₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ماجرای چکمه ها و مربی !
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ماجرای چکمه ها و مربی !

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



ماجرای چکمه ها و مربی !

1366 بازدید، 8 پست، نویسنده: ♥Rose♥

  • ♥Rose♥

    تصویر در دسترس نیست


    خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
    یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
    بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
    رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
    هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .


    خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
    تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
    گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه
    که بچه ميگه این بوتها مال من نیست.


    خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.


    وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
    مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت
    خب حالا دستکشهات کجان؟
    توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!

    5 سپاس: mz56mz، zrnznn، دلشاد، بچه مثبت، ژنرال

  • دلشاد

    مرسی دوست عزیز
    1 سپاس: ♥Rose♥

  • ♥Rose♥

    نقل قول: دلشاد
    مرسی دوست عزیز

    خواهش ميكنم عمو بهروز :46:


  • بچه مثبت

    نقل قول: ♥Rose♥
    خانم جوانی
    بدون شرح :bahone:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    1 سپاس: ♥Rose♥

  • ♥Rose♥

    نقل قول: بچه مثبت
    بدون شرح

    بدون شرح :bachemosbat:


  • حورا

    1 سپاس: ♥Rose♥
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: