₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » " شکر گذار خدا باشیم "
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » " شکر گذار خدا باشیم "

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



" شکر گذار خدا باشیم "

150 بازدید، 5 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود...



    اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.



    پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست



    نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ...



    به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :



    چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده



    و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده...



    چقدر عینک آفتابی بهش می آد... یعنی داره به چی فکر می کنه؟



    آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه...



    آره. حتما همین طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)...



    می دونم پسر یه پولداره... با دوستهاش قرار می ذاره که با هم برن شام بیرون.



    کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته!



    یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟!!



    دلش برای خودش سوخت.احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است



    و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد...!!!



    ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد.



    مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. ..



    پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد...



    یک، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. ..



    از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد...

    5 سپاس: دلشاد، jaj، حورا، نخبه، gilas
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: