ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
دیااکو
اولین مرگی که خاطرم هست مرگ جوجه ام بود؛ یه دونه از این جوجه زردا که معمولأ بعد از چند روز می میرند؛ تو باغچه براش قبر کندم و روی قبر یه صلیب گذاشتم و ساعتها براش گریه کردم؛ بعد از شروع جنگ شهرها مرگ برام ملموس تر شد؛و برا ماهایی که توی شهرهای مرزی زندگی می کردیم شد جزء جدا نشدنی از زندگی؛ اینم یکی از شوخیهای روزگاره که بعضی وقتها اینقدر مرگ رو به زندگی نزدیک می کنه که اصلأ نفهمی اینا متضاد همدیگه هستند؛ در کنار مرگ زندگی می کردیم؛ یادمه که یه روز به یکی از مناطق مسکونی موشک زده بودند؛ من و چند تا از بچه های محل رفتیم بیمارستان برا دیدن اجساد (یکی از تفریحات کودکی ما) یه وانت جنازه آورده بودند؛جنازههایی که تو هم پیچیده بودند؛ می گفتند اینا رو با بولدوزر از زیر آوار در آوردند؛ یک نفر داشت جسدها رو خالی می کرد؛ جسدهایی که قابل تفکیک نبودند و باید یه قسمت از بدن رو می گرفتی و می کشیدی تا بقیه بدن بیرون می آمد؛ اونی که داشت جسدها رو خالی می کرد رو به مردم تماشاچی کرد و داد زد: بی معرفتها کمک کنید؛ ممکنه فردا شما جای اینا باشید؛ کسی اهمیت نداد ولی من رفتم؛ یک دست رو گرفتم و کشیدم تا بقیه جسد بیرون بیاد که دست کنده شد و من از روی وانت پایین افتادم؛ (ترکش موشک تقریبأ دست رو قطع کرده بود و فقط مقداری پوست وصل بود که با کشیدن من قطع شد) وقتی بلند شدم دیدم دوستام و مردم تماشاگر و حتی مردی که داشت جنازه ها رو خالی می کرد دارند می خندند؛ زندگی در کنار مرگ؛ خنده در اوج مصیبت؛ جبر زنده بودن...
یه عکس از یه رزمنده دیده بودم که خمپاره به بازوش اصابت کرده بود ولی منفجر نشدن بود و خمپاره سالم توی بازوی اون بود، از اون روز کابوسهای بچگی من سه تا شد، قطع عضو، زنده به گوری، فرو رفتن خمپاره به بدن،
خونه ما نزدیک پالایشگاه بود، یه محله آمریکایی ساز باصفا که برای کارمندان شرکت نفت ساخته بودند، یه روز که می گند تو اون روز چهل تا هواپیما رو شهر اومدند من تو کوچه بودم، هر جا رو که نگاه می کردی هواپیما بود، و به حدی پایین پرواز می کردند که سر خلبان دیده می شد، اول شکاریها اومدند و تمام پدافند ضد هوایی شهر رو زدند و بعد بمب افکنها اومدند، دقیقأ روی سرم جدا شدن بمب از هواپیما رو دیدم، روی زمین خوابیدم و و منتظر بودم بمب روی کمرم بیفته، مطمئن بودم که بمب روی کمرم میفته، اینطور مواقع زمان کش میاد، ثانیه دقیقه میشه و دقیقه ساعت، صدای انفجار رو شنیدم و گرمای شدیدی رو حس کردم و انفجار و انفجار و انفجار...
پالایشگاه رو زده بودند و مخازن تا هفته ها می سوخت، برا بابام تعریف کردم که دیدم بمب دقیقأ روی سرم ول شد و پرسیدم پس اون بمب چی شد؟ برام توضیح داد که بمب وقتی از هواپیما رها میشه به علت شتاب هواپیما چند کیلومتر بعد زمین می خوره.
توان حرکت نداشتم، خاک و خون توی دهنم تنفس رو برام سخت کرده بود، دوست داشتم این کابوس تموم بشه حتی با مرگ، وقتی صدای ماشین آلات رو شنیدم کابوسم تکمیل شد، دیده بودم که چطور آوار رو با بولدوزر بر می دارند، هر لحظه منتظر بودم که چنگک بولدوزر توی بدنم فرو بره، تنفس داشت مشکل تر می شد، کرختی تمام وجودم رو گرفت، آرام شدم، صداها نامفهوم شدند و سکوت
تو بیمارستان چشم باز کردم و تا هفته ها منگ بودم، شاید هنوزم منگم.
خیلی وقته شبا نمی تونم بخوابم، هر چند مدتی یه بار اینطوری میشم،
اگه تجربه چشیدن طعم مرگ رو داری بیا و از طعمش بگو
ن
soheyla
نمیدونم چرا این روزا اینقدر با همچین مطالبی روبرو میشم !!! مرگ ، بیماری ، ناکامی ، نا امیدی ، پوچی ...
تو تلوزیون ، تو محل کارم ، تو همسایه ها ، تو سایت مورد علاقه ام ...
دقیقاً .
من طعم مرگ و نچشیدم ولی هرروز با مرگ زندگی میکنم .
روزی نیست که بهش فکر نکنم . همیشه به خودم نزدیک میبینمش . خیلی نزدیک ...
واین موضوع باعث شده دنیارو پوچ ببینم و لذت کمتری ازش ببرم .
خوبه که مرگ و بیاد داشته باشیم ولی وقتی زیاده روی بشه زندگی خیلی سخت میگذره ...
بندری
ولي بازم فكر نكنم مثل شما اينقدر نزديك بودم به مرگ .
به نظرم شايد بد نباشه آدمي هر از چند مدتي بيادش بياد كه مرگ خيلي ازش دور نيست . خيلي خيلي نزديكه
Aramesh
c
shayad tame talkh...
tamhaye khoshmazam baramon bezar
Kishe Mehr
دومیشم توی همون خونه بودیم من توی حیاطمون شلنگ آب رو باز کرده بودم و داشتم آب بازی میکردم و به گلها و... آب میدادم و همونطور که دستم روی شلنگ بود و با فشار به این طرف و اون طرف می پاشوندم یک لحظه دیدم دستم داره میلرزه!!!! نگو آب رو گرفته بودم طرف پریز برق! خدا رو شکر دستم رو زود انداختم.البته اون موقع چیزی نمیدونستم و اصلا نمیدونستم دلیل این لرزیدن دست چی بوده ولی حالا میدونم چقدر خدا بهم رحم کرده!
سومیشم ابتدائی بودم رفتیم توی مسجد و من رفتم داخل منبع آب از این گالوانیزه ای ها. و در کوچیکی که داشت رو یکی از بچه ها بست و از اون شیر آبی هم که آب ازش میاد بیرون رو دستشو گرفت جلوش. شاید دو سه ثانیه نشد ولی توی اون منبع که کاملا تاریک بود و نفسم بند اومد یک لحظه مرگ رو جلو چشمام دیدم!
زمان جنگ هم خب من بچه بودم ولی بابام میگفت هواپیماهای جنگی عراقی می اومدن اطراف شیراز و حتی بالای پشت بوم میرفتیم و انها رو میدیدم و هر لحظه ممکن بوده اونجا منفجر بشه که گرچه حدود 10 کیلومتری منزل ما پالایشگاهی بوده که چندین بار اون رو زده ولی خب من چیزی یادم نیست
maryamlondon1
يك روز كه هواپيماهاي عراقي شهر انديمشك بمباران كردن دو موشك نزديك محله ما پرتاپ كردن يكي منفجر شد وديگري عمل نكرد. وما رفته بوديم تماشا هرچه نيرو هاي إمداد هشدار ميدادن ما بي خيال بوديم وبه تماشاي موشك إيستاده بوديم ،بعد إز. دوهفته ديگر باز هواپيماهاي عراقي منازل مسكوني را بمباران كردن ،ولي اين بار خونه عمه أم بمباران شد عمه ام همراه دختر وپسرش وتازه عروسش زير أوار ماندن كه روز دوم غروب أجساد أونا بابولدوزر إز زير أوار بيرون كشيدن عمه أم دو فرزندش زير بالش گرفته بود كه يكي إز أنها فقط زخمي شده بود ولي عمه ام وديگر فرزند أو به شهادت رسيدن ،،،
دیااکو
روزی نیست که بهش فکر نکنم . همیشه به خودم نزدیک میبینمش . خیلی نزدیک ...
واین موضوع باعث شده دنیارو پوچ ببینم و لذت کمتری ازش ببرم .
یه شوخی دیگه ای زندگی با آدمها داره، وقتی مرگ در کنارت هست زندگی خیلی شیرین تره، من وقتی به اون زمانها فکر می کنم می بینم که چقدر شاد بودیم و قدر زندگی رو بیشتر می فهمیدیم، چون مرگ رو می دیدیم یک لحظه از زندگی رو هدر نمی دادیم، تقریبأ هر شب یا جایی مهمون بودیم یا مهمون داشتیم، یهو زنگ رو می زدند و می رفتیم می دیدیم همسایه ها اومدند برا شب نشینی، بدون هیچ برنامه ریزی قبلی، هیچکی وقتی می دید تو خونه یه چیزی کم داره بقالی و سوپر مارکت نمی رفت، همسایه ها بودند،
سهیلا خانم، این بستگی به ما داره که وقتی به یه مهمونی دعوت شدیم با اطلاع از اینکه مهمونی یه ساعتی تموم میشه سعی کنیم از لحظات بودن در اون مهمانی لذت ببریم یا به خاطر اینکه این مهمونی بالاخره تموم میشه لحظات شاد خودمون رو خراب کنیم.
ولي بازم فكر نكنم مثل شما اينقدر نزديك بودم به مرگ
پسر خوب شما که 4 تا سورم به عزراییل زدی، من فکر کنم جانشین دبیر شورای نگهبان بشی
من که این همه خوشمزه بودم براتون، حرفای مثبت 18 زدم براتون، یه بارم تلخ نشم
منم دبستانی بودم، بدترین احساس محبوس شدن در یه فضای تنگ و تاریکه.
خدا رحمتشون کنه، همیشه برام سئوال بوده که چرا؟ چقدر آدمها می تونند پست باشند که یه موشک رو بدون هدف مشخص روی یک شهر بندازند.
jaj
دیااکو
موشک رو از یه جایی روی زمین شلیک می کنن اون بمبه که روی شهر ها میندازن
جاج، موشک زمین به زمین داره، هوا به زمین داره، زمین به هوا داره، زمین به دریا داره، دریا به دریا داره، در هر صورتی که باشه خوب میندازند دیگه،
موشکهای زمین به زمینی که زمان جنگ ایران شلیک می کرد از جایی نزدیک شهر ما بود، موشکهای اولیه ای بود که زمان جنگ ساخته بودند، این موشکها وقتی پرتاب می شد اول 4 دور شهر رو طواف می کرد و پایین میومد و بالا می رفت و آخرش یه مسیری رو انتخاب می کرد و یه طرفی می رفت، اکثرشون هم به عراق نمی رسیدند.
موشکها هدفشون فقط یک شهر مشخص بود. نمی دونم چقدر اطلاعات از زمان جنگ دارید،
وقتی قافیه به صدام تنگ می شد شروع می کرد به زدن شهرها و نیتش هم این بود که مردم معترض بشند به ادامه جنگ، زمانی که هواپیماها هدف مشخصی داشتند در ارتفاع کم اون هدف رو با دقت می زدند ولی زمانی که هدف فقط شهرها بود بمب افکنها در ارتفاع بالا بمبهای خودشون رو روی شهرها می ریختند و هدف فقط شهر بود، اونم با بمبهای خوشه ای به نیت کشتار بیشتر نه تخریب،
jaj
KuRoSh
در مورد جوجه که تا دلت بخواد از این حادثه ها دارم برای تعریف کردن
Aramesh
elahiiii
az tahe delet goftia malome
shoma talkhetam khoshmazast Diya jan
ماهی
خب آره ...دارم یه تجربه هایی..
نمایش یا پنهان متن
یه بار با همسر محترم از تهران به شیراز بر می گشتیم.که تصادف وحشتناکی کردیم.ظاهرا ماشین نزدیکای آباده دچار نقص فنی شده بود.ما هر دو کم سن و سال و بی تجربه بودیم.(نمی دونم می خوام راجع بهش حرف بزنم چی بگم؟ همسرم؟
به هر حال ایشون ماشین رو خلاص کرده بودن توی سرپایینی و یک لحظه دست رو به سمت ضبط ماشین برد..ماشین کشیده شد به کنار آسفالت و من فقط دیدم جلوی چشام سیاه شد..چیزی رو نمی دیدم و نمی دونستم چی داره میشه..یه موقع دیدم که سر جام توی ماشینم ولی ماشین سر وته بود..
تا اینکه دیدم به فاصله تقریبا دوری افتاده بود توی یه گودال گلی که البته اینم از شانسش بود.چون اگر به جای سفتی خورده بود حتما خیلی بیشتر آسیب می دید..تازه کمربند هم نبسته بود که اگر می بست و پرت نمیشد بازم له میشد.چون ماشین از سمت راننده مرتب ملق می زد و اون قسمت راننده سقف ماشین چسبیده بود به کف
ولی خب من حتی یه خراشم بر نداشتم
نمایش یا پنهان متن
ولی دستش درد نکنه..بلایی نیست که دیگه سر من نیاورده باشهو این اواخر هم مرگ رو در آغوش پدرم دیدم...
باور کنید یا نه... این بار مرگ رو خیلی خیلی ملموس تر از اون تصادف دیدم..
و دیدم که برای خود شخص ترسناک نیست..و برای اطرافیان خیلی خیلی تلخ و کشنده
وقتی قبل از خاکسپاری صورتشو بوسیدم...
سردی و بی روحی و مرگ رو با لبهام احساس کردم...
طعم خیلی تلخی بود..این بوسه برام خیلی کابوس شده...
وقتی روی پیکرش خاک رو می ریختن مرگ رو احساس کردم
وقتی بعد از به خاکسپاری به خونه برگشتیم تمام در و دیوار خونه یه رنگ دیگه ای داشت...
جملات پدرم قبل از مرگ اینا بودن..
امروز احساس پرواز می کنم...
مثل اینکه روی ابرا هستم
و چند ثانیه قبل از رفتن از داداشم خواسته بود پنجره اتاق رو باز کنه
با اینکه همیشه سردش بود...
مرگ شاید از زندگی خیلی شیرین تر باشه
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→