₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست ...
₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست ...

بدون عکس

مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست ...

85 بازدید، 6 پست، نویسنده: hs.kavir

  • hs.kavir


    آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

    در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

    خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد


    تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت- ه.ا.سایه

    ×××

    کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

    یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه- حامد عسکری

    ×××

    آنقدر کز تو دلی چند بُود شاد بس است

    زندگی به مراد همه کس نتوان کرد- صائب تبریزی


    ×××

    بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

    چون من که آفریده ام از عشق جهانی برای تو- حسین پناهی

    ×××

    بغم فرصت مده ساقی سرت گردم که ملک دل

    چو ویران گشت نتوان کرد دیگر بار آبادش- عاشق اصفهانی

    ×××

    خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

    به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد- نجمه زارع

    ×××

    رشته ی عمرم بمقراض اجل ببریده شد

    همچنان در آتش مهر تو خندانم چو شمع- حافظ

    ×××

    رسواتر از آن کردمت ای دیده که بودی

    داد دل خود را ز تو بدنام گرفتم- ابوالحسن ورزی

    ×××

    به شانه ام زدی

    تا تنهاییم را تکانده باشی

    به چه دل خوش کرده ای؟

    تکاندن برف از شانه های آدم برفی- گروس عبدالملکیان !


    ×××

    با مرگ همآغوش شدم در ره وصلت

    صد شکر که از دلبر خود کام گرفتم- بهادر یگانه

    ***

    خال مه رویان سیاه و دانه ی فلفل سیاه

    هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا

    تیغ جلادان کجست و ابروی دلدار کج

    هر دو خون ریزند، اما این کجا و آن کجا

    ×××

    گره به كار من افتاده است از غم غربت

    كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟- حسین منزوی

    ×××

    نیست صائب ملک تنگ بی غمی جای دو شاه

    زین سبب طفلان جدل دارند با دیوانه ها- صائب تبریزی
    ×××

    مست شد ،خواست که ساغر شکند، عهد شکست

    فرق پیمانه و پیمان، زکجا داند مست؟

    ×××

    از دربدری ایدل وقت است که بازآیی

    دانی من بی سامانی چشمی به دری دارم- ورزی

    ×××
    ز چشم مست تو امید خواب می بینم

    تو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیست

    به دیدن از تو قناعت نمی توانم کرد

    حکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست- سعدی

    ×××

    در عشق پایداری ما چون حباب نیست

    موجیم و جاودانه بدریا نشسته ایم- نظام فاطمی

    ×××

    ز هر طرفی رفت دلم ، راه به غم بود

    یک کوچه بن بست در این شهر ندیدیم؟

    ×××

    گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی

    گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی- فیض کاشانی

    ×××

    هربلايى كز آسمان آيد

    گرچه بر ديگرى قضا باشد

    به زمين نارسيده، مى‏ پرسد:

    خانه انورى كجا باشد؟- انوی

    ×××

    در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست

    از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است- ظفرخان

    ×××

    این همسفران پشت به مقصود روانند

    شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم- کلیم کاشانی

    ×××

    آن دوســتــی قـدیـم مـا چـون گـشـتـه اسـت؟

    مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟

    از تــو خــبــرم نــیــســت کــه بــا مــا چــونـی

    بـاری، دل مـن ز عـشـق تو خون گشته است- عراقی
    تصویر در دسترس نیست

    7 سپاس: دلشاد، ♥Rose♥، حورا، maryamlondon1، ژنرال، zrnznn، alireza_kda

  • دلشاد

    مرسی دوست عزیز
    1 سپاس: حورا

  • حورا

    1 سپاس: maryamlondon1

  • maryamlondon1

    1 سپاس: حورا

  • ژنرال

    اشعار زیبایی بود :39:

    مرسی :46:

پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: