₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » قصه های امروزی (طنز) ....:)
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » قصه های امروزی (طنز) ....:)

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



قصه های امروزی (طنز) ....:)

199 بازدید، 11 پست، نویسنده: Mahboob

  • Mahboob

    قصه های امروزی (طنز)


    تصویر در دسترس نیست



    (چوپان دروغگو )

    « چوپان دروغگو ، توبه کرد. او روزی سه بار پیاده به زیارت می رود. حتی تمام گوسفندانش را قربانی کرد و گوشتش را به فقرا بخشید. » این مطلب تیتر صفحه اول یکی از روزنامه ها بود. این روزنامه به علت نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی، توقیف شد.


    (بچه بزغاله ها )

    گرگ چند ضربه ی محکم به در زد. بچه بزغاله ها گفتند: کیه؟ گرگ گفت: منم مادرتون. بچه بزغاله ها گفتند: خجالت بکش، عصر اینترنته به جای اینکه ما رو یه لقمه چپ کنی ، بیا با هم گفتگوی تمدن ها کنیم .


    (زورو )

    دیگر به هیچ کس کمک نمی کرد. هر وقت خبردار می شد، مشکلی برای کسی پیش آمده، زیر لب می گفت : بی خیال! اعلامیه ای هم در تمام شهر، پخش کرده بود و روی آن نوشته بود: زورو مرد! به علت سهمیه بندی بنزین دیگر نمی توانم هر دقیقه به این ور و آن ور شهر بیایم و به کسی کمک کنم . خیلی مرد باشم پول اجاره خانه ی خودم را در می آورم.


    (رستم و سهراب )

    رستم نشست روی سینه ی سهراب خنجرش را کشید . می خواست سینه ی پهلوان جوان را بدرد که سهراب یک سی دی به دست او داد و گفت: منو نکش، تو پدر منی، نمی خواد آنقدر تعجب کنی . اگه فکر می کنی همچین چیزی تو دنیا وجود نداره، برو این فیلم هندی رو نگاه کن. داستانش درباره ی پدر و پسریه که بعد از بیست سال همدیگر رو پیدا می کنند. مثل داستان زندگی من و تو.


    (سیندرلا )

    کفشش را عمدا روی پله های راهرو قصر جا گذاشت. یک هفته گذشت اما هیچ خبری از مامور شاهزاده نشد. سیندرلا که ازدواج با شاهزاده، مایوس شده بود ، در خانه تمام پسران محل یک لنگه کفش جا گذاشت ، ولی...

    باز هم هیچ کسی به خواستگاری او نیامد. برای همین تصمیم گرفت ، یک مغازه ترشی فروشی باز کند تا دچار افسردگی نشود.


    (پینوکیو )

    با عصبانیت به فرشته مهربان گفت: هرچه قدر دلم بخواهد دروغ می گویم. تو هم هیچ غلطی نمی توانی بکنی . فرشته مهربان گفت: حالا که این طور شد الان دماغت را مثل درخت چنار دراز می کنم. پینوکیو دست همسرش را گرفت و گفت: من با یک پزشک متخصص عمل بینی ازدواج کرده ام.


    (حسن کچل )

    کلاه گیسش را چسباند به سرش. مادرش گفت: بگو سیب و بعد از او یک عکس انداخت. عکسش را در صفحه اول روزنامه ها چاپ کرد تا کلینیک کاشت مویی که دارد ، حسابی مشتری پیدا کند. حسن کچل دلش نمی خواست، بقیه کچل ها هم مثل او انگشت نما بشوند.


    (دخترک کبریت فروش )

    هوا تاریک شده بود و دخترک از سرما به خود می لرزید. می ترسید به خانه برود چون هنوز یک دانه کبریت هم نفروخته بود. دلش برای مادر و مادربزرگش تنگ شده بود. یکی از کبریت هایش را آتش زد اما نه مادرش ظاهر شد و نه مادربزرگش . کبریت های بعدی را هم آتش زد. ولی هیچ فایده ای نداشت . با عصبانیت تمام کبریت ها را آتش زد. از دور نوری تابید . دخترک با صدای بلندی فریاد زد: مادر! مادربزرگ! اما یک دفعه مرد ی با کلاه ایمنی نزدیک او آمد و گفت: دخترم آتش بازی خیلی خطرناکه! تازه ، مگه فراموش کردی که صرفه جویی کردن، هنر است!


    (سفید برفی )

    هفت کوتوله دور تابوت سفید برفی ، جمع شده بودند و زارزار گریه می کردند. شاهزاده با اسب سفیدش از راه رسید. خودش را الکی به گریه زد. به سفید برفی نزدیک شد. نزدیک، نزدیک تر، سرش را کنار صورت سفید برفی برد و در گوشش گفت : «همان بهتر که مردی چون من به تازگی عاشق یک دختر خوشگل تر از تو شده ام، اگر زنده می ماندی ، نمی گذاشتی به عشقم برسم. » سفید برفی ناگهان از تابوت خود بلند شد، جیغ بلندی کشید و به شاهزاده گفت: مرتیکه بی چشم و رو. پدرتو در میارم، می خوای سر من هوو بیاری، هان؟


    (قیصر )

    پاشنه کتونی هایش را کشید. با خوشحالی وارد خانه شد و فریاد زد: داش فرمون! داش فرمون! فرمون گفت: چیه بابا مگه سر آوردی؟ قیصر با شوق و ذوق گفت: مژده بده داداش ، مژده بده. فرمون گفت: بنال دیگه. قیصر پقی زد زیر خنده و گفت: آبجی فاطی، یکی از پسرای آقا منصور اینا رو تور کرده. فرمون گفت: بگو آماشاءالله . قیصر گفت: آماشاءالله .

    کفش های قدیمی اش سالهاست که توی جا کفشی خاک می خورند. در جا کفشی باز شد. کفش ها گفتند : قیصر کجایی که غیرتتو کشتن؟!

    منبع: http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=122417

    9 سپاس: دلشاد، gilas، s_ali_m68، maryamlondon1، soheyla، محسن صائب، شهلا، مستانه، farzane

  • gilas

    میدونی :100:

    با اینکه طنز بود اما تلخ بود :2:


  • maryamlondon1

    جالب بود محبوبه جون :3:
    نمایش یا پنهان متنکجابودی خانم خانما نمیگی دلمون واست تنگ میشه :17: نکنه باز بیمارستان بودی :4:


  • Mahboob

    نقل قول: gilas
    با اینکه طنز بود اما تلخ بود


    آره مدیر گیلاسی :2:

    نقل قول: maryamlondon1
    کجابودی خانم خانما نمیگی دلمون واست تنگ میشه نکنه باز بیمارستان بودی


    سلام مامان مریمی ... منم دلم تنگ شده بود . نبودنم البته مربوطه به بیمارستان رفتنم چون مریض بودم چند ماه از درسام عقب افتادم واسه همینم دیگه دارم حسابی تلاش می کنم خودمو برسونم ... راستش خیلی سخت بود اما خدارو شکر به خیر گذشت و بیشتر سعی می کنم بیام سایت
    خودم خیلیییییییییییییییییییی دلم تنگ شده بود


  • soheyla

    سلام و سپاس .

    نقل قول: gilas
    با اینکه طنز بود اما تلخ بود


    منم موافقم .
    وقتی خوندم دلم گرفت .با زبانی طنزگونه ، بی مروتی روزگار و نابود شدن اعتقاداتمون و تو عصری که هستیم به تصویر کشیده بود ...


  • محسن صائب

    ممنون
    اخر عاقبت سیندرلا هم خیلی تکان دهنده بود :1:


  • شهلا

    سلام
    به قول دوستان تلخ بود.
    البته طنز اغلب تلخه اما لطیف و جوک همیشه جنبۀ خنده اش زیاده. :46:


  • مستانه

    Mahboob,

    محبوبه جان خوبی؟ :11:
    دندونت دیگه خوبِ خوبِ خوب شده؟! :8:


  • farzane

    مرسی محبوبه جونم :6: :8: :11:

    مرسی عزییزم 1189

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: