₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » لئو تولستوی
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



لئو تولستوی

197 بازدید، 12 پست، نویسنده: garfild

  • garfild




    دایره ای به مساحت زندگی...




    مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.
    پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...
    همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
    ***
    کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟ کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
    مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
    کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
    ***
    مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
    غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
    زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
    نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
    کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...



    تصویر در دسترس نیست




    معرفی




    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
    زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد.
    بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد،
    تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد
    و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم.
    زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟
    تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید !!

    8 سپاس: دلشاد، mz56mz، zrnznn، KuRoSh، ژنرال، serpent، شهلا، gilas

  • دلشاد

    مرسی داش مرتضی زیبا و جالب بودن
    2 سپاس: garfild، serpent

  • mz56mz

    عالى بود عمو جان سرباز عزيز :6:
    2 سپاس: garfild، serpent

  • zrnznn

    2 سپاس: garfild، serpent

  • garfild

    دلشاد,
    mz56mz,
    zrnznn,
    287

    1 سپاس: serpent

  • KuRoSh

    داستان اخری رو خونده بودم قبلان

    بازم سپاس بیکران دوست عزیز

    2 سپاس: serpent، garfild

  • ژنرال

    آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور

    گفت: چشم تنگ دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور



    مرسی گارفیلد جان :46:
    سربازی خوش میگذره؟
    خیلی حواست باشه یه وقتی امریکا حمله نکنه ها :4:

    2 سپاس: serpent، garfild

  • serpent

    من كه خيلى دوستش دارم
    1 سپاس: garfild

  • garfild

    KuRoSh,
    :3:

    ژنرال,
    :1:

    نقل قول: ژنرال
    سربازی خوش میگذره؟

    آره اینقد خوبه که میخوام یبار دیگه ام برم :42:

    نقل قول: ژنرال
    خیلی حواست باشه یه وقتی امریکا حمله نکنه ها

    اینقد اینو بگو تا اخر سر حمله کنن :4:

    serpent,
    :46:


  • شهلا

    سلام
    بسیار تاپیک خوبی بود.
    اتفاقا من از نوشته های تولستوی خیلی خوشم میاد و اغلب کتابهاش رو خوندم. . :1:

    1 سپاس: garfild

  • gilas

    حکایات خوبی بود :3:
    1 سپاس: garfild
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: