₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » عشق خاموش

بدون عکس

عشق خاموش

152 بازدید، 8 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    تصویر در دسترس نیست


    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

    به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

    آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

    من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

    تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

    از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.

    تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

    بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

    روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

    من با کسی قرار نداشتم.

    ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

    درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

    من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

    آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

    یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید

    من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره

    میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

    قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی

    با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

    میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

    من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

    نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

    من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

    با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

    اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

    اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

    سالهای خیلی زیادی گذشت ...

    به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده

    فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

    یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه

    دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

    این چیزی هست که اون نوشته بود:

    ” تمام توجهم به اون بود.

    آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

    اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

    من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

    من عاشقش هستم.

    اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

    ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”

    4 سپاس: دلشاد، mahsa joon، sib، هاچو هاچو

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش زیبا بود

  • آدم برفي



    آخيييييييييييييييييييي،چه غم انگيز

    زيبا بود

    1 سپاس: KuRoSh

  • mahsa joon

    الهي... :79:
    اشتبا كردن 2تاشونم به هم ميگفتن كه اين جوري عذاب نكشن.
    مرسي كوروش جان قشنگ بود. 280

    1 سپاس: KuRoSh

  • KuRoSh

    نقل قول: mahsa joon
    الهي... اشتبا كردن 2تاشونم به هم ميگفتن كه اين جوري عذاب نكشن.

    درسته باید گفتنی ها رو گفت

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: