₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



یک داستان عاشقانه و واقعی...!!!

1312 بازدید، 6 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh


    يکي بود يکي نبود
    يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
    اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
    تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
    و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
    هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
    مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
    روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني

    توي يه خيابون خلوت و تاريک
    داشت واسه خودش راه ميرفت که
    يه دختري اومد و از کنارش رد شد

    پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
    انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته
    حالش خراب شد
    اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
    مونده بود سر دو راهي
    تا اينکه دختره ازش دور شد و رفت
    اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
    اينقدر رفت و رفت و رفت
    تا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه
    رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
    همش به دختره فکر ميکرد
    بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد
    چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
    تا اينکه باز دوباره دختره رو ديد
    دوباره دلش يه دفعه ريخت
    ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
    توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
    دختره هيچي نميگفت
    تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد
    بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کرد
    پسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
    دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفت
    پسره نفهميد که معني اون خنده چي بود
    ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
    اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
    چند روز گذشت
    تا اينکه دختره به پسر جواب داد
    و تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد
    پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه
    از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
    اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون
    وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن
    توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
    پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه
    همينجوري چند وقت با هم بودن
    پسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره
    اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
    اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرد
    يه چند وقتي گذشت
    با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
    تا اين که روز هاي بد رسيد
    روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
    به خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد
    دختره ديگه مثل قبل نبود
    ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
    و کلي بهونه مياورد
    ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
    دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
    و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
    از اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه
    و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغش
    دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
    ديگه اون دختر اولي قصه نبود
    پسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده
    يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسره
    يه سري زنگ زد به دختره
    ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
    هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
    همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
    يه سري هم که زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
    پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
    همونجا وسط خيابون زد زير گريه
    طوري که نگاه همه به طرفش جلب شد
    همونجور با چشم گريون اومد خونه
    و رفت توي اتاقش و در رو بست
    يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد
    تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاق
    اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
    تا اينکه بعد از چند روز
    توي يه شب سرد
    دختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت
    و قرار فردا رو گذاشتن
    پسره اينقدر خوشحال شده بود
    فکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله
    فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون
    دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندن
    و بهشون خوش ميگذره
    ولي فردا شد
    پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست
    تا دختره اومد
    پسره کلي حرف خوب زد
    ولي دختره بهش گفت بس کن
    ميخوام يه چيزي بهت بگم
    و دختره شروع کرد به حرف زدن
    دختره گفت من دو سال پيش
    يه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست
    يک سال تموم شب و روزمون با هم بود
    و خيلي هم دوستش دارم
    ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
    مادرم تو رو دوست داره
    از تو خوشش اومده
    ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
    اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
    به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنم
    پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت
    و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
    دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
    من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشي
    تو رو خدا من رو ول کن
    من کسي ديگه رو دوست دارم
    اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
    و براش تکرار ميشد
    و پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت
    دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم که
    تو رفتي خارج از کشور
    تا ديگه تو رو فراموش کنه
    تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
    فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
    باز پسره هيچي نگفت و گريه کرد
    دختره هم گفت من بايد برم
    و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو ديگه فراموش کن
    و رفت
    پسره همين طور داشت گريه ميکرد
    و دختره هم دور ميشد
    تا اينکه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار کشيد
    فکر ميکرد که ارومش ميکنه
    همينطور سيگار ميکشيد دو ساعت تمام
    و گريه ميکرد
    زير بارون
    تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
    رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرد
    دو روز تموم همينجوري گريه ميکرد
    زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود
    تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد
    خنديده بود
    و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد
    پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه
    کلي با خودش فکر کرد
    تا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا
    و رفت سمت خونه دختره
    ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
    اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافته
    ميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن
    وقتي رسيد جلوي خونه دختره
    سه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
    تا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد
    زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
    و گفت شما
    پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
    مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
    مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
    ولي دختره خوشحال نشد
    وقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
    داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
    ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد
    تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
    و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
    به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنت
    پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
    نميتونم ازش جدا باشم
    باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
    پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
    صورت پسره پر از خون شده بود
    و همينطور گريه ميکرد
    تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون
    پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
    و فقط گريه ميکرد
    اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروند
    مادره پسره اون شب

    به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
    به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
    ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
    پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
    هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
    و گریه میکنه
    هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
    و تا همیشه برای اون میشه
    هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
    الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
    بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
    پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
    این بود تموم قصه زندگی این پسر

    5 سپاس: دلشاد، jaj، sib، gilas، mahsa joon

  • KuRoSh

    داستان کوتاه کبوتر



    کبوتر , با آن پاهای پر اندود
    با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش
    اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
    بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
    بالا , پایین
    صدای بر هم خوردن بالش
    گوشنواز بود و آرام بخش
    پرپرپرپر ... پرپرپرپر
    کبوتر , بی پروا و گستاخ
    در فرودی بی مهابا و شتابان
    با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
    تق ...
    تماشایش هم درد داشت
    اینکه در اوج آزادی و شادی ضربه ای بخورد به تنت
    ضربه هر چقدر کوچک , عمیق می شود و دردش هر چه قدر کم
    بزرگ می شود و کاری تر
    درک درد عمیقش , کار هیچ بیننده و شنونده ای نخواهد بود
    اینکه کسی می گوید :
    - می فهمم .
    شاید دروغی باشد مصلحطی و ناگزیر
    کبوتر با سینه نرمش , فرومی ریزد روی کف داغ آسفالت خیابان
    دو بالش باز و سرش تابیده به عقب
    سعی می کند بلند شود , چه تقلای بیهوده ای
    ما آدم ها , بعد ضربات اینچنین , که سر و تن روحمان را می کوبد به آسفالت داغ حقیقت های تلخ زندگیمان ,
    بلند شدنمان افسانه ای بیش نیست ,
    چه رسد به کبوتر طوقی دل نازک شکسته بال ...
    قطره های سرخ و درشت خون , بر پیشانی کوچک و سفید کبوتر
    به شکفتن گل سرخی می مانست در میان سپیدی برف
    چشمانش دو دو می زد
    بالهایش را تاباند و نیمه کاره ایستاد
    گردنش تا خورد به عقب
    انگار داشت دعا میکرد یا آسمان را به کمک می خواند
    عقب عقب رفت
    قطره ای سرخ , داغ تر از تمام داغی های آسفالت کف خیابان
    چکید روی زمین
    تالاپ ....
    به گمانم استخوان های کوچک و نازک گردنش , شکسته بودند
    بق بقو ... بق بقو
    پر از بغض و تسلیم , پر از علامت سئوال
    آسمان هر چقدر که بزرگ هم باشد , باز دیواری هست که بکوباندت به حقیقت تسلیم
    آسمان رویای آدم ها , دیوار ندارد
    اما , لحظه ای که قطره خونی داغ و سرخ , می چکد به روی گونه ها
    تازه می فهمد که از رویا تا واقعیت , دیوار سیمانی سیاهی بیشتر فاصله نیست
    گردنت می شکند و قلبت و الماس یکدست هستی ات , همه با هم
    و دانه دانه می چکد , زلال و گرم به روی گونه هایی که زمانی بوسه گاه رویاهایت بود
    کبوتر تسلیم آغوش خیابان می شود
    لحظه ای قبل از بستن پلک هایش , تصویر خودش را می بیند بر فراز بی کران آسمان
    شاد و بی پروا و آزاد
    چه می شد اگر دیوار سیاه سیمانی , آرزوهای نافرجامش را به سقوطی همیشگی مبدل نمی ساخت ؟
    زندگی همین است
    چه برای من و تو , چه برای کبوتر طوقی
    تکان های خفیف اندام سفید کبوتر , نشان از دل کندن سختش از تمام داشته هایش می دهد
    عشقش , لانه اش , دانه های روی پشت بام و حوض کوچک خانه قدیمی
    از پرواز تا سقوط همین قدر راه بود که کبوتر رفته بود
    ساده و سخت
    گربه ای سیاه از جوی آب می خزد بیرون
    چشم هایش بدون هیچ جستجویی اندام سفید کبوتر را نشانه می کند
    دو قدم نیم خیز و آهسته با سری پایین
    و بعد قدم های تند و مملو از شهوت گرسنگی
    همیشه اینطور شروع می شود
    خسته و نحیف و نومید افتاده ای که کسی از در می آید
    با لبخندی و واژه هایی عطر آلود
    تو شکسته ای از رسیدن به بن بست آرزوهایت
    و او خوب می فهمد که طعمه ای لذیذ تر از تو برایش پیدا نمی شود
    با اشاره ای کارت تمام است , و هستی ات و هر آنچیزی که داشتی و نداشتی
    گربه چند لحظه با چشمان دریده اش کبوتر افلیج را می نگرد
    کبوتر چند بار در نهایت نومیدی بالهایش را می زند به هم
    گربه , می جهد و در آنی , گردن شکسته و باریک کبوتر , میان دندانهای تیزش جا خوش می کند
    تمام می شود
    گربه با طعمه امروزش می رود به تاریک ترین زیر پل های جوی های متعفن ,
    و چند پر سفید به جای می ماند و چند قطره خون خشک
    ساعتی بعد هم هیچ
    هیچ هم بر جای نمی ماند
    کدام مقصرند ؟
    کبوتری که پرواز می کند در آسمان زنده بودنش ؟
    یا دیوار سیاهی که رشد کرده از سنگریزه های حقیقت های تلخ فراموش شده ؟
    و یا گربه ای که شهوت گرسنگی چشمان عطوفتش را کور کرده است ؟
    به راستی که هیچکدامشان
    زندگی , ترکیبی از زشتی ها و زیبایی هاست
    که هیچکدامشان دینی به گردن هم نخواهند داشت
    ...

    4 سپاس: دلشاد، sib، gilas، mahsa joon

  • دلشاد

    مرسی داش کوروش
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: