₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ☹ پینوکیوی حیله گر
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ☹ پینوکیوی حیله گر

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com

1 2


☹ پینوکیوی حیله گر

1958 بازدید، 25 پست، نویسنده: بچه مثبت

  • بچه مثبت

    یکی بود یکی نبود، روزی و روزگاری پینوکیویی بود. این پینوکیو آن پینوکیوی معروف نبود، او را یوسف نجار نساخته بود. او هم دروغگو بود، مثل آن پینوکیوی مشهور، هر باری که دروغ میگفت، دماغش به سرعت دراز می‌شد. وقتی دماغش دراز می‌شد، به جای این‌که وحشت بکند، یا از فرشته‌ها کمک بخواهد و... چاقویی و یا اره‌ای بر می‌داشت و قسمتی از دماغش را می‌برید. دماغش مگر از چوب نبود؟ خب، وقتی دماغش از چوب باشد اصلاً درد را حس نمی‌کند.
    با خود گفت: «چه‌قدر عالی شد، با این همه چوب‌های خوب برای خودم صندلی و میز و تخت می‌سازم»
    اول یک تخت ساخت و بعد میز، کمد، چند صندلی، چند قفسه کتاب و یک کاناپه. در آخر می‌خواست یک چهارپایه برای زیر تلویزیون بسازد، ولی به اندازه کافی چوب نداشت. با خود گفت:
    - فهمیدم باید چه کار بکنم. باید یک دروغ حسابی بگویم.
    با عجله به بیرون از خانه دوید تا آدم مناسبی برای گفتن دروغش پیدا کند.
    - روز به خیر. می‌دانی که شما واقعاً آدم خوش‌شانسی هستی؟
    - من! چه عجب؟
    - هنوز نمی‌دانی؟ شما در قرعه‌کشی، برندۀ صد میلیون لیر شده‌اید، همین پنج دقیقه پیش، رادیو اعلام کرد.
    - غیرممکنه
    .
    .
    .
    این دروغ دماغش را درست به اندازه‌ای دراز کرده بود که با آن می‌شد آخرین پایۀ چهارپایه را ساخت. وقتی مبلمان خانه را به پایان رساند، با خود گفت: «از طریق فروش چوب ثروتمند خواهم شد.»
    در واقع چنان سرعت عملی در دروغگویی به خرج می‌داد که در مدت کوتاهی صاحب یک انبار چوب فروشی بزرگ شد. در این انبار صد کارگر کار می‌کردند و دوازده حسابدار به حساب‌های فروش مشغول بودند.
    پینوکیو روز به روز ثروتمندتر می‌شد. حالا دیگر در انبار چوب‌فروشی او سه هزارو پانصد کارگر کار می‌کردند و چهارصد و بیست حسابدار به حسابداری مشغول بودند.
    قدرت تخیل و فانتزی او رفته رفته کم می‌شد. برای پیدا کردن یک دروغ تازه باید می‌رفت بین مردم و دروغ‌های آن‌ها را گوش می‌داد و یکی از آن‌ها را برای تقلید انتخاب می‌کرد. دروغ‌هایی که بزرگ‌ها می‌گفتند. دروغ‌هایی که بچه‌ها می‌گفتند و ... همگی دروغ‌های کم اهمیتی بودند و دماغش برای هر یک از آن‌ها فقط چند سانتی‌متر دراز می‌شد.
    آنگاه پینوکیو تصمیم گرفت که یک مشاور برای دروغگویی استخدام کند. با دریافت یک حقوق معین در ماه، مشاور دروغگویی، هشت ساعت در اداره‌اش کار می‌کرد، یعنی با قدرت تخیل، دروغ‌هایی می‌بافت و روی تکه کاغذهایی می‌نوشت و به ارباب خود می‌داد:
    - بفرمایید که، گنبد کلیسای بزرگ واتیکان را شما ساخته‌اید.
    - بفرمایید که به قطب شمال رفتید، در آنجا سوراخی کندید و سر از قطب جنوب درآوردید.
    - که فیل‌ها نه سرپا و نه دراز کشیده، بلکه درحالی‌که روی خرطومشان بالانس زده‌اند می‌خوابند.
    .
    .
    .
    پینوکیو هر روز بیش از پیش، ثروتمندتر می‌شد و بی‌شک می‌توانست ثروتمندترین مرد دنیا بشود، به شرطی که روزی از آن طرف‌ها مردکی نمی‌گذشت که خیلی چیزها می‌دانست. آن مرد در واقع همه چیز را می‌دانست، حتی می‌دانست تمام ثروت پینوکیو دقیقاً روزی که به گفتن حقیقت مجبور شود، دود می‌شود و به هوا می‌رود.
    - آقای پینو کیو، قضیه از این قرار است، خیلی دقت کنید که هرگز کوچکترین حرف راستی نزنید، حتی اشتباهی. در غیر این صورت ثروت بادآورده شما به باد می‌رود! فهمیدید؟
    - آهان می‌خواستم بدانم آن ویلا مال شماست؟
    پینوکیو با لکنت جواب داد:
    - نه، نه.
    - پس من صاحب آن هستم، به نظر می‌رسد این ساختمان را دقیقاً برای من ساخته‌اند. آن انبارها مال شما هستند؟
    پینوکیو با دلتنگی، برای این‌که از گفتن حقیقت اجتناب بکند، گفت:
    - نه، نه.
    مردک، با این روش، صاحب اتومبیل، کامیون‌ها، تلویزیون و اره طلایی شد. پینوکیو رفته رفته خشمگین‌تر می‌شد، حاضر بود زبانش را قطع کند، ولی حرف راست نزند.
    بالاخره مردک گفت:
    - راستی، دماغتان مال خود شماست؟
    پینوکیو دیگر تحمل نداشت، فریاد زد:
    - معلومه که مال منه شما نمی‌توانید دماغم را از من بگیرید! دماغ مال خودمه و وای به حال کسی که بخواهد به دماغم دست بزنه!
    مردک در حالی که لبخند می‌زد گفت:
    - و این دقیقاً عین حقیقت است.
    - درست در آن لحظه تمام چوب‌های پینوکیو تبدیل به خاک اره و تمام ثروتش تبدیل به گرد و خاک شدند، بعد باد شدیدی وزید و همه چیز را با خود برد، حتی مردک مرموز را.
    پینوکیو تنها و فقیر باقی ماند، حتی بدون یک آب نبات ضد سرفه که بتواند در دهانش بگذراد.



    برگرفته از کتاب «داستان‌هایی برای سرگرمی»
    نوشته جان رُداری
    ترجمه دکتر چنگیز داور پناه
    (این کتاب شامل 20 داستان کوتاه است و هر داستان سه نوع پایان دارد که خواننده می‌تواند یکی از آن‌ها را که بیش از همه می‌پسندد، برگزیند.)
    داستان پینوکیوی حیله‌گر را که در این تاپیک خوندید خلاصه شده داستان اصلی می‌باشد و من پایانی رو که میپسندیم نوشتم :4:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    14 سپاس: دلشاد، ژنرال، garfild، mz56mz، jaj، ♥Rose♥، نغمه، serpent، تنها، ماهی، Kishe Mehr، gilas، علیرضا، baron jon

  • دلشاد

    داش امین نامزدیت مبارک :42:
    4 سپاس: بچه مثبت، jaj، نغمه، علیرضا

  • garfild

    چقد قشنگ بود و آموزنده
    3 سپاس: بچه مثبت، ♥Rose♥، علیرضا

  • ژنرال

    بچه مثبت,
    شهردارش نکردی :4:

    3 سپاس: بچه مثبت، Kishe Mehr، علیرضا

  • jaj

    3 سپاس: بچه مثبت، دلشاد، علیرضا

  • mz56mz

    داستانى بسيار آموزنده و عين حقيقت بود
    3 سپاس: ♥Rose♥، بچه مثبت، علیرضا

  • بچه مثبت

    نقل قول: دلشاد
    داش امین نامزدیت مبارک
    نقل قول: jaj
    نامزدی کدومه داداش دلشاد امینو که پریروز دیدم داشت با عجله می رفت بیمارستان قرار بود بچه دومشون بدنیا بیاد
    ایدۀ خوبیه! ادامه بدید ببینم کی مناسبتره برای مشاوره دادن به پینوکیو :bahone:


    نقل قول: garfild
    چقد قشنگ بود و آموزنده
    بله بله! امروز که ماهی خانم تاپیک آمپاسش رو گذاشت این داستان یادم افتاد :4:


    نقل قول: ژنرال
    شهردارش نکردی
    پینوکیو تمایلی نداشت شهردار بشه! :bahone:
    -----

    لازم به توضیحه که افتخار داشتم همراه با محسن عزیز به نمایشگاه برم و کتاب فوق رو بخرم. نشر قطره.
    البته داستان‌های کتاب به نظرم فوق العاده نبود!

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    7 سپاس: دلشاد، ♥Rose♥، garfild، jaj، نغمه، ژنرال، علیرضا

  • ♥Rose♥

    اصلنم آموزنده نبود :42:
    فکر کنم این پینوکیو با ستاد چرندیات رابطۀ مستقیمی داشته باشه
    :105:

    1 سپاس: بچه مثبت

  • jaj

    1 سپاس: بچه مثبت

  • 1 سپاس: بچه مثبت

  • ژنرال

    نقل قول: بچه مثبت
    لازم به توضیحه که افتخار داشتم همراه با محسن عزیز به نمایشگاه برم و کتاب فوق رو بخرم

    بزرگواری :46:
    ما افتخار داشتیم کنار شما باشیم.

    1 سپاس: بچه مثبت

  • ماهی

    بسیار عالی بود..با صدای بلند بخوندم..م.امین هم اینجاست :4:
    نقل قول: بچه مثبت
    «داستان‌هایی برای سرگرمی»
    نوشته جان رُداری

    عصر دارم می رم نمایشگاه کتاب...اگه دیدمش می خرمش..مرسی :3:

    2 سپاس: بچه مثبت، Kishe Mehr

  • gilas

    1 سپاس: بچه مثبت

  • Kishe Mehr

    دنیا در حال حاضر داره به طرفی میگه که کسی دیگه "نمیتونه: دروغ بگه :86:

    نقل قول: ژنرال
    شهردارش نکردی

    ر.ج بود دیگه :4:
    نقل قول: بچه مثبت
    (این کتاب شامل 20 داستان کوتاه است و هر داستان سه نوع پایان دارد که خواننده می‌تواند یکی از آن‌ها را که بیش از همه می‌پسندد، برگزیند.)

    چه ایده خوبی :37:

    2 سپاس: بچه مثبت، ژنرال

  • بچه مثبت

    دلشاد,
    garfild,
    ژنرال,
    jaj,
    mz56mz,
    ♥Rose♥,
    jaj,
    نغمه,
    ژنرال,
    ماهی,
    gilas,
    Kishe Mehr,
    ممنون دوستان گلم :46:



    نقل قول: ماهی
    عصر دارم می رم نمایشگاه کتاب...اگه دیدمش می خرمش..مرسی
    من زیاد از داستانهاش خوشم نیومدا :4:


    نقل قول: Kishe Mehr
    چه ایده خوبی
    بله بله! منم میخواستم از ایده‌ش استفاده کنم. یک داستانش رو بنویسم و نوشتن پایانش رو بذارم به عهده کاربرا.
    اما گفتم فعلاً کاربرا حال ندارن :4:

    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    4 سپاس: ♥Rose♥، Kishe Mehr، ژنرال، ماهی

  • علیرضا

    بلد نبود دیگه.. بعد از اینکه اون همه ثروتو به دست آورد باید پولهاشو منتقل می کرد به بانکهای سوئیس.. خودش هم میرفت کانادایی جایی.. اینجوری هر چقدر هم که مجبور بود اعتراف کنه ذره ای از ثروتش بر باد نمی رفت.
    6 سپاس: ♥Rose♥، ژنرال، jaj، دلشاد، بچه مثبت، ماهی

  • fgrpmm

    جالب بود
    خوشمان آمد

    1 سپاس: بچه مثبت

  • 1 سپاس: بچه مثبت

  • baron jon

    مرسی قشنگ بود 280
    1 سپاس: بچه مثبت

  • حورا

    داستان جالبی بود

    نمایش یا پنهان متن
    نقل قول: jaj
    بچه دومشون بدنیا بیاد


    :83:

    2 سپاس: بچه مثبت، jaj
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: