₪ انجمن بوف بوفی ₪ » گردشگری » در ایران چه آموختم؟
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » گردشگری » در ایران چه آموختم؟

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



در ایران چه آموختم؟

2864 بازدید، 14 پست، نویسنده: jaj

  • jaj

    ورونیکا اشمیت دانش‌آموخته ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی از دانشگاه بامبرگ است. او ۶ ماه در ایران تحصیل کرده و از پیچ‌وخم‌های زندگی روزمره یک دانشجوی آلمانی در ایران نوشته است.
    تصویر در دسترس نیست

    − «من ۶ ماه ایران بودم»

    − «جدی؟ نترسیدی؟ اونجا وضع چطور بود؟ منظورم به عنوان یک زن. تو هم باید روسری سر می‌کردی؟»

    یا

    − «جدی! تو هم اونجا روسری سر کردی؟»

    این‌ها اولین‌سئوال‌هایی هستند که معمولا در آلمان وقتی در جمع آشنایان، همکاران، در کلاس‌های درس یا در برخوردهای اتفاقی، از دوران اقامتم در ایران تعریف می‌کنم، می‌شنوم. شنیدن این سئوال‌ها غمگینم می‌کنند. سیاست حرف اول را می‌زند. به ندرت کسی کنجکاو است که بداند:

    − «خب، چطور بود؟ اونجا چی یاد گرفتی؟ چه تجربه‌ای کسب کردی؟»

    هر که به کشوری دیگر سفر می‌کند، خود را در دل دنیای ناآشنا و غریبی می‌اندازد که رسم و قوانین دیگری دارد. شنیدن یک زبان دیگر و صحبت کردن به آن تمام روز، کار بسیار دشواری است و گاهی دل آدم برای این‌که بتواند حرف‌ش را تمام و کمال بزند و مطمئن باشد که طرف صحبت هم به خوبی منظور او را می‌فهمد، تنگ می‌شود. اوایل خرید روزانه خیلی برایم راحت نبود، برای این‌که در سوپرمارکت کوچک دم خانه‌ام نمی‌توانستم بی سر و صدا دنبال چیزی بگردم و قیمت‌ها را همان طور که در آلمان عادت دارم، با هم مقایسه کنم. به محض رفتن درون مغازه بلافاصله درگیر گفت‌وگو با فروشنده می‌شدم که البته تنها نیمی از آن را می‌فهمیدم.

    بعدتر که به آلمان برگشتم، دوباره تک و تنها وسط سوپرمارکت‌های بزرگ به دنبال یک جنس می‌گشتم و هیچ‌کس هم نبود که کمکم کند. در مکان‌های عمومی در ایران شمار آدم‌ها بسیار بیشتر از دستگاه‌های اتومات است. در آلمان این قضیه کاملا برعکس است.

    همین ویژگی در ابتدا برای یک خارجی طاقت‌‌فرساست، اما زمانی که به آلمان بازگشتم دلم برای اینکه اینجا و آنجا با مردم صحبت کنم، تنگ می‌شد. تقریبا احساس تنهایی می‌کردم و متوجه شدم که اینجا واقعا می‌شود یک روز را بدون این‌که یک کلمه با کسی حرف زده باشید، سپری کنید. شاید همین هم باعث شده تا خیلی از مردم دیگر کشورها، آلمان را کشوری "سرد" بپندارند.


    تصویر در دسترس نیست
    در ایران روی من زیاد شد! لحظه کلیدی هم روزی بود که هم‌خانه‌ام از من خواهش کرده بود تا قبض تلفن را در بانک پرداخت کنم. همان‌طور که در آلمان مرسوم است، من چند متر مانده به باجه منتظر ایستادم تا کارمند بانک کارش را تمام کند و به من اشاره کند که نزدش بروم. در همین اثنا مردی وارد بانک شد، مستقیم از کنارم عبور کرد و خودش را به باجه رساند و پولش را پرداخت. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: چه بی‌ادب!

    این اتفاق چند بار دیگر هم افتاد و در نهایت سه، چهار مرد مقابل من به باجه تکیه داده بودند (از باجه آویزان شده بودند) و با سر و صدا قبض‌هایشان را جلوی صورت کارمند بانک در هوا تکان می‌دادند. آها! ظاهرا این پررویی است که دست آخر برنده می‌شود. مدتی گذشت و باز هم هیچ‌کس متوجه من نشده بود، اگر چه چند نفری من را نگاه کردند، اما انگار که آدم نامرئی فیلمی بودم که دور و بر من جریان داشت. هر چه جرأت در خودم سراغ داشتم، جمع کردم و درست همان کار قبلی‌ها را تقلید کردم. با موفقیت!

    همین اتفاق در سبزی‌فروشی هم رخ داد. در آلمان من به صورت بدیهی فرض را بر این می‌گذارم که تنها میوه و سبزی خوب و سالم درون کیسه‌ام گذاشته می‌شود و هیچ‌وقت آن‌ها را وارسی نمی‌کنم. در سبزی‌فروشی محله‌‌ام در ایران، آن اوایل متوجه شدم که فروشنده گوجه‌فرنگی‌های له شده را هم در کیسه‌ام جا می‌دهد و یاد گرفتم که اعتراض کنم (خانم‌های ایرانی واقعا در این کار تبحر دارند). بعد از آن دیگر به من احترام گذاشته شد.

    در حیطه زندگی شخصی‌هم من در ایران ویژگی‌هایی را در زمینه ارتباط با آدم‌ها در خودم شناختم که تا پیش از آن برایم ناشناخته بودند. ایرانی‌ها خیلی بیش‌تر از ما آلمانی‌ها در جمع زندگی می‌کنند و این خصوصیت گاهی اوقات می‌تواند برای یک آلمانی بسیار طاقت فرسا باشد‌، برای این‌که او دوست دارد در را پشت سرش ببندد و آرامش داشته باشد. نه برای اینکه غمگین یا آزرده شده بلکه تنها به این خاطر که تمام برخوردها و اتفاقات را سبک‌ سنگین کند و آرام بگیرد یا این‌که در تنهایی کاری را انجام دهد. ما به فضایمان احتیاج داریم.

    درگیری‌ها هم میان آلمانی‌ها جور دیگری رفع می‌شود. وقتی که هنوز تازه در ایران ساکن شده بودم، صاحبخانه‌ام که در اصل هم‌خانه‌ام نیز بود، چند بار از من دعوت کرد تا با او غذا بخورم. طبیعی است که اولش این دعوت را مؤدبانه رد کردم، اما او همچنان اصرار داشت و من هم گمان بردم که پذیرفتن دعوتش اشکالی ندارد. با خودم فکر کردم که وقتی کمی بیشتر جا افتادم، جبران کنم.

    کمی بعد یکی از آشنایان مشترکمان با من تماس گرفت و گفت که اگر می‌خواهم پیش صاحبخانه غذا بخورم باید پولش را پرداخت کنم. با خودم فکر کردم: «چرا خود صاحبخانه این را به من نگفت؟ این اتفاق اگر در آلمان می‌افتاد، به من بر می‌خورد. آها، .......من اگر یک زمانی مشکلی با او پیدا کردم، چطور آن را عنوان کنم؟ قطعا سراغ یک شخص سوم رفتن جزو شخصیت من نیست و می‌خواهم که مستقیم با طرف صحبت کنم.»

    آموختم که در ایران مسافرت کنم؛ این‌که در مینی‌بوس بنشینم و صبر کنم تا زمانی که کاملا پر شود و به راه بیفتد و این‌که هیچ زمان مشخصی برای حرکت وسایل نقلیه عمومی وجود ندارد (البته برای سفرهای میان شهری چرا).

    آموختم، برای آن‌که با مردان غریبه در یک کوپه‌ی تخت‌دار همسفر نشوم، باید برای واگن مخصوص خانم‌ها بلیط بگیرم. (در ایستگاه راه‌آهن یزد ورودی‌های زنانه و مردانه مجزا هستند، در حالی‌که قطارها زنانه‌مردانه نیستند. این‌که در پس این جدایی جنستی ورودی‌های ایستگاه چه منطقی نهفته، خود معمایی است).

    آموختم که مردان غریبه‌ی مؤدب، این را وظیفه خود می‌دانستند که از من مراقبت کنند. نکته‌ای که از یک طرف خیلی محبت‌آمیز است و در هرمز مثلا کمک بزرگی بود، اما از طرف دیگر خودمختاری یک زن بالغ را که من در آلمان با آن خو گرفته‌ام، زیر سئوال می‌برد.

    آموختم که "نه گفتن" لزوما مورد احترام قرار نمی‌گیرد و بایستی در چنین مواقعی کاملا صریح نه بگویم.

    آموختم که قیمت‌ها برای خارجی‌ها با قیمت‌هایی که از ایرانی‌ها گرفته می‌شود، تفاوت دارد و همه فرض را بر این می‌گذارند که چون من از اروپا می‌آیم، پولدار هستم. از آنجایی که این نکته صحت نداشت، من "چونه زدن" را یاد گرفتم (از همه بهتر همراه با دوست ژاپنی‌ام.)

    گاهی اوقات از ما پول نمی‌گرفتند، با ذکر این نکته که «شما مهمان ما هستید.» در شیراز اما برای ورود به حافظیه حتی نامه انستیتو دهخدای تهران هم به کار نیامد تا بتوانیم با بلیط عادی داخل شویم.

    آشپزی من به نسبت قبل خلاقانه‌تر شده، چون دیدم که چه چیزهای مختلفی را می‌توان با یکدیگر مخلوط کرد؛ مثلا میوه‌های خشک شیرین با خوردنی‌های شور. غذاهای بسیار خوشمزه‌ای خوردم. عاشق آب طالبی، لیمو شیرین، پسته تازه، طعم تلخ سبز‌ی‌های تازه، نان بربری (از همه بهتر با پنیر و خرما) هستم و همینطور آجیل؛ راهی بسیار سالم و خوشمزه برای سپری کردن ساعات بعد از ظهر.

    تصویر در دسترس نیست
    راستش باید اعتراف کنم که در آلمان اغلب هوس کشمش‌های سبز ایرانی را می‌کنم. همراه با کیک‌های کوچکی که زیبا و با سلیقه درست شده‌اند و بر خلاف یک برش کیک گیلاسی جنگل سیاه* دقیقا اندازه‌ای مناسب دارند تا بتوان دو تا سه دانه از آن‌ها را خورد.

    و در نهایت من نوعی از مهمان‌نوازی را تجربه کردم که نظیر نداشت. از تمام کسانی که حوصله به خرج دادند تا من را بفهمند و کمکم کنند، تشکر می‌کنم:

    میم. از خرمشهر که یک بعد از ظهر تمام دیدنی‌های شهرش را به ما نشان داد، از راننده تاکسی‌هایی که پس از یازده بار خواهش و تعارف از من به خاطر این‌که خارجی هستم پول نگرفتند، از برگزارکنندگان جشنواره فیلم‌های کوتاه که با ما به عنوان مهمان رفتار کردند، آدم‌های مهربان هتلی در آبادان که با ما به "نرخ ایرانی و نه خارجی" حساب کردند، از مردمان بی‌شماری که گوشه‌ای از زندگی‌شان را با من در میان گذاشتند، آموزگارانم که الهام‌بخش بودند، کلاس‌های درسی که در موزه‌ها داشتیم و من برای دریافت این حقیقت مدیونشان هستم که اشیای عتیقه لزوما اجسامی زمخت نیستند، بلکه می‌توانند ظرافت‌های بسیاری را در خود جای داده باشند، از هم‌خانه‌ام که عشقش به سریال‌های تلویزیونی رنگارنگ من را مجبور می‌کرد تا هر شب یک وعده اضافه‌تر فارسی یاد بگیرم، هم‌کلاسی‌های خارجی‌ام برای خوشی‌ها و لحظاتی که آن وسط‌ها کمی طعم "اروپا" را می‌داد، همه کسانی که امیدوارم که من را به خاطر این‌که تک تک از آن‌ها یاد نمی‌کنم ببخشند و به خصوص دوستان ایرانی‌ام و خانواده‌هایشان که من را کاملا طبیعی در میانشان پذیرفتند و به زندگی‌شان راه دادند، تا جایی که من تنها نبودم.


    ورونیکا اشمیت در حال خواندن پوسترهای تبلیغاتی نامزد‌های انتخابات مجلس در تهران


    تاکسی‌سواری در ایران یکی از تجربیات به یادماندنی ورونیکا اشمیت بوده است. او در مورد "هنر" رد شدن از خیابان در تهران می‌گوید: «نگاه کردم مردم تهران چطور از این شلوغی سالم به سمت روبرو می‌رسند. آخرش خودم را سپردم به خدا و با دیگران آرام آرام یک خط بعد از دیگری از خیابان گذشتیم.»


    نان بربری به ویژه همراه با پنیر و خرما یکی از طعم‌های دلچسب ایرانی برای ورونیکا اشمیت بوده است. او آشنایی با غذاهای ایرانی را موجب خلاق‌تر شدن آشپزی‌اش می‌داند.

    تصویر در دسترس نیست
    درخت تزئین شده‌ی کریسمس در لابه‌لای کالاهای پشت ویترین فروشگاهی در تهران


    ورونیکا اشمیت: «ایرانی‌ها خیلی بیشتر از ما آلمانی‌ها در جمع زندگی می‌کنند و این خصوصیت گاهی اوقات می‌تواند برای یک آلمانی بسیار طاقت‌فرسا باشد‌، برای اینکه او دوست دارد در را پشت سرش ببندد تا کمی آرامش داشته باشد.. نه برای اینکه غمگین یا آزرده شده بلکه تنها به این خاطر که تمام برخوردها و اتفاقات را سبک‌ سنگین کند و آرام بگیرد.»


    نقاشی روی دیوار یک کودکستان در تهران برگرفته از داستان "سفید برفی و هفت کوتوله" نوشته برادران گریم از نویسندگان شهیر آلمان.


    آب طالبی یکی از نوشیدنی‌های مورد علاقه ورونیکا اشمیت در ایران بوده است.


    یک قوطی ماءالشعیر باواریا (آبجوی بدون الکل) در میان نوشیدنی‌های یخچال یک سوپرمارکت در تهران. باواریا دومین شرکت بزرگ تولید‌کننده آبجو در کشور هلند است که محصولات خود را به کشورهای مختلف جهان صادر می‌کند.


    صحنه‌ای از برگزاری نمایش تعزیه در تهران


    مراسم مذهبی "شام غریبان" در تهران

    7 سپاس: hadi04، بچه مثبت، ژنرال، ماهی، ♥Rose♥، KuRoSh، javad1020

  • 1 سپاس: ♥Rose♥

  • hadi04

    خیلی زیبا بود ممنون جلال وقتی میخونیم این چیزا رو میفهمیم که چقدر فرهنگها متفاوته و اتفاقات با نمک کلی خندیدم :83:
    1 سپاس: jaj

  • نغمه

    خیلی جالب بود با تمام دیدگاه های دیگه ای که از بقیه توریست ها خونده بودم متفاوت بود

    یه جورایی واقعی بود نه احساسی :1:

    وقتی که رفتارهای برخی از مردم رو با یک خارجی از دیدگاه خودش میخونیم احساس میکنم باید خیلی از رفتارها رو اصلاح کنیم 286

    2 سپاس: ژنرال، jaj

  • بچه مثبت

    با خوندنش متوجه شدم منم آلمانی هستم :83:
    می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم ..... یک‌به‌یک از جمع هـم کم می شویم
    می‌رسد روزی کــه مــا در خاطـرات ..... موجـب خنـدیـــدن و غـــم می‌شویم
    گاه گاهـی یـــاد مـا کـن ای رفیـــق ..... می‌رسد روزی که بی‌هم می‌شویم
    3 سپاس: ژنرال، jaj، نغمه

  • ژنرال

    نقل قول: نغمه
    وقتی که رفتارهای برخی از مردم رو با یک خارجی از دیدگاه خودش میخونیم احساس میکنم باید خیلی از رفتارها رو اصلاح کنیم

    اینست فرهنگ و تمدن فرزندان کوروش! اینست فرهنگ و تمدن ملتی که خود را مسلمان و پیرو اهل بیت پیامبر(ص) میدانند!

    1 سپاس: jaj

  • بابک

    خانم ورونیکا اشمیت : فکر کنم تو هیچی از ایران ندونی !
    وقتی که رفتارهای برخی از اروپائی ها رو با ما در کشورشان از دیدگاهمان میخوانیم ومیبینیم باید خیلی از رفتارهاشونو اصلاح کنند. :37:

    jaj 282

    1 سپاس: jaj

  • ماهی

    jaj,
    گیر دادی به آلمانیا ها :4:
    جالب بود :110:
    بابک,
    همیشه دوس داشتم بدونم شما ایران زندگی می کنید یا نه؟
    آخه همیشه توی نظراتتون بسیار ملی گرا به نظر می رسید و حالت منتقدانه نسبت به غرب دارید ولی اگر اشتباه نکنم ایران زندگی نمی کنید و همسرتون هم به گفته ی خودتون ایرانی نبودند..یه کمی برام سوال بود :3:

    1 سپاس: jaj

  • KuRoSh

    همشو خوندم

    خوب اینم نظر ایشون هستش


  • بابک

    ماهی عزیز :
    چه در ایران و چه خارج فرقی نداره ، اینجانب مخلص شما از زمان 12 سالگی تا بحال تقریبآ با شخصییتهای مختلف انسانهای ملل مختلف و فرهنگها ، مذهبها ، سنتها ، تاریخها ، رفتارها ، قانون ها ، شغلها ، مکانها ، افکارها ، آدمها وووووووووو مختلف ، تجربه هائی را کسب کرده ام ، این جسارت را نمیکنم که ادعای با سوادی را داشته باشم ولی چیزهائی را دیدم و دارم می بینم از بعضی چیزها و چیز ها( دلیل اینکه اینقدر چیز استفاده میکنم این ست که نمیتوانم بطور روشن بگم ) که هنوز هم آن چیزها در روز روش با بی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و و و و و دارن مسیر خود را ادامه میدن و بطور مرموزانه و موذیانه همه ؟؟؟؟؟ مارو زیر پا می گذارند ، حال ماهی عزیز : تو بمن بگو که اگه تو جای من باشی چه لقبی را میدهی ؟؟؟؟؟ ملی گرا ؟ وطن پرست ؟ میهن دوست ؟ ملت دوست و چیی ی ی ی و شاید هم من یه آدم بی سوادی و یا ؟؟؟؟؟باشم ........
    در ضمن : این جمله: منتقدانه نسبت به غرب دارید ، در اشتباه هستید،

    راسی: کنار اون غرب یه غرب دیگه اضافه کن ولی با یه نقطه .

    بله، همسر خوبم یک غربی بود که در سال 2000 به فرشتهای خدا پیوست .....

    از ایزد یکتا برایت آرزوی سلامتی وخوشبختی میکنم ..... 282 287 بابک :84:

    2 سپاس: ماهی، jaj

  • ماهی

    نقل قول: بابک
    بله، همسر خوبم یک غربی بود که در سال 2000 به فرشتهای خدا پیوست .....

    روحشون شاد..1163
    نقل قول: بابک
    از ایزد یکتا برایت آرزوی سلامتی وخوشبختی میکنم

    ممنونم منم برای شما آرزوی آرامش می کنم :1:

    1 سپاس: jaj

  • بابک

    از همگی سپاسگزارم . :46: :46: :46:
    1 سپاس: jaj

  • jaj

    کی از اون لواشک ترش ها میخواد 385 391
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: