کارهایشان را دیدهای و دربارهشان خواندهای، بهت زل زدهاند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محکم بایستیم. آن لحظهای که تو از مردم یاد کردی، میدانستم میلیونها نفر در کشورمان هم به ما زل زدهاند و تو به پشتوانه عشقشان، به جای هر عزیز دیگرت از آنها یاد کردی؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن.
قدر و منزلتی که تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی کردن بهدرستی پیوند میخورد که حرف آن منتقد آمریکایی را به یاد بیاوریم؛ که در یادداشتی بر جدایی نادر از سیمین نوشته بود: «اگر میخواهید تهدیدی نثار این کشور کنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید با چه مردمانی روبهرویید، تا در تصمیم خود تجدیدنظر کنید.» اینکه یک فیلم بتواند چنین دستاوردی، چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینکه تو بارها بیشتر از آن جملههایی که در ستایش مردمان دیارمان میگویی، دین خودت را به آنها ادا کردهای.
حالا دیگر واقعا مهم نیست که فیلم در یکی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه» که نامزد شده، جایزه آکادمی را بگیرد یا نه. مهمتر این است که این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید. برای همین امید، اشتیاق و افتخار است که میخواهم با صدایی صد بار بلندتر از آن فریادی که بعد از جایزه گرفتنات در جشنواره برلین، در سالن برلیناله پالاس برآوردم، فریاد بزنم:«اصغر؛ خیلی چاکریم! »
▧ تصویر در دسترس نیست
بابک
متأسفانه اشتباهی درتاپیک شد در مورد دانلود کردن فیلم لحظه دریافت اسکار آقای فرهادی به بزرگی اتان مرا ببخشید.
carlos
دمشون گرم
دلشاد
حورا
بعضی از سکانسها واقعا تاثیر گذار بود . و اصالت ایرانی بودن را خوب به رخ میکشید.
اما انگار ارزش اسکاری شدن مهمتراز حفظ اصالت بود .
حالا امیدوارم این تحویل گرفتن سی. یا سی عوامل فیلم مقطعی نباشه .
gilas
بندری
ماهی
arash52
نمایش یا پنهان متن
پيل اندر خانه تاريك بودعرضه را آورده بودندش هنود
از براي ديدنش مردم بسي
اندر آن ظلمت هميشد هر كسي
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
اندر آن تاريكيش كف ميبسود
آن يكي را كف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست اين نهاد
آن يكي را دست بر گوشش رسيد
آن برو چون بادبيزن شد پديد
آن يكي را كف چو بر پايش بسود
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
آن يكي بر پشت او بنهاد دست
گفت خود اين پيل چون تختي بدست
همچنين هر يك به جزوي كه رسيد
فهم آن ميكرد هر جا ميشنيد
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن يكي دالش لقب داد اين الف
در كف هر كس اگر شمعي بدي
اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون كف دستست و بس
نيست كف را بر همهء او دسترس
چشم دريا ديگرست و كف دگر
كف بهل وز ديده دريا نگر
جنبش كفها ز دريا روز و شب
كف هميبيني و دريا نه عجب
ما چو كشتيها بهم بر ميزنيم
تيرهچشميم و در آب روشنيم
اي تو در كشتي تن رفته به خواب
آب را ديدي نگر در آب آب
آب را آبيست كو ميراندش
روح را روحيست كو ميخواندش
موسي و عيسي كجا بد كآفتاب
كشت موجودات را ميداد آب
آدم و حوا كجا بد آن زمان
كه خدا افكند اين زه در كمان
اين سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن كه نيست ناقص آن سرست
گر بگويد زان بلغزد پاي تو
ور نگويد هيچ از آن اي واي تو
ور بگويد در مثال صورتي
بر همان صورت بچفسي اي فتي
بستهپايي چون گيا اندر زمين
سر بجنباني ببادي بييقين
ليك پايت نيست تا نقلي كني
يا مگر پا را ازين گل بر كني
چون كني پا را حياتت زين گلست
اين حياتت را روش بس مشكلست
چون حيات از حق بگيري اي روي
پس شوي مستغني از گل ميروي
شير خواره چون ز دايه بسكلد
لوتخواره شد مرورا ميهلد
بستهء شير زميني چون حبوب
جو فطام خويش از قوت القلوب
حرف حكمت خور كه شد نور ستير
اي تو نور بيحجب را ناپرير
تا پريرا گردي اي جان نور را
تا ببيني بيحجب مستور را
چون ستاره سير بر گردون كني
بلك بي گردون سفر بيچون كني
آنچنان كز نيست در هست آمدي
هين بگو چون آمدي مست آمدي
راههاي آمدن يادت نماند
ليك رمزي بر تو بر خواهيم خواند
هوش را بگرار وانگه هوشدار
گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگويم زانك خامي تو هنوز
در بهاري تو نديدستي تموز
اين جهان همچون درختست اي كرام
ما برو چون ميوههاي نيمخام
سخت گيرد خامها مر شاخ را
زانك در خامي نشايد كاخ را
چون بپخت و گشت شيرين لبگزان
سست گيرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شيرين شد دهان
سرد شد بر آدمي ملك جهان
سختگيري و تعصب خامي است
تا جنيني كار خونآشامي است
چيز ديگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گويد بي منش
نه تو گويي هم بگوش خويشتن
نه من ونه غيرمن اي هم تو من
همچو آن وقتي كه خواب اندر روي
تو ز پيش خود به پيش خود شوي
بشنوي از خويش و پنداري فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو يكي تو نيستي اي خوش رفيق
بلك گردوني ودرياي عميق
آن تو زفتت كه آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جاي حد بيداريست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوي از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بيان
دم مزن تا بشنوي زان آفتاب
آنچ نامد دركتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح
آشنا بگرار در كشتي نوح
همچو كنعان كآشنا ميكرد او
كه نخواهم كشتي نوح عدو
هي بيا در كشتي بابا نشين
تا نگردي غرق طوفان اي مهين
گفت نه من آشنا آموختم
من بجز شمع تو شمع افروختم
هين مكن كين موج طوفان بلاست
دست و پا و آشنا امروز لاست
باد قهرست و بلاي شمع كش
جز كه شمع حق نميپايد خمش
گفت نه رفتم برآن كوه بلند
عاصمست آن كه مرا از هر گزند
هين مكن كه كوه كاهست اين زمان
جز حبيب خويش را ندهد امان
گفت من كي پند تو بشنودهام
كه طمع كردي كه من زين دودهام
خوش نيامد گفت تو هرگز مرا
من بريام از تو در هر دو سرا
هين مكن بابا كه روز ناز نيست
مر خدا را خويش وانباز نيست
تا كنون كردي واين دم نازكيست
اندرين درگاه گيرا ناز كيست
لم يلد لم يولدست او از قدم
نه پدر دارد نه فرزند و نه عم
ناز فرزندان كجا خواهد كشيد
ناز بابايان كجا خواهد شنيد
نيستم مولود پيراكم بناز
نيستم والد جوانا كم گراز
نيستم شوهر نيم من شهوتي
ناز را بگرار اينجا اي ستي
جز خضوع و بندگي و اضطرار
اندرين حضرت ندارد اعتبار
گفت بابا سالها اين گفتهاي
باز ميگويي بجهل آشفتهاي
چند ازينها گفتهاي با هركسي
تا جواب سرد بشنودي بسي
اين دم سرد تو در گوشم نرفت
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت
گفت بابا چه زيان دارد اگر
بشنوي يكبار تو پند پدر
همچنين ميگفت او پند لطيف
همچنان ميگفت او دفع عنيف
نه پدر از نصح كنعان سير شد
نه دمي در گوش آن ادبير شد
اندرين گفتن بدند و موج تيز
بر سر كنعان زد وشد ريز ريز
نوح گفت اي پادشاه بردبار
مر مرا خر مرد و سيلت برد بار
وعده كردي مر مرا تو بارها
كه بيابد اهلت از طوفان رها
دل نهادم بر اميدت من سليم
پس چرا بربود سيل از من گليم
گفت او از اهل و خويشانت نبود
خود نديدي تو سپيدي او كبود
چونك دندان تو كرمش در فتاد
نيست دندان بر كنش اي اوستاد
تا كه باقي تن نگردد زار ازو
گرچه بود آن تو شو بيزار ازو
گفت بيزارم ز غير ذات تو
غير نبود آنك او شد مات تو
تو همي داني كه چونم با تو من
بيست چندانم كه با باران چمن
زنده از تو شاد از تو عايلي
مغتري بي واسطه و بي حايلي
متصل نه منفصل نه اي كمال
بلك بي چون و چگونه و اعتلال
ماهيانيم و تو درياي حيات
زندهايم از لطفت اي نيكو صفات
تو نگنجي در كنار فكرتي
ني به معلولي قرين چون علتي
پيش ازين طوفان و بعد اين مرا
تو مخاطب بودهاي در ماجرا
با تو ميگفتم نه با ايشان سخن
اي سخنبخش نو و آن كهن
نه كه عاشق روز و شب گويد سخن
گاه با اطلال و گاهي با دمن
روي با اطلال كرده ظاهرا
او كرا ميگويد آن مدحت كرا
شكر طوفان را كنون بگماشتي
واسطهء اطلال را بر داشتي
زانك اطلال لئيم و بد بدند
نه ندايي نه صدايي ميزدند
من چنان اطلال خواهم در خطاب
كز صدا چون كوه واگويد جواب
تا مثنا بشنوم من نام تو
عاشقم برنام جان آرام تو
هرنبي زان دوست دارد كوه را
تا مثنا بشنود نام ترا
آن كه پست مثال سنگ لاخ
موش را شايد نه ما را در مناخ
من بگويم او نگردد يار من
بي صدا ماند دم گفتار من
با زمين آن به كه هموارش كني
نيست همدم با قدم يارش كني
گفت اي نوح ار تو خواهي جمله را
حشر گردانم بر آرم از ثري
بهر كنعاني دل تو نشكنم
ليكت از احوال آگه ميكنم
گفت نه نه راضيم كه تو مرا
هم كني غرقه اگر بايد ترا
هر زمانم غرقه ميكن من خوشم
حكم تو جانست چون جان ميكشم
ننگرم كس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توم در شكر و صبر
عاشق مصنوع كي باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او كافر بود
محسن صائب
.
بنظر من سوای نقد هایی که به این فیلم شده این فیلم باعث ابروی سینمای ایران شده و کاملا قابل تقدیر هست
محسن صائب
.
بنظر من سوای نقد هایی که به این فیلم شده این فیلم باعث ابروی سینمای ایران شده و کاملا قابل تقدیر هست
ژنرال
حالا سیاستمداراها خوششون اومده یا نیومده، اصلا مهم نیست و واقعیت جامعه رو عوض نمیکنه!
تحلیل هم تحلیل جالبی بود:
با اون بخشهایی که در مورد تقابل سنت و مدرنیته ، سو استفاده از مذهب در سیاست... و قربانی شدن بخش زیادی از مردم توی این ملغمه، کاملاً موافقم.
اما با قسمت هاییش اصلا موافق نیستم.
اول باید تعریف بشه سنت یعنی چی، مذهب یعنی چی؛ مذهب رابطه ش با سنت چیه و ...
ضمن اینکه متاسفانه مثل همه چیز این روزهای ما، این نقد هم سیاست زده بود.
سیاسی نبود؛ سیاست زده بود! (البته با پیش فرض های ذهنی من)
mahsa joon
ولی از فیلمای لیلا حاتمی خوشم میاد.
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→