₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » گفتگوی نیمه شب سحر با سینا
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » گفتگوی نیمه شب سحر با سینا

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



گفتگوی نیمه شب سحر با سینا

1662 بازدید، 6 پست، نویسنده: jaj

  • jaj


    تصویر در دسترس نیست


    سحر در حالی که توی تخت سرش روی بازوی سینا بود و خودش را جابجا میکرد تا راحتتر بخوابد خمیازه ای کشید و گفت

    - دلم میخواد یه ادم دیگه بشم.

    سینا - از چه نظر؟

    سحر – از همه نظر کلاً یه ادم دیگه.

    سینا –خب اگه میخوای یه ادم دیگه بشی باید کتاب های متنوع و زیادی بخونی. باید فیلم های خوب ببینی. باید زیاد فکر کنی.

    سحر -منظورم اون نبود.

    سینا – زیاد فکرکردن؟

    سحر – کلا اونایی که تو گفتی.

    سینا –خب ؟

    سحر –میخوام کلا یه ادم دیگه بشم . میخوام تو یه خونه ی دیگه زندگی کنم. تو یه کشور دیگه . با یه خانواده ی دیگه . یه رشته تحصیلی دیگه. کلا یه کس دیگه ای بشم.

    سینا –شوخیت گرفته؟ بگیر بخواب عزیزم فکر کردم جدی صحبت میکنی.

    سینا ارام روی موهای سحر دست کشید و چشمهایش را بست تا بخوابد. سحر فکر کرد یک ادم دیگر شدن ارزش دارد بیشتر رویش فکر کند. شاید سوژه ی مناسبی برای داستانی کوتاه باشد. اما خسته تر از ان بود که بخواهد بلند شود و ان را یادداشت کند. فکرکرد –حتما تا فردا همش یادم میره. رو به سینا که نفسهایش کم کم داشت عمیقتر میشد کرد و گفت:

    - میشه فردا این مکالمه رو برام یاد اوری کنی.

    سینا تکان ناگهانی ای خورد و گفت

    - ها؟

    سحر –ببخشید بیدارت کردم؟

    سینا –نه هنوز کامل خوابم نبرده بود. چی گفتی؟

    سحر –گفتم بیدارت کردم؟

    سینا –قبلش؟

    سحر - گفتم میشه مکالمه مون رو فردا برام یاداوری کنی؟

    سینا –کدوم مکالمه؟

    سحر –اینی که قبل از خوابت داشتیم میگفتیم.

    سینا –من بیدار بودم.

    سحر –حالا هر چی.

    سینا –چی میگفتیم؟

    سحر –اینکه من یه ادم دیگه بشم.

    سینا –چرا؟

    سحر –فقط یاداوری کن. یه قسمتش رو هم بگی بقیه ش یادم میاد.

    سینا –چطور؟ فردا میخوای در موردش باهام دعوا کنی؟

    سحر –چرا دعوا کنم؟

    سینا –اخه اون موقع احساس کردم ناراحت شدی!

    سحر – .اصلا فردا نمیخوام درموردش باهات صحبت کنم. کار دیگه ای دارم.

    سینا –چرا نمیخوای باهام صحبت کنی؟

    سحر –خب موضوع قابل بحثی نیست.

    سینا –دیدی گفتم ناراحت شدی.

    سحر – ناراحت نیستم. باهات هم نمیخوام دعوا کنم.

    سینا –پس میخوای باهام چیکار کنی؟

    سحر –با تو کاری ندارم.

    سینا –چرا باهام کاری نداری؟

    سحر –چون فقط با اون مکالمه ی لعنتی کار دارم.

    سینا –دیدی , ناراحت هستی .

    سحر -اره ولی نه بخاطر این موضوع.

    سینا –موضوع عوض شدن؟

    سحر –نه بعدی ش.

    سینا –اینکه منو از خواب بیدار کردی؟

    سحر –قبلیش. این یادآوری کوفتی.

    سینا –خوشحالم ناراحت نیستی.

    سحر –هستم ولی از یه چیز دیگه. اتفاقی که امروز خونه مامانت اینا افتاد.

    سینا –اره منم احساس کردم , قرمه سبزی شون اصلا گوشت نداشت. فکر کنم چون از ظهر مونده بود.

    سحر –گوشت رو نمیگم.

    سینا –اینکه غذای از ظهر مونده رو ارودن برامون؟

    سحر –نه اینکه بدون اطلاع میخوان برن مسافرت.

    سینا –کجا؟

    سحر –مگه نشنیدی میخوان برن کیش. ترسیدن ما هم بخوایم باهاشون بریم؟

    سینا –خودتو ناراحت نکن.

    سحر –خیلی هم بد نبود.

    سینا –اینکه نگفته میرن؟

    سحر –قرمه سبزی رو میگم.

    سینا –اره منم بدم نیومد.

    سحر –تو که اولش گفتی گوشت نداشت.

    سینا –گوشت مگه مهمه؟

    سحر –به نظرت کدوم هتل میخوان برن؟

    سینا –فک نکنم بخوان خیلی پول خرج کنن؟

    سحر –اوهوم.

    سینا –پس دیگه ناراحت نیستی.

    سحر –نه.

    سینا –پس فردا دیگه بهت یاداوری نمیکنم.

    سحر –چرا یاداوری کن.

    سینا –خودت گفتی ناراحت نیستی؟

    سحر –نیستم. اما با اون موضوع کار دارم

    سینا –هتل؟

    سحر –تو که گفتی نمیدونی کدوم هتله!

    سینا –هنوزم نمیدونم.

    سحر –مهم نیست. بخوابیم؟

    سینا –پس قول بده دوباره بیدارم نکنی.

    سحر –تو که گفتی خواب نبودی.

    سینا –دیدی یه وقتایی ادم نمیدونه خوابه یا نه؟

    سحر –نه! برا من پیش نیومده.

    سینا –برا منم.

    سحر –چی؟

    سینا –شوخی کردم بخواب.

    سحر –اما من جدی گفتم.

    سینا –ناراحت بودنتو؟

    سحر –نه

    سینا –اینکه نمیخوای دیگه باهام بحث کنی؟

    سحر –من این حرفو نزدم. گفتم نمیخوام در مورد اون بحث باهات بحث کنم.

    سینا –یعنی تو نمیخوای در مورد اون دعوا باهام دعوا کنی؟

    سحر –نه یعنی نمیخوام در مورد اون موضوع باهات صحبت کنم.

    سینا –فردا باید برسونیمشون فرودگاه.

    سینا خمیازه ای کشید و به پهلو خوابید. چشمهای قرمز شده اش را بست. سحر خیلی ارام صدایش کرد. –سینا. اما جوابی نشنید. او حتما خواب بود. سحر نفس عمیقی کشید و پیش خودش زمزمه کرد. –اما من جدی گفتم. فردا عوض میشم. فردا حتما یه آدم دیگه میشم. و خوابید.



    خوب چیه :4: به چی فکر کردید که اومدید اینجا :53:
    اصلا سحر و سینا رفتن خوابیدن شما هم برید بخوابید :92: :99:



    7 سپاس: ♥Rose♥، Kishe Mehr، ژنرال، بندری، محسن صائب، تنها، zrnznn

  • ♥Rose♥

    آخه چرا ملتو سرکار میزارین 1179 ، اولاً چشام دراومد دوماً سر و ته نداشت که، 10 دقیقه اس دارم میخونم :32:
    3 سپاس: jaj، soheyla، محسن صائب

  • Kishe Mehr

    واقعا آفرین میگم به این ذهن متفکر نویسنده که اینهمه سعی و تلاش شبنده روزی کرده تا اینا رو بنویسه... خدا رو شکر که این مغزها هنوز در مملکت هستند و ایشالله ما باید دست به دست همدیگه بدیم تا از این افراد بهره های بیشتری ببریم 451
    3 سپاس: soheyla، jaj، محسن صائب

  • soheyla

    سلام و سپاس :46: .
    اول داستان اومدم پائین و آخر داستان و دیدم :4: .

    3 سپاس: Kishe Mehr، jaj، محسن صائب

  • محسن صائب

    و به این راحتی عمر تلف میشود :2:
    2 سپاس: Kishe Mehr، jaj

  • تنها

    بلههههههههههههه :50:
    1 سپاس: jaj
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: