ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شدهاند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفتهاند.
ثبتنام و ارسال نوشته در این وبسایت امکانپذیر نیست. چنانچه نوشتهای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، میتوانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.
یک نت روی دیوار انجمن
pAshMak
1 هفته پیش
آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com
♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری چهارم ♥♥♥
دلشاد
روزي روزگاري در دهكده ي كوچك، آسياباني بود كه الاغي داشت. سالها الاغ براي آسيابان كار كرده بود و بارهاي سنگين را از اينجا به آنجا برده بود. ولي حالا پير شده و نمي توانست بار بكشد. روزي از روزها آسيابان الاغ را از خانه اش بيرون كرد و گفت:« برو هر جا كه دلت مي خواهد. من ديگر علف مفت به تو نمي دهم.» الاغ بيچاره تا شب اين طرف وآن طرف رفت. ديگر خسته و گرسنه شده بود با خود گفت:« بايد از اينجا بروم و براي خودم چيزي پيدا كنم و بخورم»
الاغ از دهكده بيرون رفت. از آسيابان و آسيابش دور شد. كنار درخت پيري رسيد كه شاخه هايش شكسته بود و چند شاخه تازه از روي تنه اش جوانه زده بود. كنار درخت پر از علهاي سبز و تازه بود. الاغ گرسنه تا آنجا كه شكمش جا داشت علف خورد و سير شد بعد با خود گفت:« زياد بد هم نشد. حالا ديگر بار نمي برم و منت آسيابان نمي كشم» و راه افتاد و رفت و رفت تا اينكه چشمش به سگي افتاد كه تنها و غمگين كنار جاده نشسته بود. الاغ گفت:« سلام دوست من چرا تنها نشسته اي؟ چرا اين قدر غمگين و ناراحتي؟» سگ آهي كشيد و گفت:« دست به دلم نگذار كه خيلي ناراحتم!» الاغ پرسيد:« آخر براي چي؟»
سگ گفت:« سالهاي سال براي صاحبم كار كردم. همراهش مي رفتم آن قدر اين طرف و آن طرف مي دويدم كه خسته و كوفته به خانه بر مي گشتم. اما دیروز که ما به شكار رفته بوديم. گرگي سر راهمان را گرفت و من كه پير شده ام نتوانستم جلويش بايستم و با او بجنگم. صاحبم كه از گرگ ترسيده بود، همه تقصيرها را گردن من انداخت و امروز مرا از خانه اش بيرون كرد و گفت:« برو هر جا دلت مي خواهد . من با تو كاري ندارم.» من هم آمدم بيرون. حالا نمي دانم كجا بروم و چه خاكي به سرم كنم.» الاغ گفت:« غصه نخور كه خدا بزرگ است و كسي را بي پناه نمي گذارد. بيا دو تايي برويم، جاي مناسبي پيدا كنيم و زندگي كنيم.»
آنها راه افتادند. رفتند و رفتند، تا رسيدند به گربه اي كه تنها و غمگين روي كنده درختي نشسته بود. نزديك گربه كه رسيدند، سلام كردند. الاغ پرسيد:« چي شده؟ جرا اين قدر غمگيني؟» گربه گفت:« بايد غمگين باشم. سالها در خانه صاحبم موش گرفتم و خدمت كردم. ولي حالا كه پير شده ام، او گربه ديگري آورده و مرا از خانه بيرون انداخته است. مي گوييد غمگين نباشم؟»
الاغ گفت:« ما هم مثل تو هستيم. بيا با هم برويم، ببينيم خدا چه مي خواهد؟»
گربه هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد تا بروند و جاي خوبي براي زندگي پيدا كنند.
آنها رفتند و رفتند تا به خروسي رسيدند. خروس روي سر در خانه اي ايستاده بود و با صداي غمگيني قوقولي قوقو مي كرد. الاغ جلو رفت، سلام كرد و گفت:« خروس جان، چه مشكلي داري كه اين قدر غمگين آواز مي خواني؟»
خروس گفت: روزگاری من سحرخیز ترین خروس آبادی بودم. هر شب سحر بیدار میشدم و آنقدر آواز می خواندم که همه را بیدار می کردم. اما حالاپیر شده ام و گاهی خواب می مانم صاحبم می خواهد سر من را ببرد و گوشتم را بپزد و بخورد.
الاغ گفت:« ممکن است تو پیر شده باشی و نتوانی سحر بيدار شوی. ولي هنوز صدايت زيبا و خوش آهنگ است. مي تواني از اين صدا استفاده كني با ما بيا. مي رويم جاي مناسبي پيدا مي كنيم و به خوشي روزگار مي گذرانيم.
خروس هم قبول كرد و دنبال انها راه افتاد. كم كم هوا تاريك شد و انها مجبور شدند كنار درختي توقف كنند. سگ و الاغ كنار درخت خوابيدند. اما گربه و خروس رفتند بالاي درخت و روی شاخه هاي آن نشستند. از گرسنگي خوابشان نمي برد و دور بر را نگاه مي كردند ناگهان خروس گفت:« من از دور نوري را مي بينم. انگار كلبه اي است بيايد برويم آنجا شايد چيزي پيدا كنيم و بخوريم.» الاغ و سگ هم قبول كردند و دوباره راه افتادند رفتند و رفتند تا به كلبه رسيدند از پشت پنجره ان به داخل نگاه كردند روي ميز غذاهاي زيادي بود و چهار مرد دور ميز نشسته بودند و غذا مي خوردند. كنار دست آنها هم سكه هاي طلا جمع بود. الاغ گفت:« اينها دزد هستند بايد اين دزدها را از كلبه بيرون كنيم» خروس به داخل كلبه نگاهي كرد و گفت: آنها چهار نفر مرد قوي هيكل هستند، چطوري مي خواهي آنها را بيرون كنيم؟
گربه گفت: راست مي گيد، آنها خيلي قوي هستند. قيافه هايشان را نگاه كن. ما چي؟ خسته و گرسنه! سگ از خستگي چرت مي زد. اما الاغ در فكر بود. داشت نقشه اي مي كشيد الاغ مي دانست كه با فكر مي توان بر زور بازو پيروز شد. پس بايد فكر مي كرد و نقشه خوبي مي كشيد. الاغ دوستانش را به كناري برد و نقشه اش را براي آنها گفت. همه تعجب كردند. نقشه خوبي بود. بايد زودتر دست به كار مي شدند. آنها آهسته جلو رفتند و الاغ دو پاي جلويش را بالا آورد و گذاشت لب پنجره. سگ پريد به پشت الاغ و آنجا ايستاد بعد نوبت گربه بود. او پريد بالا و روي پشت سگ ايستاد. حالا فقط خروس مانده بود. او هم پريد روي پشت گربه. سايه حيوانها افتاد داخل اتاق. سايه مثل يك غول بزرگ و ترسناك بود. دزدها با ديدن اين غول به وحشت افتادند.
در همين لحظه حيوانها شروع كردند به سرو صدا كردن. صدايشان در هم پيچيد و صداي وحشتناكي ايجاد كرد و دزدها بيشتر ترسيدند و وحشتزده پا به فرار گذاشتند. آن قدر ترسيد بودند كه حتي سكه هايشان را هم جا گذاشتند با فرار كردن دزدها، چهار دوست از شادي فرياد كشيدند:« زنده باد ما برنده شديم. دزدها فرار كردند.» همه به فكر الاغ آفرين گفتند و رفتند داخل خانه. دور ميز نشستند و مشغول خوردن شدند. گربه همان طور كه ماهي را به دندان مي كشيد، گفت:« نقشه ات عالي بود الاغ جان!» خروس هم دانه ذرتش را قورت داد و گفت:« من فكر نمي كردم اين قدر زود موفق شويم!» الاغ گفت:« نقشه من خوب بود اما كمك شما هم خيلي مؤثر بود. اگر هميشه با هم باشيم در هر كاري موفق مي شويم با هم بودن خيلي مهم است تنها هيچ كاري نمي شود كرد.
و اما بشنويد از دزدها. آنها رفتند و رفتند و كنار درختي ايستادند. سردسته دزدها گفت:« ماخيلي زود ترسيديم و فرار كرديم بايد برگرديم و با آن غول بجنگيم. غول كه ترس ندارد.» سردسته رو به يكي از دزدها كرد و گفت:« ما اينجا مي مانيم. تو برو سرو گوشي آب بده شايد بتواني سكه ها را با خودت بياوري. شايد هم توانستي غول را از پا در آوري.» دزد بيچاره مي ترسيد و نمي خواست قبول كند. اما آن قدر به او اصرار كردند كه قبول كرد و راه افتاد آمد طرف كلبه. دزد آهسته آهسته داخل كلبه شد. همه جا تاريك بود و چيزي ديده نمي شد وقتي نزديك بخاري رسيد، دوتا شعله كوچك داخل بخاري به چشمش خورد. فكر كرد آتش بخاري است. خواست كبريتي را روشن كند.
اما همينكه دزد بيچاره كبريت را نزديك شعله ها برد، گربه بود. دزد فرياد زد:« واي سوختم. آي كمك!» دزد فرار كرد، اما پشت در پايش را روي دم سگ گذاشت. سگ هم بيدار شد و پاي دزد را به دندان گرفت از درد باز فرياد ديگر زد و به حياط دويد. اما گوشه حياط الاغ خوابيده بود او هم بيدار شد و عصباني لگد محكمي به دزد زد. لگد الاغ آن قدر محكم بود كه دزد چند متر آن طرف تر پرت شد دزد از وحشت فرياد مي زد و كمك مي خواست. مي گفت:« به دادم برسيد! غولها دارند مرا مي كشند.»
خروس كه روي پشت بام خوابيده بود بيدار شد و از آن بالا روي سر دزد و با نوك تيزش به جان دزد افتاد دزد پا به فرار گذاشت وقتي به دوستانش رسيد، گفت:« آنجا خانه غولهاست. ما ديگر به آن خانه ترسناك نمي رويم من كه پا به آنجا نمی گذارم. به اين ترتيب دزدها رفتند و خانه شد مال حيوانها. آنها دور هم جمع شدند و روزگار خوشي را آغاز كردند همه كار مي كردند و غذا تهيه مي كردند و شب دور هم جمع مي شدند و با خوشي مي گفتند و مي خنديدند آنها درآن كلبه جنگلي چه روزگار خوشي داشتند!
دانلود: داستان صوتي - الاغ آواز خوان
zrnznn
.
.
.
آقا بهروز کودک درون من که لذت بردددددددددددددددددددددددددد
Holtek
تنها
آخرین ورود: امروز, 07:39
شما در حال مشاهده نسخه کامل سایت هستید. ←نسخه موبایل→