₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » اثبات عشق
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



اثبات عشق

144 بازدید، 5 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست

    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

    ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

    اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

    وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…

    ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…

    اولاش نمی خواستیم بدونیم…

    با خودمون می گفتیم…

    عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…

    بچه می خوایم چی کار؟…

    در واقع خودمونو گول می زدیم…

    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

    تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…

    اگه مشکل از من باشه …

    تو چی کار می کنی؟…

    فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…

    خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…

    علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

    گفتم:تو چی؟ گفت:من؟

    گفتم:آره… اگه مشکل از من باشه… تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام…گفت: تو به عشق من شک داری؟…

    فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد

    خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره…

    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

    گفت:موافقم…فردا می ریم…

    و رفتیم… نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید…

    اگه واقعا عیب از من بود چی؟…

    سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…

    هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…

    بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…

    اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…

    با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیست…

    بالاخره اون روز رسید…

    علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…

    دستام مثل بید می لرزید…

    داخل ازمایشگاه شدم…

    علی که اومد خسته بود…

    اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

    منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…

    اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…

    یا از خوشحالی…

    روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…

    تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…

    بهش گفتم:علی… تو چته؟ چرا این جوری می کنی…؟

    اونم عقده شو خالی کرد گفت: من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…

    من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

    دهنم خشک شده بود… چشام پراشک… گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…

    گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی… پس چی شد؟

    گفت:آره گفتم… اما اشتباه کردم… الان می بینم نمی تونم… نمی کشم…

    نخواستم بحثو ادامه بدم… پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…

    اتاقو انتخاب کردم…

    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم… تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…

    یا زن بگیرم… نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم… بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم…

    دلم شکست… نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…

    حالا به همه چی پا زده…

    دیگه طاقت نیاوردم

    لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…

    برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود…

    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…

    احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

    توی نامه نوشت بودم:

    علی جان…سلام…

    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…

    چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم…

    می دونی که می تونم…
    دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…

    وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…

    باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز!

    10 سپاس: دلشاد، kahkeshan، diver20، حورا، شهلا، taha_1990، آدم برفي،  ، gilas، Kishe Mehr

  • kahkeshan

    میگما
    اینو از زبون خان جون شنیده بودم
    تو هوتن شو :10:

    ولی بازم مرسی از یاداوریش

    1 سپاس: KuRoSh

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش
    2 سپاس: mahsa joon، KuRoSh

  • mahsa joon

    واقعا كه مهناز چه عسلي بوده كه به رويه علي نزده ولي از اون جايي كه علي بي لياقتو دروغ گو بوده حقشه .. 242

    داستانه قشنگي بود خوشم اومد مرسي كوروش جان 280 260

    1 سپاس: KuRoSh
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: