₪ انجمن بوف بوفی ₪ » سؤال کنید » طعم مرگ رو چشیدی؟‏!‏‏!‏
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » سؤال کنید » طعم مرگ رو چشیدی؟‏!‏‏!‏

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



طعم مرگ رو چشیدی؟‏!‏‏!‏

1978 بازدید، 13 پست، نویسنده: دیااکو

  • دیااکو

    سر کلاس بودیم که ناگهان همه جا سیاه شد؛ وقتی به خودم آمدم مزه خون و خاک را تو دهنم حس کردم؛ صدای ناله و ضجه همکلاسیهام صدای مردم شنیده می شد؛ با ذهنم کلنجار رفتم که بفهمم چه اتفاقی افتاده؛ بعد از چند دقیقه فهمیدم بدترین کابوسی که تو زندگیم داشتم برام اتفاق افتاده؛ من زیر آوار بودم؛ زنده مدفون شده بودم.
    اولین مرگی که خاطرم هست مرگ جوجه ام بود؛ یه دونه از این جوجه زردا که معمولأ بعد از چند روز می میرند؛ تو باغچه براش قبر کندم و روی قبر یه صلیب گذاشتم و ساعتها براش گریه کردم؛ بعد از شروع جنگ شهرها مرگ برام ملموس تر شد؛و برا ماهایی که توی شهرهای مرزی زندگی می کردیم شد جزء جدا نشدنی از زندگی؛ اینم یکی از شوخیهای روزگاره که بعضی وقتها اینقدر مرگ رو به زندگی نزدیک می کنه که اصلأ نفهمی اینا متضاد همدیگه هستند؛ در کنار مرگ زندگی می کردیم؛ یادمه که یه روز به یکی از مناطق مسکونی موشک زده بودند؛ من و چند تا از بچه های محل رفتیم بیمارستان برا دیدن اجساد (یکی از تفریحات کودکی ما‏)‏ یه وانت جنازه آورده بودند؛جنازههایی که تو هم پیچیده بودند؛ می گفتند اینا رو با بولدوزر از زیر آوار در آوردند؛ یک نفر داشت جسدها رو خالی می کرد؛ جسدهایی که قابل تفکیک نبودند و باید یه قسمت از بدن رو می گرفتی و می کشیدی تا بقیه بدن بیرون می آمد؛ اونی که داشت جسدها رو خالی می کرد رو به مردم تماشاچی کرد و داد زد: بی معرفتها کمک کنید؛ ممکنه فردا شما جای اینا باشید؛ کسی اهمیت نداد ولی من رفتم؛ یک دست رو گرفتم و کشیدم تا بقیه جسد بیرون بیاد که دست کنده شد و من از روی وانت پایین افتادم؛ (ترکش موشک تقریبأ دست رو قطع کرده بود و فقط مقداری پوست وصل بود که با کشیدن من قطع شد‏)‏ وقتی بلند شدم دیدم دوستام و مردم تماشاگر و حتی مردی که داشت جنازه ها رو خالی می کرد دارند می خندند؛ زندگی در کنار مرگ؛ خنده در اوج مصیبت؛ جبر زنده بودن...
    یه عکس از یه رزمنده دیده بودم که خمپاره به بازوش اصابت کرده بود ولی منفجر نشدن بود و خمپاره سالم توی بازوی اون بود، از اون روز کابوسهای بچگی من سه تا شد، قطع عضو، زنده به گوری، فرو رفتن خمپاره به بدن،
    خونه ما نزدیک پالایشگاه بود، یه محله آمریکایی ساز باصفا که برای کارمندان شرکت نفت ساخته بودند، یه روز که می گند تو اون روز چهل تا هواپیما رو شهر اومدند من تو کوچه بودم، هر جا رو که نگاه می کردی هواپیما بود، و به حدی پایین پرواز می کردند که سر خلبان دیده می شد، اول شکاریها اومدند و تمام پدافند ضد هوایی شهر رو زدند و بعد بمب افکنها اومدند، دقیقأ روی سرم جدا شدن بمب از هواپیما رو دیدم، روی زمین خوابیدم و و منتظر بودم بمب روی کمرم بیفته، مطمئن بودم که بمب روی کمرم میفته، اینطور مواقع زمان کش میاد، ثانیه دقیقه میشه و دقیقه ساعت، صدای انفجار رو شنیدم و گرمای شدیدی رو حس کردم و انفجار و انفجار و انفجار...
    پالایشگاه رو زده بودند و مخازن تا هفته ها می سوخت، برا بابام تعریف کردم که دیدم بمب دقیقأ روی سرم ول شد و پرسیدم پس اون بمب چی شد؟ برام توضیح داد که بمب وقتی از هواپیما رها میشه به علت شتاب هواپیما چند کیلومتر بعد زمین می خوره.
    توان حرکت نداشتم، خاک و خون توی دهنم تنفس رو برام سخت کرده بود، دوست داشتم این کابوس تموم بشه حتی با مرگ، وقتی صدای ماشین آلات رو شنیدم کابوسم تکمیل شد، دیده بودم که چطور آوار رو با بولدوزر بر می دارند، هر لحظه منتظر بودم که چنگک بولدوزر توی بدنم فرو بره، تنفس داشت مشکل تر می شد، کرختی تمام وجودم رو گرفت، آرام شدم، صداها نامفهوم شدند و سکوت
    تو بیمارستان چشم باز کردم و تا هفته ها منگ بودم، شاید هنوزم منگم.
    خیلی وقته شبا نمی تونم بخوابم، هر چند مدتی یه بار اینطوری میشم،
    اگه تجربه چشیدن طعم مرگ رو داری بیا و از طعمش بگو
    ن

    12 سپاس: بچه مثبت، soheyla، بندری، Aramesh، ژنرال، Kishe Mehr، jaj، KuRoSh، علیرضا، ماهی، gilas، نخبه

  • soheyla

    سلام و سپاس :46: .
    نمیدونم چرا این روزا اینقدر با همچین مطالبی روبرو میشم !!! مرگ ، بیماری ، ناکامی ، نا امیدی ، پوچی ...
    تو تلوزیون ، تو محل کارم ، تو همسایه ها ، تو سایت مورد علاقه ام ...


    نقل قول: دیااکو
    بعضی وقتها اینقدر مرگ رو به زندگی نزدیک می کنه که اصلأ نفهمی اینا متضاد همدیگه هستند؛



    دقیقاً .
    من طعم مرگ و نچشیدم ولی هرروز با مرگ زندگی میکنم .
    روزی نیست که بهش فکر نکنم . همیشه به خودم نزدیک میبینمش . خیلی نزدیک ...
    واین موضوع باعث شده دنیارو پوچ ببینم و لذت کمتری ازش ببرم .

    خوبه که مرگ و بیاد داشته باشیم ولی وقتی زیاده روی بشه زندگی خیلی سخت میگذره ... 370

    8 سپاس: بندری، Kishe Mehr، بچه مثبت، jaj، دیااکو، KuRoSh، علیرضا، ماهی

  • بندری

    شايد به اون شكلي كه شما گفتين من نچشيدم ولي بوده روزايي كه بخاطر بيماري سياه سرفه دكترا ازم قطع اميد كردن . بوده روزايي كه يه عقرب خيلي سمي روي قفسه سينه ام و نزديك قلبم رو نيش زده و تا چند روز توي كما بودم كه البته اينا مال اواخر دهه شصته كه امكانات پزشكي هم خيلي ضعيف بود . و يا اينكه تصاوفي كه چند سال پيش كردم و بعد از اينكه بهوش اومدم تا يه مدت چيزي رو بخاطر نمي آوردم .
    ولي بازم فكر نكنم مثل شما اينقدر نزديك بودم به مرگ .

    به نظرم شايد بد نباشه آدمي هر از چند مدتي بيادش بياد كه مرگ خيلي ازش دور نيست . خيلي خيلي نزديكه :1:

    7 سپاس: soheyla، Kishe Mehr، بچه مثبت، jaj، دیااکو، KuRoSh، ماهی

  • Aramesh

    نقل قول: دیااکو
    اگه تجربه چشیدن طعم مرگ رو داری بیا و از طعمش بگو


    c :bahone: zaboneto GAZ begir Diya jan
    shayad tame talkh...
    tamhaye khoshmazam baramon bezar 205

    6 سپاس: Kishe Mehr، jaj، دیااکو، بچه مثبت، علیرضا، ماهی

  • Kishe Mehr

    اولین بار 6 سالم بود که داداش کوچیکم حواسش نبود که جوجه پشتش داره میاد محکم بست و سر جوجه بیچاره موند لای در...
    دومیشم توی همون خونه بودیم من توی حیاطمون شلنگ آب رو باز کرده بودم و داشتم آب بازی میکردم و به گلها و... آب میدادم و همونطور که دستم روی شلنگ بود و با فشار به این طرف و اون طرف می پاشوندم یک لحظه دیدم دستم داره میلرزه!!!! نگو آب رو گرفته بودم طرف پریز برق! خدا رو شکر دستم رو زود انداختم.البته اون موقع چیزی نمیدونستم و اصلا نمیدونستم دلیل این لرزیدن دست چی بوده ولی حالا میدونم چقدر خدا بهم رحم کرده!

    سومیشم ابتدائی بودم رفتیم توی مسجد و من رفتم داخل منبع آب از این گالوانیزه ای ها. و در کوچیکی که داشت رو یکی از بچه ها بست و از اون شیر آبی هم که آب ازش میاد بیرون رو دستشو گرفت جلوش. شاید دو سه ثانیه نشد ولی توی اون منبع که کاملا تاریک بود و نفسم بند اومد یک لحظه مرگ رو جلو چشمام دیدم!

    زمان جنگ هم خب من بچه بودم ولی بابام میگفت هواپیماهای جنگی عراقی می اومدن اطراف شیراز و حتی بالای پشت بوم میرفتیم و انها رو میدیدم و هر لحظه ممکن بوده اونجا منفجر بشه که گرچه حدود 10 کیلومتری منزل ما پالایشگاهی بوده که چندین بار اون رو زده ولی خب من چیزی یادم نیست


    6 سپاس: بندری، دیااکو، بچه مثبت، علیرضا، ماهی، نخبه

  • maryamlondon1

    من تا حالا حادثه شديد ندا شتم به جز دوسال پيش كه با ماشينم تصادف كردم وبه قفصه سينه ام اسيب رسيد وتا مدت دوماه نميتونستم خوب نفس بكشم با كمر خميده راه ميرفتم خدا به إحسان رحم كرد إز ماشين پرت نشد ،سرعت زياد داشتم وإحسان كمر بند ايمني نسبته بود تا امروز از اون خيابان رد نميشم ،،تا مدتي كابوس ميديدم


    يك روز كه هواپيماهاي عراقي شهر انديمشك بمباران كردن دو موشك نزديك محله ما پرتاپ كردن يكي منفجر شد وديگري عمل نكرد. وما رفته بوديم تماشا هرچه نيرو هاي إمداد هشدار ميدادن ما بي خيال بوديم وبه تماشاي موشك إيستاده بوديم ،بعد إز. دوهفته ديگر باز هواپيماهاي عراقي منازل مسكوني را بمباران كردن ،ولي اين بار خونه عمه أم بمباران شد عمه ام همراه دختر وپسرش وتازه عروسش زير أوار ماندن كه روز دوم غروب أجساد أونا بابولدوزر إز زير أوار بيرون كشيدن عمه أم دو فرزندش زير بالش گرفته بود كه يكي إز أنها فقط زخمي شده بود ولي عمه ام وديگر فرزند أو به شهادت رسيدن ،،،

    7 سپاس: بندری، jaj، بچه مثبت، دیااکو، علیرضا، ماهی، نخبه

  • دیااکو

    نقل قول: soheyla
    من طعم مرگ و نچشیدم ولی هرروز با مرگ زندگی میکنم .
    روزی نیست که بهش فکر نکنم . همیشه به خودم نزدیک میبینمش . خیلی نزدیک ...
    واین موضوع باعث شده دنیارو پوچ ببینم و لذت کمتری ازش ببرم .

    یه شوخی دیگه ای زندگی با آدمها داره، وقتی مرگ در کنارت هست زندگی خیلی شیرین تره، من وقتی به اون زمانها فکر می کنم می بینم که چقدر شاد بودیم و قدر زندگی رو بیشتر می فهمیدیم، چون مرگ رو می دیدیم یک لحظه از زندگی رو هدر نمی دادیم، تقریبأ هر شب یا جایی مهمون بودیم یا مهمون داشتیم، یهو زنگ رو می زدند و می رفتیم می دیدیم همسایه ها اومدند برا شب نشینی، بدون هیچ برنامه ریزی قبلی، هیچکی وقتی می دید تو خونه یه چیزی کم داره بقالی و سوپر مارکت نمی رفت، همسایه ها بودند،
    سهیلا خانم، این بستگی به ما داره که وقتی به یه مهمونی دعوت شدیم با اطلاع از اینکه مهمونی یه ساعتی تموم میشه سعی کنیم از لحظات بودن در اون مهمانی لذت ببریم یا به خاطر اینکه این مهمونی بالاخره تموم میشه لحظات شاد خودمون رو خراب کنیم.
    نقل قول: بندری
    شايد به اون شكلي كه شما گفتين من نچشيدم ولي بوده روزايي كه بخاطر بيماري سياه سرفه دكترا ازم قطع اميد كردن . بوده روزايي كه يه عقرب خيلي سمي روي قفسه سينه ام و نزديك قلبم رو نيش زده و تا چند روز توي كما بودم كه البته اينا مال اواخر دهه شصته كه امكانات پزشكي هم خيلي ضعيف بود . و يا اينكه تصاوفي كه چند سال پيش كردم و بعد از اينكه بهوش اومدم تا يه مدت چيزي رو بخاطر نمي آوردم .
    ولي بازم فكر نكنم مثل شما اينقدر نزديك بودم به مرگ

    پسر خوب شما که 4 تا سورم به عزراییل زدی، من فکر کنم جانشین دبیر شورای نگهبان بشی :4:
    نقل قول: Aramesh
    tamhaye khoshmazam baramon bezar

    من که این همه خوشمزه بودم براتون، حرفای مثبت 18 زدم براتون، یه بارم تلخ نشم :1:
    نقل قول: Kishe Mehr
    سومیشم ابتدائی بودم رفتیم توی مسجد و من رفتم داخل منبع آب از این گالوانیزه ای ها. و در کوچیکی که داشت رو یکی از بچه ها بست و از اون شیر آبی هم که آب ازش میاد بیرون رو دستشو گرفت جلوش. شاید دو سه ثانیه نشد ولی توی اون منبع که کاملا تاریک بود و نفسم بند اومد یک لحظه مرگ رو جلو چشمام دیدم!

    منم دبستانی بودم، بدترین احساس محبوس شدن در یه فضای تنگ و تاریکه.
    نقل قول: maryamlondon1
    عمه أم دو فرزندش زير بالش گرفته بود كه يكي إز أنها فقط زخمي شده بود ولي عمه ام وديگر فرزند أو به شهادت رسيدن ،،،

    خدا رحمتشون کنه، همیشه برام سئوال بوده که چرا؟ چقدر آدمها می تونند پست باشند که یه موشک رو بدون هدف مشخص روی یک شهر بندازند.

    7 سپاس: بچه مثبت، maryamlondon1، Aramesh، علیرضا، Kishe Mehr، ماهی، نخبه

  • jaj

    3 سپاس: دیااکو، علیرضا، ماهی

  • دیااکو

    نقل قول: jaj
    خوب همینه که تا حالا به جواب نرسیدی دیگه
    موشک رو از یه جایی روی زمین شلیک می کنن اون بمبه که روی شهر ها میندازن

    جاج، موشک زمین به زمین داره، هوا به زمین داره، زمین به هوا داره، زمین به دریا داره، دریا به دریا داره، در هر صورتی که باشه خوب میندازند دیگه،
    موشکهای زمین به زمینی که زمان جنگ ایران شلیک می کرد از جایی نزدیک شهر ما بود، موشکهای اولیه ای بود که زمان جنگ ساخته بودند، این موشکها وقتی پرتاب می شد اول 4 دور شهر رو طواف می کرد و پایین میومد و بالا می رفت و آخرش یه مسیری رو انتخاب می کرد و یه طرفی می رفت، اکثرشون هم به عراق نمی رسیدند.

    نقل قول: jaj
    تازه اونم هدفش مشخصه فقط جاهای حساس

    موشکها هدفشون فقط یک شهر مشخص بود. نمی دونم چقدر اطلاعات از زمان جنگ دارید،
    وقتی قافیه به صدام تنگ می شد شروع می کرد به زدن شهرها و نیتش هم این بود که مردم معترض بشند به ادامه جنگ، زمانی که هواپیماها هدف مشخصی داشتند در ارتفاع کم اون هدف رو با دقت می زدند ولی زمانی که هدف فقط شهرها بود بمب افکنها در ارتفاع بالا بمبهای خودشون رو روی شهرها می ریختند و هدف فقط شهر بود، اونم با بمبهای خوشه ای به نیت کشتار بیشتر نه تخریب،

    4 سپاس: jaj، علیرضا، ماهی، نخبه

  • jaj

    4 سپاس: علیرضا، ماهی، نخبه، دیااکو

  • KuRoSh

    تاحالا نداشتم شاید داشته باشم ولی یادم نمیاد
    در مورد جوجه که تا دلت بخواد از این حادثه ها دارم برای تعریف کردن

    3 سپاس: علیرضا، ماهی، دیااکو

  • Aramesh

    نقل قول: دیااکو
    من که این همه خوشمزه بودم براتون، حرفای مثبت 18 زدم براتون، یه بارم تلخ نشم

    elahiiii
    az tahe delet goftia malome
    :8:
    shoma talkhetam khoshmazast Diya jan
    826

    3 سپاس: علیرضا، ماهی، دیااکو

  • ماهی

    چه تاپیک جالبی...من ندیده بودمش

    نقل قول: دیااکو
    اگه تجربه چشیدن طعم مرگ رو داری بیا و از طعمش بگو

    خب آره ...دارم یه تجربه هایی.. :3:
    نمایش یا پنهان متنیه بار با همسر محترم از تهران به شیراز بر می گشتیم.که تصادف وحشتناکی کردیم.ظاهرا ماشین نزدیکای آباده دچار نقص فنی شده بود.ما هر دو کم سن و سال و بی تجربه بودیم.
    (نمی دونم می خوام راجع بهش حرف بزنم چی بگم؟ همسرم؟:bahone: همسر سابقم ؟ :bahone: شوهرم؟ :bahone: )
    به هر حال ایشون ماشین رو خلاص کرده بودن توی سرپایینی و یک لحظه دست رو به سمت ضبط ماشین برد..ماشین کشیده شد به کنار آسفالت و من فقط دیدم جلوی چشام سیاه شد..چیزی رو نمی دیدم و نمی دونستم چی داره میشه..یه موقع دیدم که سر جام توی ماشینم ولی ماشین سر وته بود.. :34: نمی دونم چطوری شرح بدم..همسرم از ماشین پرت شده بود بیرون و من توی ماشین بودم و ماشین در حال ملق زدن..خودمو از شیشه بیرون کشیدم و دیدم چرخای ماشین به بالا و سقفش روی زمینه..وشوهرم رو پیدا نمی کردم.خیلی ترسیده بودم و مرتب صداش می کردم..
    تا اینکه دیدم به فاصله تقریبا دوری افتاده بود توی یه گودال گلی که البته اینم از شانسش بود.چون اگر به جای سفتی خورده بود حتما خیلی بیشتر آسیب می دید..تازه کمربند هم نبسته بود که اگر می بست و پرت نمیشد بازم له میشد.چون ماشین از سمت راننده مرتب ملق می زد و اون قسمت راننده سقف ماشین چسبیده بود به کف :17: و سمتی که من بودم بر عکس سقف فاصله گرفته بود و به سمت بیرون کج شده بود..
    ولی خب من حتی یه خراشم بر نداشتم :bahone: و خودش کتفش و دستش و سرش شکست ولی خب به خیر گذشت..اما خودش که بعدا لاشه ی ماشین رو دیده بود حالش بد شده بود و همه مونده بودن ما چطوری زنده از توی این تصادف بیرون اومدیم.. :28:

    نمایش یا پنهان متنولی دستش درد نکنه..بلایی نیست که دیگه سر من نیاورده باشه :83:

    و این اواخر هم مرگ رو در آغوش پدرم دیدم...
    باور کنید یا نه... این بار مرگ رو خیلی خیلی ملموس تر از اون تصادف دیدم..
    و دیدم که برای خود شخص ترسناک نیست..و برای اطرافیان خیلی خیلی تلخ و کشنده
    وقتی قبل از خاکسپاری صورتشو بوسیدم... :79:
    سردی و بی روحی و مرگ رو با لبهام احساس کردم...
    طعم خیلی تلخی بود..این بوسه برام خیلی کابوس شده... :2:
    وقتی روی پیکرش خاک رو می ریختن مرگ رو احساس کردم
    وقتی بعد از به خاکسپاری به خونه برگشتیم تمام در و دیوار خونه یه رنگ دیگه ای داشت...
    جملات پدرم قبل از مرگ اینا بودن..
    امروز احساس پرواز می کنم...
    مثل اینکه روی ابرا هستم
    و چند ثانیه قبل از رفتن از داداشم خواسته بود پنجره اتاق رو باز کنه
    با اینکه همیشه سردش بود...

    مرگ شاید از زندگی خیلی شیرین تر باشه :44:

    3 سپاس: نخبه، دیااکو، baron jon
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: