₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چون آخرین اسکناس در جیب یک ملوان پیر، مچاله ام..
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » چون آخرین اسکناس در جیب یک ملوان پیر، مچاله ام..

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



چون آخرین اسکناس در جیب یک ملوان پیر، مچاله ام..

172 بازدید، 8 پست، نویسنده: Ahora Quien

  • Ahora Quien






    رسول نجفیان: «حسین معمولا بی پول بود. یک بار برای تمرین دو مرغابی در مه، تاکسی سوار شدیم و از سر جام جم آمدیم خیابان فرشته. آن موقع 200 تومانی تازه آمده بود و کرایه ما می شد پنج تومان. حسین همین طور بی دلیل از راننده تاکسی خوشش آمد، 200 تومان داد و پیاده شدیم. راننده گفت صبر کن، بقیه اش را بگیر. حسین گفت بقیه اش مال خودت. راننده فکر کرد پول تقلبی داده ایم. حالا حسین هم زده بود زیر خنده. راننده عصبانی شده بود که مسافران تاکسی گفتند پول درست است، گفت مگه شما دیوانه اید بعد حسین گفت: می بینی وقتی آدم می خواد فردین بازی هم دربیاره، کسی باور نمی کنه. لابد به قیافمون نمی آد از این غلطا بکنیم.»


    رسول نجفیان: «حسین برای بازی در یک گل و بهار مرحوم مقبلی را انتخاب کرده بود. پرسیدم چرا گفت چون سیب را با پوست می خورد.»


    رسول نجفیان: «یک بار حسین هوس کرد کنار جوی خیابان ولی عصر لم بدهیم و خیام بخوانیم. شرط کرد که هر کس هم رد شد و هر چه گفت اعتنایی نکنیم.»


    مسعود جعفری جوزانی: «یک روز حسین آمد دفتر و پول لازم داشت. من 15 هزار تومان داشتم که به او قرض دادم. بعد آبدارچی آمد و پنج هزار تومان وام می خواست. من واقعا پول نداشتم که به او بدهم. بعدها فهمیدم که حسین قبل از رفتن پنج هزار تومان از پول خودش را به آبدارچی داده.»


    رسول نجفیان: «یک بار با حسین رفتیم حوزه هنری که برای کارش صحبت کند. با طرح او موافقت نشد. حسین از حوزه پول گرفته بود. آمد بیرون و گفت پول ها را نمی خواهم. عصبانی بود و پول ها را پرت کرد داخل جوی آب. آب پول ها را برد و حسین نشست کنار
    خیابان گریه کرد.»


    مسعود جعفری جوزانی: «یکی از بزرگترین دلایل انزوای حسین برخورد بد اطرافیان بود. یادم می آید، یک روز گریه می کرد و فرو ریخته بود. یکی از مسئولان صدا و سیما در آن زمان توهین بدی به او کرده بود. گفتم ایرادی ندارد من یک طرح دارم که تو نقش اولش هستی. گفت آقا من چشمام روشنه یا موهام بوره. خودش می گفت هلوی چروکیده. سایه خیال را برایش نوشتم که با آن دیپلم افتخار برد و بعدها آژانس دوستی هم 80 درصد به خاطر رضایت حسین پناهی ساخته شد.»

    مسعود جعفری جوزانی: «سال 1998 وقتی تیم ایران، استرالیا را برد و به جام جهانی رفت، ما همه یک جا جمع شده بودیم و بازی را تماشا می کردیم. آن زمان تمام دارایی حسین 100 هزار تومان بود. در هیجان احساسات، آنقدر ذوق زده شده بود که تمام پول را به هرکس از راه رسید، بخشید.»


    رسول نجفیان: «همیشه از قیافه خودش ناراضی بود. می گفت من یک فتوکپی خراب شده ام از خودم. انگار خداوند وقت پرینت گرفتن دستگاهش خراب شده.»


    مسعود جعفری جوزانی: «یک روز گفت نمی خواهم بیشتر از 40 سال زندگی کنم. می گفت عزرائیل هم راه خانه ما را گم کرده بس که جابه جا می شیم.»


    عبدالله اسفندیاری: «حسین عادت داشت استکان و نعلبکی چای را نشسته بگذارد. از اینکه استکان و نعلبکی، پس از مدتی به هم می چسبیدند خوشش می آمد. یادم می آید یک روز راننده رفته بود
    دنبالش تا بیاید سر تمرین یک سریال. حسین رفته بود حاضر شود راننده هم از سر دلسوزی در این فرصت تمام استکان و نعلبکی ها را شسته بود. حسین آن قدر ناراحت شده بود که دیگر نمی خواست کار کند.»



    رسول نجفیان : «آخرین بار حسین را دو ماه قبل از فوت اش، در برنامه خودم در شبکه جام جم دیدم. گفتم حسین جان ماما فاطی مادر خودم که حسین خیلی دوستش داشت مرد و تو نیامدی مجلس ختم. گفت مرده که مجلس ختم مرده نمی ره. آن شب حس کردم این
    آخرین دیالوگ من و حسین است و بود.»



    اکبر عبدی: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»








    5 سپاس: gilas، دلشاد، sib، KuRoSh، farzane

  • gilas

    1 سپاس: Ahora Quien

  • دلشاد

    نقل قول: Ahora Quien
    زنده یاد .. حسین پناهی

    روحش شاد و یادش گرامی

    1 سپاس: Ahora Quien

  • sib

    این جور آدما تازه بعد از مرگشون شناخته میشن :2:
    1 سپاس: Ahora Quien

  • Ahora Quien

    سپاس دوستان عزیزم :8:

  • پرهام

    1 سپاس: Ahora Quien

  • KuRoSh

    :2: چیزی ندارم بگم
    همیشه ما بعد از مرگ انسان ها می فهمیم که بودن و چه کردن و چه ها می خواستند انجام بدن
    روحش شاد

    1 سپاس: Ahora Quien

  • farzane

    مرسی عزیزم ممنون مهربونمممممممممممممممممممممم :8: :6: :11:
    1 سپاس: Ahora Quien
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: