₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » مردم بی بخار
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.



یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



مردم بی بخار

1558 بازدید، 11 پست، نویسنده: KuRoSh

  • KuRoSh

    در زمان قدیم پادشاهی زندگی میکرد که یک وزیر سیاستمدار داشت، یکی روز پادشاه در فکر بود و وزیر سوال کرد قربان در چه فکری هستید؟!؟!
    پادشاه گفت در فکری هستم که چطور از این مردم پول بیشتری بگیرم که مشکل ساز هم نشود!!
    وزیر گفت قربان من یک راه حل دارم اینکه از این به بعد هر کس که قصد ورود به شهر رو داشت مبلغ 2 سکه پرداخت کند
    پادشاه گفت نه نه ... اینجوری بر ضد ما شورش میکنند، چون بدون دلیل ازشون پول گرفتیم !!!
    وزیر گفت این کار را به من بسپار
    از فردا اعلام شد که هر کس قصد ورود به شهر را دارد باید مبلغ 2 سکه بپردازد
    پادشاه مظرب بود و منتظر شورش مردم بود
    ولی هیچ کس عکس العملی نشان نداد و از فردا هر کس که وارد شهر میشد مبلغ 2 سکه پرداخت میکرد
    وضع به همین منوال گذشت تا یک روز پادشاه به وزیر گفت: من فکر میکردم مردم شورش کنن و تخت مارا پایین بکشند!!!
    در این حال وزیر گفت این مردم بدتر از اونی هستن که شما فکر میکنید، میخواهم به شما ثابت کنم، از این به بعد برای ورود به شهر هر کس باید هر کس 5 سکه پرداخت کند..
    پادشاه گفت اینبار حتما شورش میکنن و کار ما تمام است
    ولی وزیر گفت قربان این امر را به من واگذار کنید و فقط چهره واقعی این مردم را ببینید
    اینبار هم مث بار اول هر کس وارد شهر میشد 5 سکه پرداخت میکرد و بدون هیچ حرفی داخل شهر میشد
    اینبار وزیر اعلام کرد که هر کس از شهر هم بخواهد خارج شود باید 5 سکه دیگر هم بپردازد
    باز پادشاه ترسید و وزیر باز گفت قربان به من واگذار کنید
    کار به جایی رسید که هر کس وظیفه خود میدانست که هم برای ورود و هم برای خروج از شهر 5 سکه بپردازد
    تا اینکه یک روز پادشاه به وزیر گفت که مردم خیلی خشمناک هستند و به همین زودی ها بساط تاج و تخت ما رو پایین خواهند کشید
    در این حال وزیر پوزخندی زد و گفت برای اثبات نادرستی حرف شما میخوام دست به کار بزنم
    گفت از این به بعد هر کس بخواهد از شهر خارج شود علاوه بر 5 سکه باید یک کشیده هم از مامور ما بخورد!
    پادشاه اینبار به هم اشفت و گفت کم همچین دستوری نمیدهم، چون این دیگر برای مردم غیر قابل تحمل است و حتما کار ما تمام است
    وزیر گفت قربان برای اینکه به شما ثابت کنم، فردا صبح شما به قسمت برج دروازه شهر بیایید و از بالا شاهد ماجرا باشید
    فردا آن روز مردم برای خروج از شهر صف کشیده بودند و یک مامور 5 سکه از آنها دریافت میکرد و به آنها کشیده میزد تا خارج شوند
    که ناگهان از بین جمعیت یک نفر فریاد زد :این چه وضعی است، ما را مسخره کرده اید
    در همین حین پادشاه که از بالا شاهد ماجرا بود به وزیر نگاهی با ترس انداخت و گفت دیدی؟!؟!
    همین الان شورش سنگینی رخ میدید و کار تاج و تخت ما پایان می یابد!!
    مامور از شخص پرسید چرا فریاد میزنی ؟!؟!!؟ مشکل تو چیست؟؟!؟!
    مرد گفت ما همه کار و زندگی داریم و تعداد ماموران شما کم است
    چند مامور دیگر بیاورید که سریعتر کار ما رو راه بیاندازند که به کار و زندگی خود برسیم.

    10 سپاس: jaj، علیرضا، gilas، Kishe Mehr، mahsa joon، Ahora Quien، serpent، LIFE، sib، SHAHROKH

  • 3 سپاس: Kishe Mehr، serpent، KuRoSh

  • 3 سپاس: Kishe Mehr، serpent، KuRoSh

  • Kishe Mehr

    شده داستان امروز ما.... :87:
    2 سپاس: serpent، KuRoSh

  • zrnznn

    :21:داستان ادامه نداشت؟ همین؟ :21:
    2 سپاس: serpent، KuRoSh

  • mahsa joon

    2 سپاس: serpent، KuRoSh

  • serpent

    1 سپاس: KuRoSh

  • KuRoSh

    نقل قول: Kishe Mehr
    شده داستان امروز ما....

    دقیقان همین طوره
    نقل قول: zrnznn
    داستان ادامه نداشت؟ همین؟

    ادامه داستان رو داری به صورت زنده تو کشور می بینی دیگه نجمه جان :4:

    1 سپاس: Kishe Mehr

  • sib

    چه گویم که نا گفتنم بهتر است!
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: