ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
حورا
پای بر سینه ی این راه زدیم
پای کوبان، دست در دست گذر می کردیم
گویی اما ته این راه دراز
دزد شبگیر جنون منتظر است
من و عشق و تو و این راه دراز
همه روز و همه شب
در پی یافتن سایه درختی، آبی
در سکوت غم تنهایی خویش
بین هر ثانیه را
لا به لای سخن و قافیه را می گشتیم
در غم عشق تو مردم اما
این صدای ضربان و تپش قلب ره عشق هنوز
از قدمهای بلند من و توست
دل من با دل تو...
دوش بر دوش هم از حادثه ها می گذریم
می نشینیم به کنجی، در این بادیه ی عشق و جنون
و نهال دلمان
که به هم کاشته بودیم از عشق
همه عشق و همه عشق
دور از غارت باد سحری
با دو چشم ترمان جان گیرد
آری آری دل من با دل تو...
می رسم من به تو یک روز اما
گفتنش دشوار است
که کجا؟ کی؟ به چه اندیشه؟ ولی
من به دیوار سرای دل و ذهن
نقشی از حرف بزرگی دارم:
" گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است"
دلشاد
mz56mz
ژنرال
خروسان میخوانند.
تا دوردستهایِ گمان اما
در اين پهنهیِ ماسه و شوراب
روستايی نيست.
روز است که ديگرباره بازمیگردد
يادآورِ صبح و سلام و سبزه،
و تحقير است که هر سپيدهدم
از نو
اختراعمیشود
در تجربهیِ گريانِ هميشه.
--------
ديگر
هيچ چيز نجوا نمیکند:
نه نسيم و نه درخت
نه آبی درگذر.
شِرِّهشِرِّه نوحهيی گسيخته میجنبد
تنها
سياهتر از شب
برگُردهیِ سرگردانییِ باد.
دور
شهرِ من آنجاست
تنهامانده
در غروبی هموار که آسان نمیگذرد.ــ
---------
میوزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمهيی سازکند
در همه خلوتِ صحرا
به رهاش
نارونی نيست.
چه بگويم؟ سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کجانديشی
خاموش
نشستهست.
بامها
زيرِ فشارِ شب
کج،
کوچه
از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
خستهست.
چه بگويم؟ سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی
نيست.
وندر اين ظلمتجا
جز سيانوحهیِ شومرده زنی
نيست.
ور نسيمی جنبد
به رهاش
نجوا را
نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست...
sib
حورا
mz56mz,
ژنرال,
sib,
ژنرال,
چه شعر غمگینی
هاچو هاچو
Ahora Quien
مرسی عزیزم
diver20
taha_1990
دانی که رسیدن هنر گام زمان است"
این قافلۀ عمر عجب می گذرد دریاب دمی کـه با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد
عالی بود
مرسی حورای عزیز
gilas
حورا
Ahora Quien,
diver20,
s_ali_m68,
gilas,
ماهی
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
خیلی زیبا بود
حورا
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→