ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
یك گِل دوست بدتر از هزار سنگ دشمن
KuRoSh
مردی بود دو دختر داشت خیلی از آنها خوب نگهداری میكرد، وسواس داشت كه دخترها چون خوشگلند از خانه كمتر بیرون روند كه چشم اشخاص ناشایست به آنها نیفتد. دخترها دستور پدر را شنیده بودند اما از بس دلشان در خانه خفه میشد هر وقت پدر از خانه بیرون میرفت آنها هم دم در خانهشان توی كوچه مینشستند و به تماشای مردم مشغول میشدند و این رسم اكثر مردم و خانوادهها بود كه برای رفع دلتنگی در خانه مینشستند. از قضا روزی پادشاه و خدمتكارانش از جلو خانه آنها رد میشد چشمش به دخترها افتاد، دختر كوچكتر را پسندید و عاشق او شد. موقعی كه به قصر رسید فرستاد آن دختر را آوردند و به اجازه پدرش او را به عقد خود درآورد. بهترین قصرهای خود را به او داد آخر این دختر، خانم اول شهر و مملكت شده بود. آیا خواهرش در چه حالی بود؟
میتوانست این همه شوكت و جلال خواهر را ببیند و هیچ نگوید؟ نه، هرگز، خیلی حسودیش میشد. خیلی داشت غصه میخورد. نمیدانست چه كند؟ عاقبت به فكر انتقام افتاد. برای خواهر پیغام فرستاد كه خیلی هم به خود مغرور نشو. میدانم كه منتظری مادر شاهزاده بشوی اما هرطور باشد داغ آن را به دلت میگذارم. من چه كرد و تو چه كرد چرا باید تو ملكه باشی و من دختر یك مرد فقیر؟ خواهر كه زن پادشاه بود هرچه برای خواهرش مهربانی میكرد، تعارف و هدیه میفرستاد باز هم خواهر حسود و بدطینت همان پیغامها را میفرستاد كه داغ مادر شاهزاده شدن را به دلت میگذارم. این را دیگر نمیتوانم تحمل كنم. مدتها گذشت و گذشت تا خواهر اولی مادر شاهزاده شد. خداوند به او پسری داد بسیار زیبا. با كمال خوشحالی این خبر را به شاه دادند. قرار شد روز بعد شاه برای دیدن پسر كاكلزری به قصر زن تازه خود برود. غافل از اینكه پسری نخواهد دید زیرا به هر وسیلهای كه بود خواهر زن سیاه دل بچه را دزدید و به جای آن توله سگی گذاشت. اتفاقاً شاه رسید و به جای پسر خوشگل توله سگ را دید. فریادش بلند شد آنقدر خشمگین شد كه خواست زنش را بكشد. هرچه زن گریه و التماس میكرد قسم میخورد كه من پسر زائیدم نمیدانم چرا كتی شده به خرج شاه نرفت كه نرفت. بالاخره هم دستور داد تا كمر، زن را گچ بگیرند به مجازات اینكه توله سگ زائیده و او را در محلی كه گذرگاه مردم است نگهداری كنند تا مردم ببینند و عبرت بگیرند. چنین هم كردند. سالها گذشت بزرگترها به حال دختر بدبخت تأسف میخوردند و بچههای بیادب مسخرهاش میكردند و سنگ و چوبش میزدند و او چون عادت كرده بود و چارهای نداشت، تحمل میكرد و چیزی نمیگفت. روزی پسربچه هشت نه سالهای بسیار موقر و آرام آمد تا نزدیك زن نگاهی به او كرد گلی را كه در دست داشت به طرف زن پرت كرد و رفت. زن برخلاف همیشه زارزار شروع به گریستن كرد آنقدر گریست كه دل همه مردم به حالش سوخت نمیدانستند چه بكنند. بالاخره به شاه خبر دادند. شاه كه تقریباً قضیه را فراموش كرده بود با خوشرویی با او حرف زد و گفت: "تو كه سالهاست به این وضع عادت كردی حالا چرا گریه میكنی؟ سنگ به تو میزدند حرف نمیزدی مگر توی این گل چه بود كه ناگهان عوض شدی؟" زن بیشتر گریه كرد و گفت: "مردم از این بدتر هم با من میكردند حرفی نداشتم تحمل میكردم چون از آنها توقع نداشتم اما این پسر خودم بود كه گل به من پرتاب كرد دلم سوخت گریهام گرفت. نمیتوانم آرام شوم". شاه راستی گفتار او را باور كرد. به هر ترتیبی بود بچه را پیدا كرد و مادرش را آزاد كرد و به جای خود به قصر خود برد. مادر و پسر را به هم رسانید عذرخواهی كرد و خواهر زن سیاهدل جفاكار را دستور داد به دم اسب دیوانه ببندند و از شهر بیرون كنند و كردند.
روایت دوم
سنگ دوست كشنده است
در زمانهای قدیم زنبارهای را سنگسار میكردند و بنا به حكم شرع هركس از آنجا میگذشت سنگی به او میزد. اما او اصلاً اظهار درد نمیكرد. تا اینكه یكی از دوستان خیلی نزدیك او از كنارش رد شد و او هم بنا به حكم شرع سنگریزهای به طرف او انداخت. فریاد مرد بلند شد و گفت: "آخ! مردم". مردم از این جریان تعجب كردند و علت را پرسیدند. مرد جواب داد: "سنگ دوست كشنده است".
قصه دیگری هم به طنز برای این مثل ساختهاند كه از این قرار است.
میگویند دو رفیق در مكه به هم رسیدند. اولی گفت: "حاج قاسم واقعاً كه جایت در بهشت است. تو چقدر آدم نیكوكاری هستی!" حاج قاسم كه هیچ انتظار نداشت رفیقش اینطور از او تعریف كند، پرسید: "از كجا میگویی؟" رفیقش جواب داد: "دیروز كه ما سنگ جمره میانداختیم من با چشم خودم دیدم كه همه سنگها به شیطان خورد اما او خم به ابرو نیاورد، تا نوبت تو رسید و چند تا سنگ به طرف شیطان انداختی. در همین موقع بود كه شیطان فریادی از ته دل كشید. همه ما از این كار او تعجب كردیم و از شیطان پرسیدیم كه چرا از سنگ حاج قاسم به فریاد آمدی؟" شیطان جواب داد: آخر شما نمیدانید، سنگ دوست كشنده است
SaMaN TaJ
جالب بود
دلشاد
serpent
شهلا
چه جالب
gilas
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→