₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » آخه ف ك و فاميله ما داريم + يه داستان كوچولو
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » طنز و جوک » آخه ف ك و فاميله ما داريم + يه داستان كوچولو

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



آخه ف ك و فاميله ما داريم + يه داستان كوچولو

1586 بازدید، 4 پست، نویسنده: بندری

  • بندری

    رفتـــم خونه بــابــابزرگم؛ داییـــمم اومده بوده ماشیــنمو تو حیاط میبینـــه!میــاد تو به خیالٍ اینکــه مــن خوابیــدم رو مبل و ملافه ام روم هستش! از رو مبــل میندازتــم پاییــن و میگه: تنٍ لش؟! خوابتــو میــاری خونــه مــامــانی؟!
    یهــو بــابــابزرگم پخش میشــه رو پارکت!
    منــم از همه جا بیخبر از دسشویی اومدم دیدم داییــم داره زمیــنُ گاز میزه و از بــابــاجون معذرت میخاد!
    بعدش قضیه رو گفته بــابــاجون میگه: دیدی امیـــر؟! مــن پیش مرگــت شدم حالا بیا رگ گیــریم کن پســرٍگلــم! به داییم میگــه: سببٍ خیــر شدی علیـــرضا؟!
    یعنـــی فــدا هرچی بــابــاجونٍ جیگـــرٍ بشم مــن!
    بــابــابزرگـــه فرصت طلبـــه داریـــــم؟
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    دختر عمم 8 سالشه اومدن خونمون در رابطه با تهیه کننده مستندهای نشنال ژئوگرافیک صحبت میکرد.من تا 15 سالگی جلو پنکه صدای اورنگوتال در میاوردم اطرافیانم تشویقم میکردن.
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یکی از دوستام هست هر وقت زنگ میزنم خونشون میگه مهمون داریم منم بهش گفتم اگه روزی یه مهمونم داشته باشین همه ی اعضای سازمان ملل و یونیسف هم که اومده بودن خونتون تا حالا تموم شده بودن
    فک و فامییییییییییییله دارن ماشالا هزار پا
    دوستم
    مهموناشون
    کاخ سفید رو سیاه شده
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    مادرم زنگ زده خوابگاه بهش میگم مامان کار دارم یه 30 دقیقه دیگه زنگ بزن ...
    برگشته میگه من دیگه وقت ندارم شتلق گوشیو گذاشته الان یه هفتست بهم زنگ نمیزنه !!!!!!!
    خوب چیکار کنم که کار داشتم مادر من
    مامانه حساس که ماداریم !!!!!!
    والله
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    من یه خواهرزاده ی 3ساله دارم آقا... وقتی بیکارتوخونه نشستم باورکنیدتاجوابشوندم تا24ساعت فقط خواهدگفت=دایی.علیییییی.وقتی هم جوابشو میدم فقط نگام میکنه تازه وقتی هم میزنه زیرگریه میپرسیم چی شد میگه دایی زد... من تااینحدم یعنی لطفا مسعولین رسیدگی کنن این بچه های دهه ی جدید چشونه
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    يه روز سرد زمستوني با،بابام تو حياط وايساديم! باباهه برگشته بهم ميگه برو در حياطو ببند،هوا سرده، مام رفتيم،رسيدم نزديک در به خودم گفتم؛يعني در حياطو ببندم هوا گرم ميشه! برگشتم .باباهه رو نگاه کردم! ديدم يه لبخند خفني رو لبشه!نگو منو سوژه کرده! اينم باباست ما داريم!!!!!!
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    مامانـــم به مــــــدت یک هفته رفته خونه خالــــــم
    مـــــــام داشتیم از گشنگی میمردیم و کل خونه هــــــم ریخت و پاش بود.
    بـــــــراش اس ام اس دادم:
    رفیق من سنگ صبور غم هام
    به دیدنم بیا که خیلی تنهام
    هیشکی نمیفهمه چه حالـــــــــی دارم
    چه دنیایه رو به زوالــــــــــی دارم
    مامانـــــــم هـــــــم تو جوابــــــم نوشته بود:
    تنهای بـــــــی سنگ صبور
    خونه ی ســــــرد و سوت کور
    توی شبات سـتاره نیست
    مونــــــــدی و راه چاره نیست
    اگرچه هیچکس نیومد ســـــــری به تنهاییت نزد
    اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مـــــــــرد باش
    یه چــــــند تا شکلک خنده شیـــطانی و زبون در آوردنم برام فرســـــــتاده بود!!
    خب مادر خانوووم الان چــــــه وقته حاضر جوابیه؟ پاشو بیا به خونه زندگیت برس دیگه :|
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    اس ام اس زدم به داداشم میگم اگه پول داشتی واسم شارژ بخر خونه حساب میکنیم. اس داده باشه ولی الان خونه ی دوستمم هر وقت دارم حرکت میکنم یه تک بنداز یادم بیار!!!!!!!!!! خو داداش گلم من علم غیب ندارم که دارم؟ نه واقعا دارم؟
    خو چه جوری بفهمم تو داری میای؟ داداشه ما داریم؟
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یادش بخیر:
    بچه که بودم خواهرم خیلی بچه بود!!! منم بش می گفتم هرکی خوراکی هاشو دیر تر تموم کنه برندس. بعد تند تند (مثل گاو) خوراکی هامو می خوردم. خب اونم برنده می شد بعد با حالت مظلومانه بهش می گفتم میای خوراکیاتو با هم بخوریم؟ اونم دلش می سوختو قبول می کرد بعد که خوراکیاش تموم می شد می زد زیر گریه. عالمی داشتیم.
    زمان ما همه ساده بودن هی روزگار. پیر شدیم
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    بچه ها کمکم کنین. مامان بابام رفتن دکتر تغذیه. دکتره هم بهشون یه برنامه رژِمی داده. الان ما تو خونه به صورت جیره بندی شده فقط داریم علف می خوریم. اخه بی انصافا یکم بیشتر علف درست کنین که اگه سیر نشدین سهمیه علف منو نخورین دیگه. من که اضافه وزن ندارم خبر مرگم. من غذا می خام. اصلا بر می گردم به همون یتیم خونه ای توش بودم. گشنمههههه
    (هیچ فهمیدین که ما حتی واسه لاغری هم به دکتر مراجعه میکنیم. اوف ایجور امکانات داریم ما)
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    امریکا روم موشک بندازه اگه دروغ بگم.
    اقا ما تو یه هتل کار می کنیم (تو مشهد) دیروز یک گروه 45 نفره داشتیم. از روستای بووق در شهرستان بووووق.(اسم شهر و روستاشونو نمیگم) اینا خدای سوتی بودن. توجهتونو به چند نمونه از سوتی هاشون جلب می کنم:
    دکمه اسانسورو زدم درش که وامیشه می بینم یارو داره دستشویی می کنه و میگه برو بیرون بی شور با بدبختی حالیش کردم این لامصب اسانسوره نه دستشویی.
    یکی از اتاقا رفتم تلوزیون یادش بدم می بینم داره تو توالت فرنگی انگور می شوره.
    بله ...... بازم بگم؟ نمی گم...
    ♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
    یکی از دوستام می گفت:
    تاساعت۲:۳۰ نهار نخوردم منتظر داداشم بودم که بیاد با هم نهار بخوریم
    بعد که داداشم اومده بهش میگم داداش تا الان نهار نخوردم منتظر تو بودما
    برگشته میگه من که میدونم چرا تاالان واستادی
    میگم چرا؟
    میگه وایسادی تامن بیام نهار بخوری سفره رو من جمع کنم !!!هان؟؟؟




    اينم يه داستان كوتاه بامزه



    زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

    پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

    زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

    15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

    صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

    وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

    کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

    زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

    کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

    زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

    4 سپاس: jaj، Andia، ♥Rose♥، carlos

  • 1 سپاس: بندری

  • 1 سپاس: بندری

  • fgrpmm

    حالا این روم قبر کدوم امامزاده است که اینفده گیراست؟‏!‏
    1 سپاس: بندری
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: