₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری دوم ♥♥♥
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری دوم ♥♥♥

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری دوم ♥♥♥

1549 بازدید، 8 پست، نویسنده: دلشاد

  • دلشاد

    طوطی و بازرگان


    تصویر در دسترس نیست

    یکی بود یکی نبود. یک بازرگانی بود یک طوطی داشت. یک روز بازرگان تصمیم گرفت برود سفر (صبر کنید، صبر کنید. تو را به خدا داستان را کناری نیندازید، این طوطی و بازرگان همان طوطی و بازرگان معروف نیستند) بازرگان می خواست برود، کیش، (حالا باور کردید) اهل خانه دور و برش جمع شدند و هرکسی چیزی از بازرگان می خواست. یکی شلوارجین، یکی عطر چارلی، یکی دوربین و ... بازرگان هم فقط سرش را تکان می داد و می گفت «باشد ... چشم ... حتماً ...» هرچه بهش می گفتند «لااقل یک کاغذی بردار و بنویس تا یادت نرود». بازرگان می گفت «لازم نیست، مطمئن باشید فراموش نمی کنم.»
    بالاخره همه سفارش هایشان را گفتند. بازرگان هم از همه خداحافظی کرد و کیف سامسونتش را برداشت و راه افتاد. هنوز از در راهرو بیرون نرفته بود که صدایی شنید.
    ـ به سلامت، خوش آمدید!
    برگشت و طوطی اش را دید که در قفس به دیوار راهرو آویزان بود.
    ـ اِ، تو این جایی شکرقند! اسم طوطی شکرقند بود. تازه طوطی قصه من از طوطی قصه مولوی خیلی خوشگل تر و رنگ وارنگ تر و قیمتی تر بود و چون حوصله پرداخت داستانی ندارم، همه این ها را همین جا گفتم.
    طوطی گفت: ای بی معرفت!
    بازرگان سرش را یک وری گرفت و گفت: جان تو یادم بود، ولی یک دفعه یادم رفت. خودت می دانی که چقدر سرم شلوغ است.
    طوطی گفت: خوب، مرحمت عالی!
    بازرگان گفت: حالا قهر نکن شکرقندم، بگو چی می خواهی برایت بیاورم؟
    طوطی گفت: سلامتی، شما سالم برگردید بهترین سوغاتی برای من است.
    بازرگان گفت: تعارف نکن همه یک چیزی خواستند، تو هم بگو چه می خواهی؟
    طوطی بازهم تعارف کرد، ولی بالاخره با اصرار زیاد بازرگان گفت: من چیزی نمی خواهم، آخر من طوطی ام، شلوار جین یا عطر چارلی به دردم نمی خورد؛ فقط اگر خواستی به جای سوغات، سلام مرا به طوطی هایی که بالای درخت های کیش دیدی برسان و بگو شکرقند گفت: روا باشد شما در آن جنگل های خرم از این درخت به آن درخت بپرید و آواز بخوانید و من در این جا، در کنج قفس، افسرده حال، روزگار بگذرانم؟
    (راستی یادم رفت بگویم که بازرگان آدم باسوادی بود]![ و مدرسه هم رفته بود و قصه طوطی و بازرگان مولوی را هم در کتاب های درسی، هم در مثنوی معنوی خوانده بود.) به همین خاطر با شنیدن درخواست طوطی، بلافاصله نقشه او را فهمید، اما به روی خود نیاورد و گفت: فقط همین؟ این که چیزی نیست، حتماً می گویم. بعد نگاهی به ساعتش کرد و گفت: آخ! دیرم شد. نیم ساعت دیگر هواپیما پرواز می کند. کیف سامسونتش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت. فردای آن روز بازرگان، توی کیش، داشت می رفت به طرف بازار برای چند معامله نان و آب دار. اتفاقاً از خیابانی می گذشت که دوطرفش دو ردیف درخت بود. اتفاقاً چند تا طوطی روی درخت ها نشسته بودند. بازرگان حواسش به آن ها نبود و داشت به راه خودش می رفت که یکی از طوطی ها صدا زد: آهای بازرگان، پیامی، چیزی برای ما نداری؟ (این که چطور آن طوطی ها فهمیده بودند بازرگان یک طوطی در خانه دارد، شاید هنگامی که بازرگان طوطی را در سفرهای قبل از مغازه می خرید، این طوطی ها روی درختی که روبه روی آن مغازه بود، نشسته بودند.) بازرگان گفت: نه.
    طوطی گفت: هیچی؟
    بازرگان کمی فکر کرد و یک دفعه یادش آمد و گفت: شکرقند چیز خاصی نگفت، فقط گفت اگر آن طرف ها طوطی هایی دید بهشان بگو جای شما خالی! طوطی ها همه تعجبی کردند و یکی دیگر از طوطی ها پرسید: واقعاً این را گفت؟
    بازرگان گفت: آره، باور کنید!
    طوطی دیگری گفت: مرده شویش را ببرند. لیاقت همان قفس را هم دارد، بهش بگو آن قدر توی قفس بمان تا بپوسی... بقیه طوطی ها هم بازرگان را چپ چپ نگاه کردند. بازرگان هم خندید و خداحافظی کرد و به راه افتاد.
    چند روز بعد به شهر خودش برگشت. وارد خانه که شد هرکسی را می دید، دست به پشت دست می کوبید و می گفت: آخ دیدی چی شد فراموش کردم سفارشت را بخرم! آن ها هم زیر لب غرغر می کردند که «مثل همیشه، باز هم فراموش کرد» و برمی گشتند. بازرگان تا جلوی در راهرو پشت دستش کوبید و هی جمله بالا را تکرار کرد. وارد راهرور که شد، شکرقند گفت: آخر می دانم چی شد، فراموش کردی! بازرگان خندید و گفت: اتفاقاً نه، فقط سفارش تو را یادم بود که انجام دادم.
    شکرقند با خوشحالی گفت: راست می گویی؟
    بازرگان گفت: معلوم است که راست می گویم. من قولی را که به شکرقندم بدهم، فراموش نمی کنم.
    شکرقند گفت: خوب، خوب بگو طوطی ها را دیدی؟ پیام مرا به آن ها رساندی؟ چه گفتند؟
    بازرگان دوباره خندید: عجله نکن، عجله نکن. طوطی ها را دیدم، پیام تو را هم به آن ها رساندم.
    شکرقند باز گفت: خوب، چه گفتند؟
    بازرگان اخم کرد و گفت: راستش چطور بگویم.
    شکرقند گفت: بگو دیگر باید چکار کنم؟
    بازرگان با راحتی گفت: راستش دوست هایت خیلی بی معرفتند، در جواب پیام تو یکی از آن ها گفت مرده شویش را ببرند. لیاقت همان قفس را دارد. بهش بگو آن قدر توی قفس بمان تا بپوسی.
    شکرقند پرسید: واقعاً این را گفت؟
    بازرگان گفت: آره، باور کن.
    شکرقند دوباره پرسید: فقط همین را گفتند؟
    بازرگان جواب داد: آره. فقط همین را گفتند.
    شکرقند با شنیدن این جواب به کف قفس افتاد. پاهایش رو به سقف، در هوا ماند و کله اش یک وری شد. بازرگان چندبار او را صدا زد، اما شکرقند کوچک ترین حرکتی نکرد. بازرگان کمی فکر کرد. بعد رفت و تمام در و پنجره های خانه را بست، آن وقت شکرقند را از قفس بیرون آورد، ولی باز هرچه صدایش زد، تکانش داد و آب به سر و صورتش زد، فایده ای نداشت. شکر قند راستی راستی مرده بود. بازرگان برای این که خیالش راحت شود و رو دست نخورد، چاله ای به عمق نیم متر در باغچه حیاط کند و شکرقند را در آن جا خاک کرد.


    4 سپاس: zrnznn، Holtek، javad1020، تنها

  • zrnznn

    آقا بهروز اگر جاییی بود من حاضرم برم براشون اینطوری حکایت بخونم هااااااااا :9:
    تازه در کل دنبال کار هم میگردم :9:

    1 سپاس: دلشاد

  • دلشاد

    zrnznn,
    میتونی از همینجا شروع کنی صداتم که خوبه :1:

    1 سپاس: zrnznn

  • zrnznn

    دلشاد,
    چی بخونمممممممممم؟ من عاشق این کارم؟! شما حکایت بده م میخونم مشترکی تاپیک میزنیمممممممممممممممممممممممممممم :5: چجوره؟ :100: میخوای یه بار امتحان کنیم؟!

    1 سپاس: دلشاد

  • دلشاد

    zrnznn,
    خودت یه جیزی بزن مثلا خاطراتی از سایت
    اگه نتونستی برات داستان بدم

    1 سپاس: zrnznn

  • Holtek

    نقل قول: دلشاد
    بازرگان برای این که خیالش راحت شود و رو دست نخورد، چاله ای به عمق نیم متر در باغچه حیاط کند و شکرقند را در آن جا خاک کرد.

    عجب بازرگان نامردي بوده :bahone:
    نقل قول: zrnznn
    چی بخونمممممممممم؟ من عاشق این کارم؟! شما حکایت بده م میخونم مشترکی تاپیک میزنیمممممممممممممممممممممممممممم :5: چجوره؟ :100: میخوای یه بار امتحان کنیم؟!

    آرسام هم تمبک میرنه :4:

    2 سپاس: دلشاد، zrnznn

  • zrnznn

    نقل قول: دلشاد
    خودت یه جیزی بزن مثلا خاطراتی از سایت

    من طبع شعر و داستان سراییی ندارم :2:
    نقل قول: دلشاد
    اگه نتونستی برات داستان بدم

    اگر چیز توپی داری...آره بده :3:
    .
    .
    .

    نقل قول: Holtek
    آرسام هم تمبک میرنه

    خوندن من از اون نوعش نیست که تمبک نیاز داشته باشه :4:

    1 سپاس: دلشاد

  • 1 سپاس: دلشاد
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: