ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
بچه مثبت
با خود گفت: «چهقدر عالی شد، با این همه چوبهای خوب برای خودم صندلی و میز و تخت میسازم»
اول یک تخت ساخت و بعد میز، کمد، چند صندلی، چند قفسه کتاب و یک کاناپه. در آخر میخواست یک چهارپایه برای زیر تلویزیون بسازد، ولی به اندازه کافی چوب نداشت. با خود گفت:
- فهمیدم باید چه کار بکنم. باید یک دروغ حسابی بگویم.
با عجله به بیرون از خانه دوید تا آدم مناسبی برای گفتن دروغش پیدا کند.
- روز به خیر. میدانی که شما واقعاً آدم خوششانسی هستی؟
- من! چه عجب؟
- هنوز نمیدانی؟ شما در قرعهکشی، برندۀ صد میلیون لیر شدهاید، همین پنج دقیقه پیش، رادیو اعلام کرد.
- غیرممکنه
.
.
.
این دروغ دماغش را درست به اندازهای دراز کرده بود که با آن میشد آخرین پایۀ چهارپایه را ساخت. وقتی مبلمان خانه را به پایان رساند، با خود گفت: «از طریق فروش چوب ثروتمند خواهم شد.»
در واقع چنان سرعت عملی در دروغگویی به خرج میداد که در مدت کوتاهی صاحب یک انبار چوب فروشی بزرگ شد. در این انبار صد کارگر کار میکردند و دوازده حسابدار به حسابهای فروش مشغول بودند.
پینوکیو روز به روز ثروتمندتر میشد. حالا دیگر در انبار چوبفروشی او سه هزارو پانصد کارگر کار میکردند و چهارصد و بیست حسابدار به حسابداری مشغول بودند.
قدرت تخیل و فانتزی او رفته رفته کم میشد. برای پیدا کردن یک دروغ تازه باید میرفت بین مردم و دروغهای آنها را گوش میداد و یکی از آنها را برای تقلید انتخاب میکرد. دروغهایی که بزرگها میگفتند. دروغهایی که بچهها میگفتند و ... همگی دروغهای کم اهمیتی بودند و دماغش برای هر یک از آنها فقط چند سانتیمتر دراز میشد.
آنگاه پینوکیو تصمیم گرفت که یک مشاور برای دروغگویی استخدام کند. با دریافت یک حقوق معین در ماه، مشاور دروغگویی، هشت ساعت در ادارهاش کار میکرد، یعنی با قدرت تخیل، دروغهایی میبافت و روی تکه کاغذهایی مینوشت و به ارباب خود میداد:
- بفرمایید که، گنبد کلیسای بزرگ واتیکان را شما ساختهاید.
- بفرمایید که به قطب شمال رفتید، در آنجا سوراخی کندید و سر از قطب جنوب درآوردید.
- که فیلها نه سرپا و نه دراز کشیده، بلکه درحالیکه روی خرطومشان بالانس زدهاند میخوابند.
.
.
.
پینوکیو هر روز بیش از پیش، ثروتمندتر میشد و بیشک میتوانست ثروتمندترین مرد دنیا بشود، به شرطی که روزی از آن طرفها مردکی نمیگذشت که خیلی چیزها میدانست. آن مرد در واقع همه چیز را میدانست، حتی میدانست تمام ثروت پینوکیو دقیقاً روزی که به گفتن حقیقت مجبور شود، دود میشود و به هوا میرود.
- آقای پینو کیو، قضیه از این قرار است، خیلی دقت کنید که هرگز کوچکترین حرف راستی نزنید، حتی اشتباهی. در غیر این صورت ثروت بادآورده شما به باد میرود! فهمیدید؟
- آهان میخواستم بدانم آن ویلا مال شماست؟
پینوکیو با لکنت جواب داد:
- نه، نه.
- پس من صاحب آن هستم، به نظر میرسد این ساختمان را دقیقاً برای من ساختهاند. آن انبارها مال شما هستند؟
پینوکیو با دلتنگی، برای اینکه از گفتن حقیقت اجتناب بکند، گفت:
- نه، نه.
مردک، با این روش، صاحب اتومبیل، کامیونها، تلویزیون و اره طلایی شد. پینوکیو رفته رفته خشمگینتر میشد، حاضر بود زبانش را قطع کند، ولی حرف راست نزند.
بالاخره مردک گفت:
- راستی، دماغتان مال خود شماست؟
پینوکیو دیگر تحمل نداشت، فریاد زد:
- معلومه که مال منه شما نمیتوانید دماغم را از من بگیرید! دماغ مال خودمه و وای به حال کسی که بخواهد به دماغم دست بزنه!
مردک در حالی که لبخند میزد گفت:
- و این دقیقاً عین حقیقت است.
- درست در آن لحظه تمام چوبهای پینوکیو تبدیل به خاک اره و تمام ثروتش تبدیل به گرد و خاک شدند، بعد باد شدیدی وزید و همه چیز را با خود برد، حتی مردک مرموز را.
پینوکیو تنها و فقیر باقی ماند، حتی بدون یک آب نبات ضد سرفه که بتواند در دهانش بگذراد.
برگرفته از کتاب «داستانهایی برای سرگرمی»
نوشته جان رُداری
ترجمه دکتر چنگیز داور پناه
(این کتاب شامل 20 داستان کوتاه است و هر داستان سه نوع پایان دارد که خواننده میتواند یکی از آنها را که بیش از همه میپسندد، برگزیند.)
داستان پینوکیوی حیلهگر را که در این تاپیک خوندید خلاصه شده داستان اصلی میباشد و من پایانی رو که میپسندیم نوشتم
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
دلشاد
garfild
ژنرال
شهردارش نکردی
jaj
mz56mz
بچه مثبت
-----
لازم به توضیحه که افتخار داشتم همراه با محسن عزیز به نمایشگاه برم و کتاب فوق رو بخرم. نشر قطره.
البته داستانهای کتاب به نظرم فوق العاده نبود!
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
♥Rose♥
فکر کنم این پینوکیو با ستاد چرندیات رابطۀ مستقیمی داشته باشه
jaj
نغمه
ژنرال
بزرگواری
ما افتخار داشتیم کنار شما باشیم.
ماهی
نوشته جان رُداری
عصر دارم می رم نمایشگاه کتاب...اگه دیدمش می خرمش..مرسی
gilas
Kishe Mehr
ر.ج بود دیگه
چه ایده خوبی
بچه مثبت
garfild,
ژنرال,
jaj,
mz56mz,
♥Rose♥,
jaj,
نغمه,
ژنرال,
ماهی,
gilas,
Kishe Mehr,
ممنون دوستان گلم
اما گفتم فعلاً کاربرا حال ندارن
میرسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم میشویم
گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... میرسد روزی که بیهم میشویم
علیرضا
fgrpmm
خوشمان آمد
serpent
baron jon
حورا
نمایش یا پنهان متن
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→