₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری سیزدهم ♥♥♥
آبان
9
ساعت: (فنلاند)
امروز: یکشنبه، 9 آبان 1395 (30 اکتبر 2016)
Tänään: Sunnuntai, 30 Lokakuuta 2016
سالروز عضویت garfild
به آرشیو بوف بوفی خوش آمدید این مجموعه انجمن ایرانیان فنلاند (فروم iranian.fi) و شامل ۲۹۰٬۸۸۴ نوشته از ۱٬۱۷۷ نویسنده است که در فاصلهٔ بهمن ۱۳۸۹ تا بهمن ۱۳۹۵ منتشر شده‌اند و بدون تغییر در دسترس قرار گرفته‌اند.
ثبت‌نام و ارسال نوشته در این وب‌سایت امکان‌پذیر نیست. چنانچه نوشته‌ای متعلق به شماست و مایل نیستید در آرشیو باقی بماند، می‌توانید از طریق گزینهٔ «گزارش» در زیر همان نوشته، درخواست حذف آن را ثبت کنید.


₪ انجمن بوف بوفی ₪ » هنر و ادبیات » ♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری سیزدهم ♥♥♥

یک نت روی دیوار انجمن pAshMak
1 هفته پیش

آدرس جدید سایت:
www.boooofi.com



♥♥♥ داستان های شبانه کودکانه ؛ سری سیزدهم ♥♥♥

1930 بازدید، 4 پست، نویسنده: دلشاد

  • دلشاد

    پینوکیو


    ▧ تصویر در دسترس نیست

    روزی روزگار ی ، نجار پیری به نام ژپتو زندگی می کرد که آرزو داشت پسری داشته باشد . روزی او یک عروسک خیمه شب بازی ساخت و اسم او را پینوکیو گذاشت . پیرمرد در دلش آرزو می کرد که ای کاش این عروسک یک پسر بچه واقعی بود . در همان شب یک پری مهربان به کارگاه نجاری ژپتو پیر آمد و تصمیم گرفت تا آرزوی او را برآورده سازد.

    او با چوب دستی طلائی خود به آن عروسک چوبی زد و دستور داد تا آن عروسک جان بگیرد و در یک چشم به هم زدن پینوکیو جان گرفت . پری مهربان به پینوکیو گفت : اگر تو پسر شجاع ،تگو و فداکاری باشی ، روزی تو یک پسر واقعی خواهی شد . سپس پری رو به جیرجیرک روی تاقچه که اسمش جیمینی بود کرد و گفت از این به بعد تو باید مواظب رفتار پینوکیو باشی و به او خیلی چیزها یاد بدهی

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    این در خواست خیلی بزرگی از جیمینی بود او می بایست مثل وجدان پینوکیو عمل می کرد و به او یاد می داد چه جیز خوب است و چه چیز بد . صبح روز بعد وقتی ژپتو پیر عروسک خود را جان دار یافت بسیار خوشحال شده و او را راهی مدرسه کرد و به جیمینی گفت : تا راه را به او نشان دهد و مواظب او باشد اما پینوکیو بجای رفتن به مدرسه به چادر خیمه شب بازی رفت.

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    رئیس عروسک گردانها که مرد شیطان صفتی بود با دیدن پینوکیو به او قول داد که او را معروف کند و پینوکیو با خوشحالی به صحنه نمایش رفته و شروع به رقصیدن و سرگرم نمودن حاضرین کرد اما بعد از نمایش عروسک گردان بد جنس پینوکیو را در یک قفس زندانی نمود . شب هنگام پری مهربان پیدا شد و به پینوکیو گفت : که چرا به مدرسه نرفته است.

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    پینوکیو به پری دروغ گفت و گفت که او را دزدیده اند و به اینجا آورده اند ناگهان بینی پینوکیو شروع به د راز شدن کرد . پری به او لبخندی زد و گفت : پینوکیو تاوقتی که دروغ بگویی بینی تو همچنان دراز می شود . بالاخره پینوکیو به پری راستش را گفت و بینی اش به جای اولش برگشت . پری به پینوکیو گفت : این بار تو را می بخشم . اما این آخرین بار است و یادت باشد تا پسر خوبی نباشی همیشه یک عروسک چوبی باقی می مانی و تبدیل به یک بچه واقعی نمی شوی.

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    روز بعد پینوکیو در راه رفتن به مدرسه دلیجانی را که پر از بچه های شاد و شیطان بود دید که تعداد زیادی الاغ غمگین آن را می کشیدند و راننده دلیجان به پینوکیو گفت : با ما به شهر اسباب بازی ها و شادی ها بیا . و از صبح تا شب بازی کن و شاد باش . پینوکیو با دیدن آن همه بچه های شاد و شنیدن این پیشنهاد وسوسه شد و هر چه قدر جیمینی سعی کرد او را منصرف کرد او راد منصرف کند فایده نکرد

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    پینوکیو سوار دلیجان شده و با آنها به شهر اسباب بازی ها رفت . او و بقیه پسر بچه ها آنقدر سرگرم بازی و شادی بودند که متوجه اتفاقات اطراف خود نمی شدند . تمام بچه ها در آخر شب کم کم تبدیل به الاغ می شدند . گوشهای آنها دراز شده و دم در می آوردند . جیمینی و پینوکیو بعد از فهمیدن این موضوعاز آن سرزمین پا به فرار گذاشتند اما وقتی پینوکیو به خانه برگشت ژپتو را آنجا ندید

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    خیلی نگران شد کبوتر کوچکی که روی درخت حیاط خانه ژپتو لانه داشت به پینوکیو گفت : که ژپتو برای پیدا کردن او به دریا رفته است . پینوکیو ناراحت و نگران بلافاصله قایقی ساخت وبه دریا رفت . ژپتو پیر که در دریا توسط یک نهنگ بزرگ بلعیده شده بود در شکم نهنگ زندانی بود و پینوکیو هم در ردیا توسط همان نهنگ بلعیده شد . آنها در شکم نهنگ یکدیگر را یافتند.

    ژپتو از دیدن پینوکیو خوشحال شد و شروع به شادامانی کرد . پینوکیو هم از دیدن ژپتو بسیار خوشحال و شاد شد ولی آنها در شکم نهنگ گیر افتاده بودند . تا اینکه پینوکیو فکری به خاطرش رسید . او شروع به روشن کردن آتش کرد و دود آنرا با لباسش به سمت بینی نهنگ فرستاد . این کار باعث عطسه نهنگ گردیده و آنها به بیرون از دهان او پرت شدند و بالاخره پینوکیو و ژپتو از شکم نهنگ نجات یافتند و موجهای دریا آنها را به طرف ساحل آورد.

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    اماپینوکیو زنده به نظر نمی رسید و از پشت بر روی شنهای ساحل افتاده بود . ژپتو با چشم گریان پینوکیو را بغل کرده و در تخت خواباند و سپس رو به آن کرده گریه کنان گفت : پسرم تو به خاطر من جان خود را به خطر انداختی تا مرا نجات دهی و اکنون دیگر زنده نیستی . ناگهان پری مهربان ظاهر شد

    ▧ تصویر در دسترس نیست


    و رو به عروسک چوبی که بی جان افتاده بود کرده و گفت : پینوکیو تو پسر خوبی بودی ، راستگو ، مهربان و فداکار و حالا آرزوی ژپتو برآورده شده و تو تبدیل به یک پسر بچه واقعی می شوی . بیدار شو . پینوکیو چشمهایش را باز کرد و دید که تبدیل به یک پسر بچه واقعی شده است . ژپتو با دیدن این منظره بسیار خوشحال شد و اشک در چشمهایش حلقه زد و پینوکیو را بغل کرفت . از آن به بعد پینوکیو و ژپتو سالها با هم به خوبی زندگی کردند.


    3 سپاس: zrnznn، pAshMak، تنها

  • zrnznn

    دقیقاً فیلم این قسمتو دیدم :9: :d-_-b:
    1 سپاس: دلشاد

  • pAshMak

    مرسی دلشاد.پینوکیوکارتون موردعلاقه من بود :77:

    1 سپاس: دلشاد

  • تنها

    ممنون عمو بهروز :d-_-b:
    1 سپاس: دلشاد
پاسخ سریع   پاسخ   
1 نفر در حال مشاهده اين تاپيک هست: 1 ميهمان، 0 کاربر: